۶

تعجب نکنيد!

نگويید چه شده است اين پشت سر هم بيتک و مصرع می‌نويسد. اين شعری که ناظری می‌خواند، این شعر، این مثنوی‌ای که سايه سروده است آدم را پاره‌پاره می‌کند. حالِ مرا خراب می‌کند. هر بيتی را که می‌نويسم يکی ديگر از پس و پيش‌اش هجوم می‌آورد… «هر کجا فريادِ آزادی منم!». این وصفِ حالِ چه نسلی بوده است؟ «بر زمينِ سرد، خونِ گرمِ تو / ريخت آن گرگ و نبودش شرمِ تو»….
داغِ ماتم‌هاست بر جان‌ام بسی
در دل‌ام پيوسته می‌گريد کسی…
  1. هادی says:

    حالا شکل خودت شدی. این‌جور بنویس و ترانه بگو آقا دریوش! انگار این‌کاره‌ای، نه آن‌کاره! هر بار که اکبر گنجی، گنجِ اصلی یا بدلیِ خویش را به رخ می‌کشد، فوری از گنجِ او به رنج می‌افتی و به جنگ‌ِ رنج‌آور ِ با او می‌روی و دست به رایانه‌ی می‌شوی و خشمگین و عصبانی و شتابزده، از ملکوتِ ترانه به ملکِ زمانه فرو می‌غلتی و نمی‌دانی که اهلِ مُلک را قواعدی‌ست که انگار به مزاجِ برخی اهلِ ملکوت، نمی‌سازد! برای همین است که عزم‌ا‌ت عزم نیست و حرف‌‌‌ا‌ت حرف نیست!! … یک روز، محکم و استوار و تحقیرکنان، می‌گویی که دیگر وقت‌ات را برای این‌جور کارها تلف نمی‌کنی! اما روز دیگر، باز هم با دیدنِ گنجِ رنج‌آورِ گنجی، طاقت از کف می‌دهی و شمشیر از نیام بر می‌کشی و در ماهِ خدا، وعدع‌شکنی می‌کنی و دوباره از این‌جور کارها می‌کنی!! … این یعنی چه داریوش عزیز؟! فکر نمی‌کنی در این موردِ خاص، خیلی عصبانی هستی؟! و نمی‌دانی که عصبانیت، آفتِ علم است و خلفِ وعده، آفتِ ایمان؟!
    ******
    خلف وعده؟ يعنی همین‌که نقدم را بر گنجی نوشتم، آفت به جان ايمان‌ام افتاد؟ همه‌ی آن‌چه نوشتی خوب، ولی فکر نمی‌کنی دیگر داری تند می‌روی، برادر؟ خلفِ کدام وعده؟ مگر من قسم جلاله خورده بودم که حالا اسم این شده است خلف وعده؟

  2. Anonymous says:

    داریوش جان! حرفِ مردانِ ملکوتی، بی‌قسم، حرفی‌ست محکم و ستوار. به هرحال، من همیشه از نوشته‌های شما بهره برده‌ام. نمی‌شود وارد نت نشوم و به ملکوتیان سر نزنم. اما نمی‌دانم چرا به گنجی که می‌رسید، جامه‌ی ملکوت از تن می‌کنید و خامه‌ی مُلکیان ِ خاکسترنشین به دست می‌گیرید و آن می‌شوید که نیستید!

  3. مهرداد says:

    داريوش عزيز،
    گمانم به خاطر اظهارنظر ديگران من يک عذرخواهی به تو بدهکار باشم. ذيل آخرين نوشت‌ات درباره گنجی بابی بازکردم که نمی‌بايست و نقدی کردم که نمی‌شايست. گمانم بايد روي به مخاطبانت بگويم که هيچ وجهی از يک روزنوشت شخصی از اين که شخصی است مهم‌تر نيست. مصداق واقعی آزادی بيان است و انعکاس دل‌خواسته نويسنده‌اش. شايد شايسته نباشد که مطالبه‌جويانه توشيح شود. از طرف من هم اگر مطلبی بود، دغدغه زنگار دل بود نه گله‌مندی و طلب. وقتی که بازخواندم از آنچه در دل داشتم زبرتر به قلم نشسته بود. شرمنده‌ام.

  4. آپاچی says:

    دست آخر این فایل صوتی رو دانلود کردم و حالا قبل از سحری دارم گوش می کنمش.
    واقعا ممنون از تقسیم این لذتی که بردید…غریب است و بس قریب.

  5. آهسته تر این ارابه گریزپای را بران
    شب از نیمه نخواهد گذشت که آنجائیم

  6. امیرجون says:

    آره والا/ راس میگی/ این شعر آدم و له می کنه/ با اون آواز / و من هم چنان در آرزوی دیدار سایه…

|