۰

جان بر لب؛ دو جهان بر کف

Print Friendly, PDF & Email
دفتر شعر «زبور عجم» اقبال از آن دفترهای شورانگيز قلندرانه‌ای است که جان می‌دهد برای اهل حال. اين آخر شبی نشسته‌ام، سرمايه‌های اندوخته‌ی ساليان دراز را جست‌وجو می‌کنم. رسيده‌ام به اقبال و موجی که در درون‌ام انداخته است. و انداخته بود. دور اين بيت را خط کشيده بودم:
به حرفی می‌‌توان گفتن تمنای جهانی را
من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را

تمام نکته همين «ذوق حضور» است. ذوق حضور که داشته باشی، شب و روز، گاه و بی‌گاه نمی‌شناسد. همه جا می‌شود قصه‌سرايی کرد. ذوقی بايد باشد و حضوری. بعضی اوقات حضوری هست، درکِ‌ حضور نيست. درکِ حضور هست، ذوق حضور نيست. می‌فهمی يک جايی واقعی. می‌فهمی يک کسی هست. سنگينی لحظه را حس می‌کنی. حال‌ات دگرگون می‌شود. ولی از همه‌ی اين‌ها ذوقی نمی‌بری. جان‌ات روشن نمی‌شود. روح‌ات فربه نمی‌شود. سبک نمی‌شوی. فرحناک نمی‌شوی. اين‌جوری که نباشی يعنی «ذوق حضور» نداری. ذوق حضور يعنی اين‌که آخرش تبسمی به لب داشته باشی و نرم‌تر بشوی. همین. و گرنه خيلی‌ها هستند «فغان» می‌کنند و آه می‌‌کشند و شلوغ‌بازی در می‌آورند:
عاشق آن نيست که لب گرمِ فغانی دارد
عاشق آن است که بر کف دو جهانی دارد!

اقبال، اول اين دفتر زبور عجم غزلی دارد با نام دعا. حالی می‌دهد خواندن، فهميدن و زيستن این غزل:
يارب درونِ سينه دل با خبر بده
در باده نشئه را نگرم، آن نظر بده
اين بنده را که با نَفَسِ ديگران نزيست
يک آهِ خانه‌زاد، مثالِ سحر بده
سيل‌ام،‌ مرا به جوی تُنُک‌مايه‌ای مپيچ
جولانگی به وادی و کوه و کمر بده
سازی اگر حريفِ يمِ بيکران مرا
با اضطرابِ موج، سکونِ گهر بده
شاهينِ من به صيدِ پلنگان گذاشتی
همت بلند و پنجه از اين تيزتر بده
رفتم که طايران حرم را کنم شکار
تيری که نافکنده بود کارگر بده (!)
خاک‌ام به نورِ نغمه‌ی داوود برفروز
هر ذره‌ی مرا پر و بالِ‌ شرر بده

|