۱۶

در انتظار معجزه

Print Friendly, PDF & Email

اين يادداشت را نخوانيد اگر حوصله‌ی حديث غصه شنيدن نداريد!

تنها برای خودم می‌نويسم: خاموش و بی‌صدا! روزگاری دراز در اين کنج مجاز الفتی با خود يافته بودم تا زمزمه‌های دل را اين‌جا رها کنم. چاهی که دردهای عظيم را در آن فرياد می‌کردم. آن‌ها که از اين وادی عبور می‌کردند ناله‌ها می‌شنيدند و حکايت‌های غربت و عزلت. اکنون از دست خود اما به فغانم. راهی پيش رو نمی‌بينم. جان‌پناهی نيست که نفسی در آن آرام گيرم شايد که سنگينی بار غربت و هجرت و هجران بختک شوم‌اش را از تنگنای سينه‌ام بردارد. هر چه می‌نويسم، چنان که عين‌القضات گفته بود، نشايد که نويسم! می‌خواهم با خود عهدی کنم که سخن نگويم که: ای زبان تو بس زيانی مر مرا! می‌گويند که الله اشد حناناً من الام! مادر خاکی عمر در پای فرزندی کرد که هيچ نکرد و هيچ هديتی نداشت جز ملال و رنج و زحمت. اما گذرگاه عمر آيا همين است؟ همين دو روزه را که سپری کرديم، قصه به آخر می‌رسد آيا؟ چندان که بيشتر در کار خود درنگ می‌کنم تنها می‌بينم که وجودم و سخن‌ام تنها زحمتی است برای آن‌ها که عزيزترين‌های من هستند. شايد تنها جايی که بتوان حق مهر و دوستی را ادا کرد فقط در عدم باشد! وجودها چندان تزاحم و تضاد دارند که مجالی برای مهر نمی‌گذارند. ماه مهر است و من هرگز، خيری نديده‌ام زين ماه مهر سرد! هيچ مهر ماهی را به ياد ندارم که در آن رنج‌های عظيم و شکنجه‌های روان‌فرسا پنجه در جان‌ام نکشيده باشد. هر مهری آميخته به اشد قهر بوده است. کاش تنها می‌شد مهر و دوستی را بدون سخن گفتن نشان داد. کاش آدميان را زبان نبود. کاش اين عقرب جرار و سهمناک را مجالی برای نمود نبود. اين عقرب را اگر عقلانيت هم مهار کند، تضمينی نيست که زهرش بر جان دوستی و نازنينی نريزد. هر چه بيشتر می‌نويسم، پريشانی‌ام افزون‌تر می‌شود. مدتی است خود را آموخته بودم که دردها را در سينه نهان کنم و دم بر نياورم. امروز اما هيچ نمی‌دانم که آن‌چه گفته‌ام از خير يا شر روا بوده است يا نه؟ می‌دانيد وقتی که خلع سلاح شده باشيد، چه می‌توان کرد؟ وقتی که سايه‌ی سنگين و جان‌کاه هر خطايی و هر اتهامی بالای سرت باشد و هيچ راهی برای دفاع نداشته باشی، چه می‌توان گفت يا چه می‌توان کرد؟ اينک تنهای تنهای‌ام. خدا،‌ خدايی آيا، در ترازوی عدالت و رحمت خود، به قهر و به مهر خود حساب از من می‌کشد آيا؟ خدای را در اين عالم دستی گشاده هست يا نه؟ من چشم انتظار معجزتی هستم. رؤيای کرامت اهل همت و پاک نفسی را از عالم بی‌تعلقی می‌بينم تا اگر خطا کرده‌ام، چنان که مستوجب عقوبت‌ام، مرا سزا دهد. امروزِ عالم هيچ بشری و فوق بشری در برابر من دينی ندارد،‌ که خود مديون نازنينان و مرهون خويش‌ام. خدايی که در سکوت ابدی است،‌ سکوت‌اش امشب کشدارتر و تلخ‌تر است.

عظيم‌ترين سيئه‌ی من سخن گفتن است:‌ استفاده از الفاظ! روزگاری خرسند بودم که کلمات چنان در دست من رام هستند که می‌توانم متين و فصيح سخن بگويم و حق سخن ادا کنم. اکنون ديگر کار از فصاحت گذشته است. من‌ام که غرقه‌ی نمی‌دانم چيستم! اگر می‌دانستم که مرگ پرده‌ای را می‌گشايد و  فتوحی در وجود فروبسته و هستی گره‌ خورده‌ی من می‌آورد، دمی در فراخواندن آن و اجرای آن درنگ نمی‌ورزيدم.

هر چه بيشتر می‌نگرم، تنها دستاويزی که می‌يابم خداست. تلخ‌ نوشته‌ام که کام‌ام تلخ است. هر چه نيت در هر کجا صافی کردم، از پس هر غباری، ره‌آوردی نبردم از اين سفر درونی. يا شايد هم پادافره‌ای هست و من هنوز نمی‌بينم! شايد بهين راه آن است و همين است که اقرار دارم عليه نفس خود. اما گويا تنها من‌ام که اقرارم هم به پشيزی نمی‌ارزد؟

اين من‌ام که در سخت‌ترين شب‌ها،‌ هيچ هم‌نفسی عقده‌ی سختی را که در گلوی من است شکستن نمی‌تواند! هيچ نمی‌توان گفت! هيچ نمی‌توان کرد!‌ هيچ نمی‌توان بود!
دردا و ندامتا که تا چشم زديم / نابوده به کام خويش نابوده شديم!

  1. هادی says:

    چه باك! غم با ما نا آشنا نيست.

  2. الملکوت... says:


    رو آن ربابی را بگو
    مستان سلامت می کنند.

    وان میر غوغا را بگو
    مستان سلامت می کنند.

    آن میر مه (!) رو را بگو…
    آن شاه خوشخو (!) را بگو
    مستان سلامت می کنند
    مستان سلامت می کنند.

    اینجا کسی با خویش نیست
    یک مست اینجا بیش نیست
    این جا طریق و کيش نیست

    مستان سلامت می کنند.
    امشب هم به خاطر، غم غربت خاقان سری زدم به آن خون مسیحایی.
    ترسم همه از آن است که این سان که به خاطر دوستان، از مسیح و خون پاکش ، بی حساب خرج می شود. به وقت نیاز از برای خویشتن دیگر نه مسیحی مانده باشد و نه خون مسیحایی ای.
    بهر حال داریوش هستی و عزیز.

  3. آشپزباشي says:

    باز جنابعالي دست آويزي مي يابيد، تکليف آنها که نمي‌يابند چيست؟ تلخ نوشتيد بله، اما طوري نوشتيد که هرکسي قسمتي از خودش را، در آن پيدا مي کند. نمي دانم اهل پاک کردنيد يا نه! بهرحال روزه شک دار نمي‌گيرم! ضبطش مي‌کنم و مي گذارم گوشه اين جعبه‌ي شيشه اي براي بعضي نيمه شب ها. نخنديد! بکار من يکي ميايد!

  4. DayDaD says:

    سلام داریوش … 🙁 got upset seeing you like this! ولی فیلم بروس المایتی رو فکر کنم دیدی؟ اونجا که بروس ( جیم کری ) از خدا معجزه می خواد … و تصادف می کنه … خدا ( مرگان فریمن ) بهش بعدا می گن … don’t wait for a miracle … be a miracle 🙂 و می دونم که می تونی باشی … 🙂

  5. جبرئيل نو says:

    خدا همان جاست که بود. و گفت سخن گفتن وجود خود آشکار کردن است. اين مردمان را با درد می کند. در جهانی که من ساخته ام مردم سخن نمی گويند ژاژ می خايند يا نيرنگ می چينند يا همچنان که سلام می کنند طناب دار تو را در ذهن می بافند. سخن گفتن بزرگترين خطر است. و بزرگترين گشايَش ها با آن است اگر صبر کرده باشی و از راه خود برنگشته باشی. مقام سخن همان مقام آدمی است که من می خواسته ام. آدم کلمات. اما گفته ام در قرآن محمد که هميشه می گويند آنچه نمی کنند -و آنچه می کنند نمی گويند. اين کسان قدرت ظاهر شدن ندارند حتی اگر همه قدرتهای ظاهری را داشته باشند. زبان مردم خانه عادت ها ست و نمی دانند جز عادت را. آنکه خلاف آمد عادت بينديشد به آدم کلمات که در طور است نزديک می شود. شو درخت آتش را مرور کن. قدر کلمه را بشناس. آن را حرام مکن. بر جای خود استوار باش اگر کوهها لرزيدند. خر موسی صعقا بخوان. و چون دانستی اما چون موسی بر مردمان سخت مگير چون عيسی مسيحايی باش. مردم عيال من اند. آنکه نه تحقير می کند نه از خود بيخود می شود نه از راه برمی گردد معجزه مرا خواهد ديد. و آن شادمانی دايمی است. و مغفرت طلبيدن از برای مردمی که دستشان از هر معجزه ای کوتاه است مگر آنچه خدا خواهد.
    از: سوره صد و پانزدهم

  6. شیدا says:

    خیلی جالبه! من همیشه حس میکنم کسی که یه وقتی به یاس فلسفی میرسه و به یه حالت خاص روحی.. دیگه هیچوقت نمیتونه از اون فارغ باشه!من مد تیه که با شما در این دنیای مجازی آشنام و خیلی وقتها با نوشته هاتون حالتی از عدم رخوت و بیداری داشته ام…خیلی وقتها حستون کرده ام …خیلی وقتها غبطه خورده ام به حال و هواتون و راستش فکر نمیکردم که روزی شما هم مثل عده ای دیگه از این حال و هوا به تنگ بیایید!گاهی وقتها بودن هم درد آوره…شاید رفتن هم …به هر حال دوست ندارم بشنوم که خواهید رفت! شرمنده از پر حرفیهام!دنیاتون به کام

  7. ishaarat says:

    where is Mr Torch ?

  8. H@mid says:

    اينو هفته گذشته بالاي يك آگهي ترحيم توي روزنامه خوندم:
    بارالها ! آرامشي ده تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم و شجاعتي كه تغيير دهم آنچه را كه مي توانم. و دانشي عطا فرما تا تشخيص دهم اين دو را از يكديگر.(امام سجاد)
    براي توصيف تلخي يه واژه هست…ت…لام…خ و اگه خيلي بيشتر بشه مي گن خيلي تلخ يا زياد…هميشه الفاظ كافي نيست مثلا عظمت را چطوري ميشه توصيف كرد وقتي كه يك فعل درك شدنيه نه توصيف كردني. و وقتي كه عظمت درك ميشه موقع تلفظش از نظر بقيه يه واژه عادي محسوب ميشه ولي بر زبان گوينده كه جاري ميشه تمام سلولهاي بدنش شروع به تكرار عظمت مي كنه.

  9. مهرگان says:

    داريوش عزيزم
    مرسی که به فکرم بودی. دلم برات تنگ شده.

  10. فریبا says:

    براتون دريايي دلي آرزو مي كنم كه اين همه را در خود گيرد و بپذيرد ، معجزه اي هم اگر در اين دوران رخ بنمايد در همان است در جايي ديگر نجوييد آن را .

  11. Sahand says:

    Dear Darisush: If you feel that others may have been hurt because of what you may have said, why you are blaming yourself and feeling guilty about it? Is that possible that the others may be at fault, in not understanding you? How much we have to bent, twist, change shape, put mask and talk the protocol of politicians just to make others “ happy” and “ satisfied.” Take the advice of Marquis de Sade, which said, “ Not my manner of thinking but the manner of thinking of others has been the source of my unhappiness.”

  12. Rebel says:

    فكر كنم جز اولين ها بودم كه اين پست رو خوندم اما فكر نمي كردم كه اينقدر همه رو تحت تاثير بگذاره. اينبار خودم هم تحت تاثير واقع شدم. شايد بدونم درد از كجاست! اما به هر حال تا بوده رسم دنيا همين بوده داريوش جان!

  13. داریوش جان
    اون ورژن شعر از خودم بود و همون ” رواقی” درسته. یعنی همون آدمایی که زیر رواق می شستن و بحث می کردن حالا گیرم این رواق در آتن بوده یا ملکوت.
    بعد هم همون “تیغ” منظورم بوده، چون تازگی ها دیدم که تو اروپا روی همدیگه تیغ می کشن. گیرم که با کلام و در دنیای مجازی ای که میشه حرف زد.
    باقی بقایت

  14. میلاد says:

    داریوش
    همیشه میام به وبلاگت آهنک الهه ناز میذارم گر یه میکنم
    بدون که میلادی هم به یادته دوست دارم

  15. داريوش says:

    در ادامه و تصديق سخن سهند می‌نويسم که آری شيوه‌ی انديشه ديگران هم آدمی را به ناکامی می‌کشاند! شايد آدمی خودش را بتواند تغيير بدهد، اما تغيير دادن جهان و ديگران نخست بر عهده‌ی خود آنان است. اگر جز اين بود، بيهوده بود آيا که در تمام اين سال‌ها دولت ظاهراً اصلاح‌طلب خاتمی تنها آب در هاون می‌کوفت؟!
    سخن هنوز هم همان سخن حافظ است که می‌گفت:
    آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست
    عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی
    زيرکی را گفتم اين احوال بين، خنديد و گفت
    صعب روزی، بلعجب کاری، پريشان عالمی!
    بهل که اندوه را به اندوه گره بزنيم، شايد از اين حجم انبوه غم، جوانه‌ی طربی بشکفد. هميشه شعاع نور از دل منتهای ظلمت می‌درخشد.

  16. سميه says:

    درود
    بارها نوشته هاي شما رو خوندم ولي هيچ وقت كامنتي نگذاشتم . شعرهاي خيام رو مثل اينكه دوست داريد . عدم را رمز عين دم است و كلام را مالك !
    عاشقم اما ندانم بر كيم !
    ني مسلمانم نه كافر پس چيم !
    و اما معجزه دوست من معجزه خودت هستي …انسان …ان ..س …ان
    بعضي كاتب وحي اند و بعضي محل وحي بكوش تا هر دو باشي هم كاتب وحي و هم محل وحي خود باشي . نيكي پناهت .

|