۱

يادداشت شامگاهى

Print Friendly, PDF & Email

گرگ و ميش غروب است. ديگر همه جا تاريك شده است. كيوان و فرين هنوز خسته از كارِ شبانگاهى در خواب بودند كه از خانه بيرون زدم. نماز شام است و هوا به سردى مى‌زند. ناچار لباس گرم‌ترى پوشيدم و كوله بر دوش راهى مركز شهر شدم تا آخرين مكاتيبِ پراگى را ثبت كنم. راستى اين فتانه‌ها چرا اينجورى مى‌كنند؟ هوا سرد شده است و اينها هنوز نيمه عريان در كوى و برزن مى‌گردند!
مردمان عجيبى هستند اينها. اينجا كه من نشسته‌ام محل ازدحام حضور فيزيكى دين و غيبتِ معنوىِ آن است. گرداگردِ من چندان كليساى قوم نصارا كه هر يك تاريخى بس بلند در پسِ پشت دارند، سايه بر سر ملت انداخته‌اند که حساب ندارد. اما دين در كجاى ضميرِ اين جماعت ريشه دارد، نمى‌دانم! چك‌ها به هيچ رو ادب و شخصيتِ انگليسى‌ها را ندارند. شايد يكى از دلايلش اين است كه زبانشان را نمى‌دانم و نمى‌توان با اين طايفه‌ى زبان بسته ارتباط برقرار كرد. شهر اينها را هنوز نتوانسته‌ام از باب گرانى و ارزانى اجناس بسنجم. آن قدر بر ذهنم فشار دغدغه‌هاى بيكران زياد است كه ديگر بى‌حساب و كتاب خريد مى‌كنم.

  1. نکته says:

    قبله عالم شادمان باشد که اين يادداشت شامگاهی‌اش عجيب به غربت غروب آغشته بود.

|