۴

زهی سودای آن سلطان

Print Friendly, PDF & Email

دارم راهی می‌شوم که از اداره بيرون بزنم. داشتم غزليات شمس را می‌خواندم به تورق و تفرج‌کنان. ناگهان گلوی‌ام گرفت و حيران ماندم. می‌خواهم از سر درد بنويسم و از دلی گرفته، زمان مجالم نمی‌دهد! ابيات مولوی را که می‌خوانم گويی هم‌پای او سودای رقص (يا به قول رندی که امروز ديدم‌اش: «حرکات‌ موزون»)  در دل‌ام می‌افتد و پر می‌گيرم که بال در بال او اقيانوس آسمان را شنا کنم. می‌خواهم خودم را رها کنم در اين سخنانی که هر بيت‌اش کوره‌ی آتشی است جاودان. هر بار که ابيات ديوان کبير ديوانه‌ی بزرگ بلخی را خوانده‌ام، آسيمه‌سر و مضطرب خود را در دريای مواج شور و جنون‌اش رها کرده‌ام. نفرين زهر‌آلود مغرب زمين گويی در خون جنون‌زده‌ی من کارگر نمی‌افتد. ديوانه‌تر از آنم که به داروی اين طبيبان باختری عقلم به سر آيد. بوی سحرگاه نوزدهم رمضان به سرم می‌زند و حسرت شب‌های گريستن‌های دراز سودايی‌ام می‌کند. هنوز ده دقيقه‌ی ديگر وقت دارم تا قبا بر دوش کشم و راهی مناجات‌خانه شوم! اما مرا که در خلوت و جلوت، در حال مناجات‌ام و هشياری و مستی‌ام را نمی‌توان از هم تميز داد، مناجات چه معنا دارد؟ خانه‌ها را همه ويرانه کرده‌ام، باز هم دل‌ام نمی‌آسايد. هر جا که آن دلبر پری‌وش می‌رود، خطی از خون و آتش در پی می‌نهد! «ان الملوک اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة»! تا به حال هيچ‌ وقت اين تجربه را اين چنين نداشته‌ام: غزليات شمس خواندن در رمضان، آن هم به تکرار! عجيب آدمی را سرمست می‌کند. «دوش خوابی ديده‌ام، خود عاشقان را خواب کو؟ . . .»

  1. armin says:

    حتما امتحان ميكنم بايد جالب باشه يا حق

  2. P&F says:

    سلام.
    آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند………..آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند
    ممنون از اينكه به ما سر زدي . زندگيت هميشه رنگي باشه.
    راستي به سلطان بانو سلام برسون.
    تا بعد…….

  3. koochi says:

    ربنا لا تزغ قوبنا …

  4. koochi says:

    ربنا لا تزغ قوبنا …

|