۲

تلخ‌کامی‌های خودکامی

Print Friendly, PDF & Email

يکی دو روز پيش، با دوستی، خويشاوندی، سخنی می‌رفت از کار و بار و روزگارش. گفت من هر کار بخواهم می‌کنم و زير بار هيچ قانونی هم نمی‌روم (چيزی در اين حدود). نمی‌خواستم چيزی که به او می‌گويم رنگ موعظه و پند و اندرز به خود بگيرد. رهای‌اش کردم که در حال خود خوش باشد (يا فکر کند که خوش است). اما خودم عميقاً به فکر فرو رفتم که اگر آدمی عنان خويش رها کند و هر چه او را خوش آمد اختيار کند، آيا سعادت و شادی در انتظار او خواهد بود و تلخکامی جهان گريبان او نخواهد گرفت؟

می‌توان بسيار شيرينی‌ها را اختيار کرد و نام انتخاب بر آن نهاد، اما حزم و احتياط چيزهای دگری حکم می‌کند. آدمی اگر هر جا که خواست نشست و هر چه که ميل کرد انجام داد، روزی می‌رسد که هر چه بخواهند با او می‌کنند و از او هم نخواهند پرسيد که خوش می‌دارد آن را يا نه؟ خلاصه کلام اين سخنان حکمت‌‌نشان ملای رومی است که گفت:
هست حلوا مشتهای کودکان / صبر باشد مشتهای زيرکان
هر که تن را می‌پرستد جان نبرد / هر که شيرين می‌زيد او تلخ مرد
ترک لذت‌ها و شهوت‌ها سخاست / هر که در شهوت فرو شد بر نخاست
اين سخا، شاخی است از شاخ بهشت / وای آن کس کو چنين شاخی بهشت

و سخت بر خود لرزيدم که آن‌جا که خويش رها می‌کنی به دست لاابالی‌گری، روز تيره‌ای را رقم می‌زنی به دست خويش که بايد حسرت آن خوشدلی‌های بی‌خيالانه را بخوری. تکان‌دهنده‌تر آن‌که در آن روزگار کامرانی، چه بسا ديگرانی را بيازاری که دليل اين سرخوشی و قاعده‌شکنی را نفهمند. اين آيات قرآن خطاب به من و ما نيست که می‌گويد: تلک دار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون فی الارض علواً و لا فسادا (ارباب حکومت‌ها بهتر است هر روز صبح اين آيه را برای خودشان بخوانند!) يا و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون؟

هر چه با خود انديشيدم راهی جز اين نيافتم که مدام هشدار ذکر را به گوش دل فرو بخوانم که ياد رفتن را زنده کنم،‌ مرگ را زنده‌تر کنم! و نام حی قيوم را مرتب طنين‌انداز صحن جان گردانم. اما سخت است. رها کردن نفس، آدمی را تنبل و فريب‌کار می‌کند. هزاران سال اگر مجاهدت و سلوک داشته باشد، دو سه روزی که رها کنی خود را،‌ دوباره آن ديو درون سر بر می‌کند. هر نفس زبانه می‌کشد اين آتش بنيان‌سوز. اما بند گسستن آدمی را آرام‌تر می‌کند؟ آری می‌کند، اما گسستن کدامين بند؟ وقتی از بند درون آزاد نبودی، هزاران بند برون را که از پای‌ات بردارند، هنوز گرفتاری! اين تازه حديث گرفتاران نفس است که بندگی‌شان تلخ است و شادی‌کش. عاشقان را هم بندگی از درون هست:‌ عاشقان بندی وفا و مهرند. کسی که اهل مهر و وفا باشد، هر بندی را نمی‌گسلد. بعضی بندها هميشگی هستند و اصلاً آدمی را آدم‌تر می‌کنند. قيصر امين‌پور بيت نغزی دارد:
به آن زخم‌های مقدس قسم
که جز زخم،‌ مرهم برای تو نيست

لاابالی‌گری ديگران حال‌ام را بد می‌کند. از خود بيم‌ناک‌ام که روزی ممکن است من نيز چنين باشم و کثيری از دست و زبان و رفتار من به رنج افتند. از شر خود به او بايد پناه برد که هر چه تاريکی و عذاب و دوزخ است، از اين «خودی» بر می‌خيزد. يادم باشد زمانی نظر عين‌القضات همدانی را درباره‌ی معاد بنويسم که چگونه معاد را تأويل می‌کند و تازيانه‌ی سلوک می‌شود. خدايا! ما را از ما برهان!

  1. فما لی ورب الراقصات الی “منی” / سوی دعوه ادعو بها الله من شغل. عین الفضات/رساله ی دفاعیه

  2. Nikahang says:

    آه…از دست کسانی که زير بار نمی​روند…آه…

|