۲

باز مستان دل از آن گيسوی مشکين حافظ

ديشب، به گفته‌ی مسيحا، در اين هوای گرم و تابستانی لندن، طوفانی در جانم به پا شد از يادآوری خاطراتی که جان را می‌خليد. طفلک ماه‌منير نگران من شده بود و امروز مادربزرگ‌وار کلی نصيحتم کرد! ديشب را البته خوابيدم تا صبح که از خواب برخاستم و غبار آن اندوهانِ دوشين را به بارانی شکرين از صدای دوست زدودم. اينکه در هر گوشه‌ی جهان کسی باشد که به يادِ آدم باشد، سوای حضرتِ دوست که جانِ جان است، نعمتی مغتنم است که در اين زمانه‌ی بی‌فرياد حکم کيميا دارد. باری، پريشانی‌های اين دلشده ديگر البته از دستِ آن اضطراب‌ها و تشنج‌های سه چهار سال پيش نيست. هنوز جهان ادامه دارد و «هزار شکر که دامانِ مهر در چنگ است»! شما حسابش را بکنيد که کسی دامن خورشيد را گرفته باشد! چه دستی بايد به چه قدرتی و چه بلندايی! القصه، پريروز، سوار قطار که بودم اين قطع جيبی سياه مشق را می‌خواندم که حالا هميشه همراهم است. غزلی از سايه را می‌آورم اينجا که خيلی دوستش دارم.


غزلِ تن تنِ تو مطلعِ تابانِ روشنايی‌هاست اگر روانِ تو زيباست، از تنِ زيباست شگفت حادثه‌ای نادر است معجز طبع که در سراچه‌ی ترکيب چون تويی آراست نه تابِ تن که برون می‌زند ز پيرهنت که از زلالِ تنت جانِ روشنت پيداست که اين چراغ در آيينه‌ی تو روشن کرد؟ که آسمان و زمين غرقِ نورِ آن سيماست ز باغ روی تو صد سرخ گل چرا ندمد که آب و رنگِ بهارت روانه در رگ‌هاست مگر ز جانِ غزل آفريده‌اند تنت که طبعِ تازه پرستم چنين بر او شيداست نه چشم و دل که فرومانده در گريبانت که روح شيفته‌ی آن دو مصرع شيواست نگاهِ من ز ميانت فرو نمی‌آيد هزار نکته‌ی باريک‌تر ز مو اينجاست حريفِ وسعتِ عشقِ تو سينه‌ی سايه است چو آفتاب که آيينه‌دارِ او درياست حيف که نمی‌توان شعرِ کسی را به کسی هديه کرد. اما شعر سايه را که می‌توان برای دوست خواند دستِ کم! پ.ن. در ضمن اگر کسی موسيقی صفحه را در اوقاتی گوش می‌دهد که آوازی کامل را بر صفحه نهاده‌ام و می‌خواهد آن را از نو گوش کند، بايد صفحه را ری‌فرِش کند. امروز باز تصنيف جانِ جهان را گذاشته‌ام اگر چه ديروز آواز مرکب خوانی (نوا) را زينت‌بخش صفحه کرده بودم.

  1. مسيحا says:

    من اين جان‌های پريشان را می‌شناسم. نه حتا مرا را از خاک ايشان آفريده‌اند. تنم خميده و فرسوده توفان‌های تابستانی داغ است که بی‌شولا و پروايی در برابرش ايستاده‌ام.

  2. ماهمنير says:

    تو را به خدا داريوش ببين! من داشتم در گوش دور تو افسانه ي بردباري و اميد و سرخوشي و … از اين پندهاي «مادربزرگانه» مي خواندم، کنارم چه خبرهاست! و من آيا بي خبرم؟
    اما بگذار حرفم را تکرار کنم. خود عشق حادثه نيست. ممکن است يافتن معشوق و وقوع آن تصادفي يا غير ارادي باشد، ولي به نظر من، همه ي ما عاشق هموييم که از خيلي پيش تر ها، اغلب از دوران کودکي مان، در خيال افريده ايم. همه ي ما پيکري آرماني براي خود تراشيده ايم . وقتي کسي را بيابيم که تا اندازه اي در آن قبا بگنجد، عاشق اش مي شويم. با تصميمي شايد پنهان. ولي نه بي اختيار.

|