مداخله‌ی بشردوستانه: مشترک لفظی و ابهام بر ابهام افزودن

ايران در بزنگاهی تاریخی قرار دارد و شمار صاحب‌نظرانی که هم سياست را – به معنای علم سياست و تاريخ سياست – خوب بشناسند و هم ساز و کارهای حاکم بر روابط بین‌الملل را خوب بشناسند و بر آن‌ها اشراف داشته باشند متأسفانه بسيار اندک است. در عوض تا دل‌تان بخواهد تحليل‌های ژورناليستی و عاطفی و شاعرانه – از همه سو – فراوان است در حد اشباع. کوشش می‌کنم در يادداشت زير اين نکته را توضيح بدهم که: ۱) مداخله‌ی بشردوستانه مشترکی لفظی است که سخن گفتن از آن روی کاغذ و بحث و گفت‌وگوی فلسفی و نظری کردن درباره‌ی آن و خصوصاً سويه‌ی «اخلاقی» بخشيدن به آن زمين تا آسمان تفاوت دارد با واقعیت قصه و نمونه‌های عملی، تاريخی و تحقق‌يافته‌ی مداخله‌ی بشردوستانه از ابتدای شکل‌گيری اين گفتمان؛ ۲) مداخله‌ی بشردوستانه به استثنای يک مورد، همواره به عنوان پوشش و حسن تعبيری برای مداخله‌ی نظامی به کار رفته است؛ ۳) اين اصطلاح، اصطلاح حقوقی نوينی است که درباره‌ی آن ابهام فراوانی وجود دارد و هم‌چنين شرايط احراز لزوم مداخله‌ی بشردوستانه، آن‌قدر دشوار و سخت است که حتی قدرت‌های بزرگ برای توجيه‌ مداخله‌ی نظامی خود نا کنون کمتر به سوی آن رفته‌اند؛ ۴) شمار زيادی از نويسندگان، روشنفکران و روزنامه‌نگاران ايرانی در فضای عاطفی و به شدت قطبی‌شده‌ی سياسی امروز ایران، از فرط استيصال به آسانی به دام اين بازی لفظی افتاده‌اند و بدون‌ آن‌که خود بدانند دارند زمينه را برای یک حمله‌ی نظامی تمام‌عيار آمده می‌کنند.

حال بدون هيچ ترتيبی کوشش می‌کنم نکات بالا را توضيح بدهم. دلیل عدم لحاظ کردن ترتيب هم اين است که اين مباحث با هم پيوند درونی دارند و متمايز کردن آن‌ها از هم و بحث مستقل درباره‌شان آسان نيست.

مداخله‌ی بشردوستانه؛ اقدامی با شرايط احراز نزديک به محال: نسل‌کشی و جنگ داخلی گسترده
مداخله‌ی بشردوستانه اصطلاحی است که هم‌چنان درباره‌ی تعریف آن ابهام وجود دارد اما به طور کلی، اگر به ادبيات علمی و حقوقی موجود درباره‌ی آن مراجعه کنيم، اين اندازه به دست می‌آيد که در صورت احراز بعضی از شرايط، با تصویب شورای امنيت سازمان ملل، جامعه‌ی جهانی می‌تواند برای جلوگيری از نقض گسترده‌ی حقوق بشر نيروهايی را به محل نزاع اعزام کند تا مانع از نقض حقوق بشر شوند. اما وقتی از نقض گسترده‌ و جدی حقوق بشر در عرف بين‌المللی و در زبان حقوقی سخن می‌گوييم مراد اين نيست که در فلان زندان با بهمان زندانی چه کرده‌اند يا اين‌که احکام قضايی فلان کشور عادلانه است يا نه و يا اين‌که در انتخابات آن کشور تقلب شده است يا نه. مصاديق نقض گسترده‌ی حقوق بشر مواردی است مانند: نسل‌کشی و جنگ داخلی وسيع.

شورای امنيت سازمان ملل و همکاری دولت‌های محل مداخله
اگر بخواهيم به مثال‌های عينی و دمِ دست ماجرا نگاه کنيم، نمونه‌های اين مداخله‌ها در سومالی، هايیتی، بوسنی، کوزوو، تيمور شرقی، سيرالئون مواردی بودند که مداخله‌ی بشردوستانه در آن‌ها موجه می‌نمود. در مورد جمهوری دموکراتيک کنگو که ابتدا با مداخله‌ی نظامی فرانسه آغاز شد و سپس نيروهای حافظ صلح سازمان ملل ارسال شدند، به احتمال زياد انگيزه‌ی اصلی جلوگيری از کشتار گسترده و وسيع بود. در ليبريا، ساحل عاج و آفريقای غربی هم نيروهای فرانسوی مداخله کردند برای استقرار صلح اما نقش حقوق بشری مهمی هم ايفا کردند. در همه‌ی اين موارد، ابتدا شورای امنيت سازمان ملل مداخله را تصويب کرد و در همه‌ی موارد دولت محلی به رسميت‌شناخته شده به اين مداخله رضايت داد هر چند تحت فشارهای مختلف.
عراق وضعيتی متفاوت با مداخله‌ی بشردوستانه
اين وضع در مورد عراق و افغانستان به شدت متفاوت بود. در حمله‌ی نيروهای ائتلاف به رهبری آمريکا، زمينه‌ی توجيه تقريباً مواردی بود که مداخله‌ی بشردوستانه تنها موردی حاشيه‌ای و کم‌اهمیت برای آن تلقی می‌شد. شورای امنيت هم اين حمله را تصويب نکرد. دولت عراق هم به شدت با اين مداخله مخالفت کرد. در مقام مقايسه هر اندازه که مداخله در کشورهايی آفريقايی نسبتاً با ملايمت انجام شد، جنگ عراق جنگی عظيم و مهيب بود که متضمن بمباران گسترده و اعزام حدود ۱۵۰ هزار نفر سرباز پياده‌نظام بود.
در مورد ايران، بحث مداخله‌ی بشردوستانه از منظر حقوقی يکسره بی‌معنا و مبهم است. اگر کمی به گذشته باز گرديم، زمانی گروهی از فعالان ايرانی حقوق بشر کمپين بزرگی را به راه انداختند که بايد عليه مسؤولان نظام جمهوری اسلامی اعلام جرم کرد تحت عنوان نقض گسترده‌ی حقوق بشر و آن‌ها را باید به دادگاه لاهه برد. اين حرکت ناپخته به روشنی حکايت از ضعف دانش حقوقی و ناآگاهی این گروه از فعالان حقوق بشری از ساز و کارهای سازمان‌های مستقل بين‌المللی داشت و بيش از هر چيزی متأثر از حرکت‌های گروه‌های اکتيويست حقوق بشری بود. چنین کمپينی شدنی نبود به اين دليل که دادگاه لاهه تنها زمانی می‌تواند به چنين پرونده‌ای رسيدگی کند که طرفين برای حضور در دادگاه رضايت بدهند و اختلاف ميان دولت‌ها باشد. نتيجه‌ی عملی‌ اين حرکت اين می‌شد که پرونده به شورای امنيت سازمان ملل می‌رفت و ناگزير ماجرا ختم به حمله‌ی نظامی می‌شد به اين دليل ساده که شورای امنيت از منظر حقوقی نمی‌توانست و نمی‌تواند چنين پرونده‌ای را به دادگاه لاهه ارجاع دهد.
در مورد ايران، هيچ منبع مستقلی از منابع بين‌المللی – و نه گروه‌های حقوق بشری مانند عفو بين‌المللی و ساير گروه‌ها – نتوانسته‌اند نقض فاحش و گسترده‌ی حقوق بشر را به معنايی که در معاهدات بين‌المللی از آن‌ها ياد شده است ثابت کنند. دقت کنيد که اين سوء تفاهم يا اشتباه رخ ندهد که ثابت نشدن نقض گسترده‌ی حقوق بشر به معنايی که در عرف حقوقی و بين‌المللی مراد می‌شود مترادف با نقض نشدن مطلق حقوق بشر در ايران انگاشته شود. اين‌ها دو مورد مستقل از هم هستند. اولی الزام حقوقی بين‌المللی می‌آورد مانند قضيه‌ی روآندا، سودان و صربستان ولی دومی چنين الزامی ايجاد نمی‌کند. لذا ما از ترم حقوقی سخن می‌گوييم نه از اين‌که ستم به کسی شده است يه نشده است.
در نتيجه، به اختصار اين را می‌توان گفت که تحقق شروط مداخله‌ی بشردوستانه – شروط ضروری و بنيادين آن – تقريباً غيرممکن است (يعنی در مورد ايران به طور مشخص نه نسل‌کشی داريم و نه جنگ داخلی وسيع به آن شکلی که مثلاً در صربستان يا روآندا داشتيم).

در تاريخ مداخله‌های بشردوستانه، تنها یک مورد است که مداخله‌ی بشردوستانه با موفقيت انجام شده است و آن هم صربستان است که در آن هم البته هنوز جای بحث است ولی عجالتاً بگذاريد بحث فرعی درباره‌ی آن را کنار بگذاريم. در ساير موارد، جامعه‌ی بين‌المللی نتوانسته است ذيل اين عنوان به توفيق قابل‌ملاحظه‌ای دست پيدا کند.
ریاکاری آمریکا و قدرت‌های بزرگ در مداخله‌ی بشردوستانه
در اين ميان، البته وقتی به نقش آمريکا می‌رسيم ماجرا تأمل‌برانگيزتر می‌شود و عمق رياکاری آمريکا و به زبان ديگر فقدان مشروعيت اخلاقی و سياسی آمريکا برای دست زدن به چنين اقدامی آشکارتر می‌شود. نمونه‌هايی که در زير می‌آورم به خوبی می‌تواند اين تصوير را برای ما روشن کند.
روآندا
اتفاقی که در روآندا در سال ۱۹۹۴ افتاد، نسل‌کشی بود و کشتار گسترده‌ی حدود ۸۰۰ هزار نفر در روآندا. اما در اين کشور هرگز مداخله‌ای بشردوستانه رخ نداد – دقيقاً به همين معنايی که بعضی از دوستان هيجان‌زده‌ی ايرانی ما امروز از آن سخن می‌گويند. چرا؟ دليل‌اش بسيار ساده بود: آفريقا قاره‌ی فراموش‌شده‌ای بود که تنها زمانی برای قدرت‌های جهانی معنا داشته که منافع‌اش در آن به خطر افتاده باشد. روآندا نفت نداشت پس دليلی نداشت قدرت‌های جهانی سر بی‌دردشان را دستمال ببندند. پس می‌بینيم که حتی با کشتار وسيع ۸۰۰ هزار نفر انسان باز هم اين قهرمانان دفاع اخلاقی از حقوق بشر کمترین تکانی به خودشان برای جلوگيری از اين نقض گسترده و فاحش حقوق بشر که بهترین مصداق نسل‌کشی بود ندادند.
اسراييل
مورد دوم که برجسته‌ترين مورد است حمله‌ی اسراييل با بمب فسفری به مناطق فلسطينی‌نشين است. شورای امنيت سازمان ملل در سال ۱۹۹۶ بيانيه‌ای را دريافت کرد که اسرايیل را متهم به استفاده از بمب‌های سفيد فسفری با اورانيوم رقيق‌شده در منطقه‌ای با جمعيت انسانی فراوان می‌کرد. اين اقدام اسرايیل مصداقی مشخص و عينی از نسل‌کشی بود و ميزان تلفات بالا و استفاده‌ی گسترده از سلاح‌هايی که دقيقاً کار کشتار جمعی انجام داده بودند، بهترين زمينه را برای مداخله‌ی بشردوستانه هموار می‌کرد که نتيجه و عاقبت اعلام جرم را می‌دانيم: هيچ مداخله‌ی بشردوستانه‌ای اتفاق نيفتاد و اسرايیل هم هيچ گوشمالی يا تنبيهی نديد. چرا؟ به يک دليل ساده: اسراييل متحد استراتژيک آمريکاست و کمترين دلیلی وجود ندارد برای متهم کردن اسراييل به نسل‌کشی و دست زدن به مداخله‌ی بشردوستانه! آمريکا در محکوم کردن اين نقض فاحش، گسترده و انکارناپذير حقوق بشر حتی يک بيانيه هم نداد.
در موارد بالا، يکی ارزش استراتژيک برای مداخله‌ی بشردوستانه – بخوانيد «حمله‌ی نظامی» – نداشت و در ديگری طرف قتل‌عام‌کننده متحد طرفی بود که قرار بود مداخله‌ی بشردوستانه انجام دهد.
از اين گذشته حتی در موارد اثبات شده (و نه ادعا شده) که در مراجع ذيصلاح و مستقل بين‌المللی (و باز هم نه گروه‌های فعال حقوق بشری) احراز شده‌اند و صورتی سيستماتيک يافته‌اند مانند اتهامات وارد شده به آمريکا در پرونده‌ی ابوغريب و گوانتانامو، اگر همه‌ی اين موارد را کنار هم بگذاریم قطعاً نمی‌توان اين مصاديق را – چنان‌که در مورد آمریکا محرز شده است – درباره‌ی جمهوری اسلامی اعمال کرد اگر بخواهيم تعداد موارد نقض و طول مدت را کنار هم بگذاریم. به عبارت دقيق‌تر، در مورد هيچ دولتی نمی‌توانيم پرونده‌ای داشته باشيم که به مدت ۴ يا ۵ سال ادامه داشته باشد و بعد از بررسی و اعمال تبديل به يک فکت حقوقی شده باشد. باز هم هشدار می‌دهم: اين توصيف زمین تا آسمان تفاوت دارد با آگاه بودن از اين واقعيت که در ايران نقض حقوق بشر رخ می‌دهد، اين همه زندانی سياسی داريم، اعدام داريم، شکنجه داريم، دستگاه قضايی مستقل نيست و احکام سياسی هستند و در انتخابات تقلب شده است و شهروندان ايرانی کشته شده‌اند و الخ. همه‌ی اين‌ها به جای خود هستند و معتبر و محکم اما هيچ کدام زمينه و مبنای مداخله‌ی بشردوستانه نيستند و پايگاه محکم و قابل‌دفاع حقوقی ندارند.
ابوغريب و گوانتانامو: مصاديق عدم موضوعيت مداخله بشردوستانه
چنان‌که اشاره شد، نمونه‌ی عينی چنين مقايسه‌ای در ابوغریب و گوانتانامو رخ داد. شورای امنيت در اين موارد به اعتبار اين‌که اين‌ها زشت است و غير انسانی است و شکنجه است و خروج آمريکا از تعهدات بين‌المللی‌اش، در ماجرا مداخله نکرد و بدون شک زمينه‌های برای مداخله‌ی بشردوستانه هم فراهم نشد. لذا در تکرار سخن اوليه، مداخله‌ی بشردوستانه ترم و اصطلاحی است تخصصی و هيچ ربطی به اصطلاحات دايرة‌المعارفی و ژورناليستی ندارد. اين ترم هم‌چنان مبهم است و پيوسته روی آن کار می‌شود و شرايط آن هم به سادگی قابل احراز نيست و آن‌ اندازه احراز آن دشواری است که شايد فقط بتوان مورد صربستان را نام برد و قدرت‌های جهانی در بسياری از موارد ديگر حتی خودشان هم ادعا نکرده‌اند که داريم مداخله‌ی بشردوستانه می‌کنيم. آن وقت طرفه اين است که دوستان ايرانی ما با اين همه ذوق و هيجان و بی‌دقتی آشکار علمی و تخصصی ورد زبان‌شان «مداخله‌ی بشردوستانه» است!
عراق: نمونه‌ای از تذبذب در توجيه مداخله‌ی حقوق بشری/نظامی
برای این‌که ماجرا بهتر تشریح شود، خوب است بندهايی از مقاله‌ای از کنث راث، رييس ديده‌بان حقوق بشر، را که حقوق‌دانی برجسته است، نيز بخوانيم. راث در فصلی از کتاب «حقوق بشر در جنگ علیه ترور» (کيمبريج، ۲۰۰۵؛ ویرايش ریچارد اشبی ویلسون) در مقاله‌ای با عنوان «جنگ عراق مداخله‌ی بشردوستانه نبود» این نکته را به روشنی و ایجاز توضيح می‌دهد:
«از آن‌جايی که جنگ عراق اساساً به خاطر حفظ جان مردم عراق از کشتار دسته‌جمعی نبود و چون چنين کشتاری در آن زمان نه در حال وقوع بود و نه قریب‌الوقوع، دیده‌بان حقوق بشر هیچ موضعی در قبال جنگ نگرقت. گه‌گاه توجيهی بشردوستانه برای جنگ ارایه می‌شود اما در کنار ساير دلایل آن‌قدر فرعی تلقی می‌شود که احساس کرديم نيازی به پرداختن به آن نيست. در واقع، اگر صدام حسین سرنگون می‌شد و مسأله‌ی سلاح‌های کشتار جمعی به نحو قابل‌اعتمادی حل می‌شد، به روشنی هيچ نيازی به جنگ نبود حتی اگر دولت بعدی هم به همان اندازه سرکوب‌گر می‌بود. عده‌ای استدلال کردند که ديده‌بان حقوق بشر بايد مدافع جنگی با توجيه‌های ديگری باشد در صورتی آن جنگ بتواند به بهبود قابل‌اعتنایی در حقوق بشر منجر شود. اما ريسک بزرگی که در جنگ‌هایی با اهداف غير بشردوستانه هست و حقوق بشر را به خطر می‌اندازد ما را از اتخاذ موضع باز داشت.

به مرور زمان، توجيه اصلی و اوليه‌ی ارایه شده برای جنگ عراق بيشتر نیروی خود را از دست داد. پس از پايان اعلام‌شده‌ی مخاصمات عمده، سلاح‌های کشتار جمعی يافت نشدند. هيچ ارتباط مهمی ميان تروريسم بین‌المللی و صدام حسين در دوره‌ی قبل از جنگ نیز کشف نشد.

دشواری برقراری نهادهای با ثبات در عراق، اين کشور را روز به روز به محل نامحتملی برای پيشبرد دموکراسی در خاورميانه تبديل می‌کند. با گذشت زمان، باقی‌مانده‌ی توجيه مسلط دولت بوش برای جنگ اين است که صدام حسین مستبد ستمگری بود که باید سرنگون می‌شد – که استدلالی به نفع مداخله‌ی بشردوستانه است. دولت، اکنون این توجيه را نه تنها به مثابه‌ی دستاور جانبی جنگ بلکه به مثابه‌ی توجيه‌ اصلی و اولیه‌ی آن عنوان می‌کند. دلايل ديگری نیز مرتباً ذکر می‌شوند اما دلیل بشردوستانه برجسته‌تر شده است.

آيا چنین استدلالی تابِ سنجش‌گری موشکافانه را می‌آورد؟ مسأله صرفاً‌ این نيست که آيا صدام حسين رهبری مستبد و بی‌رحم بود يا نه، بدون شک او چنین بود. مسأله اين است که آيا شرایطی که وجود داشتند توجيه‌گر مداخله‌ی بشردوستانه بودند يا نه – و اين شرايط آيا اعتنايی به مسايلی بيش از فقط سرکوب دارند يا نه. در اين صورت، صداقت ايحاب می‌کند که علی‌رغم عدم مقبوليت جهانی جنگ اين را عنوان کنیم.

در غير اين صورت، مهم است که اين را بگوييم چون روا شمردن مداخله‌ی بشردوستانه به عنوان بهانه‌ای برای جنگ،عمدتاً با توجیه‌های ديگر، اين خطر را ايجاد می‌کند که اصلی را خدشه‌دار کند که حفظ آن برای نجات دادن جان افرادِ بی‌شمار ضروری است.» (صص. ۱۴۴-۱۴۵).
بررسی کنث راث به خوبی نشان می‌دهد که دستگاه سياست خارجی آمریکا و دولت‌های غربی چگونه جنگ با عراق را با ادله‌ای ديگری – آن هم بدون پشتيبانی و تصويب سازمان ملل – آغاز کردند اما نهايتاً ناگزير به متوسل شدن به گفتمان مداخله‌ی بشردوستانه شدند در حالی که باز هم شرایط مداخله‌ی بشردوستانه حتی در مورد نظام خون‌خوار و مستبدی مانند رژیم صدام حسين، احراز نشده بود. وضعیت ایران هم ظاهراً از الگوی مشابهی پیروی می‌کند با این تفاوت که گروهی از فعالان سياسی پيشاپيش زمينه‌ی توسل به استدلال مداخله‌ی بشردوستانه را فراهم می‌کنند هر چند درست مانند عراق نه شواهد انکارناپذيری بر دستيابی ايران به سلاح هسته‌ای در دست است – جز حجم انبوهی از خط و نشان کشيدن و هياهوی تبلیغاتی – و نه مبنای قابل‌اتکايی برای وقوع کشتار جمعی و گسترده و نقض جدی حقوق بشر (مثلاً‌ وضعيت ایران در برخورد با مخالفان سياسی تفاوت آشکار و معناداری با برخورد سوریه با مخالفان‌اش دارد). ناگفته پيداست که هيچ‌کدام از اين‌‌ها نه توجيه‌گر اقدامات نظام سياسی ايران است و نه تطهیرگر آن: حوادث ایران به همان اندازه مهیب‌اند که روز به روز با گوشت و پوست‌مان آن را حس می‌کنیم. اما شباهت حیرت‌انگيز وضعيت ايران و عراق در صحنه‌ی تحولات سياسی ناگزیر بايد اسباب حساسيت بيش از پيش همه‌ی صاحب‌نظران و دلسوزان وضعيت ایران باشد.
قصه‌ی ايران حقوق بشر نیست؛ منافع ملی آمریکا و غرب است
اما در مورد ايران، نقطه‌ی عزيمت غرب و آمريکا هرگز اين نبوده و نمی‌توانسته است باشد که قرار است در ايران مداخله‌ی بشردوستانه انجام شود. اين‌که ايران بخواهد بمب هسته‌ای داشته باشد يا اصلاً به آن دسترسی پيدا کرده باشد، باز هم شرايط مداخله‌ی بشردوستانه را احراز نمی‌کند (چنان‌که نقض‌ مستمر و روزانه‌ی حقوق بشر هم در وضعيت فعلی نمی‌تواند توجيه‌کننده‌ی آن باشد). قصه‌ی آمريکا و غرب ساده است: منطق آن‌ها اين است که امنيت جهانی (بخوانيد «امنيتِ ما») به خطر می‌افتد. به عبارت ديگر، گويی در گفتار سياسی اين روزها نوعی بازگشت به گفتمان سياسی بوش پسر را می‌بينيم که از «محور شرارت» سخن می‌گفت. قصه همان قصه است تنها صورت‌اش عوض شده است. در قصه‌ی ایران، تنها چيزی که نقش ايفا نمی‌کند «مداخله‌ی بشردوستانه»‌ است، لذا دوستان، نويسندگان، روشنفکران و روزنامه‌نگاران ايرانی که اين روزها قلم می‌زنند و بيانيه‌های مختلف را امضا می‌کنند شايسته است اعتنای کافی به کاربرد اصطلاحات و واژگان‌شان داشته باشند و از پيامدهای عظيم و مهيب آن هم آگاه باشند. بازی کردن با آتش «مداخله‌ی بشردوستانه» تنها يک نتيجه‌ی عملی می‌دهد و بس: حمله‌ی تمام‌عيار نظامی. فشار روی ايران از سوی جامعه‌ی جهانی، آمريکا و غرب، هر انگيزه‌ای دارد جز استقرار حقوق بشر و دموکراسی. دست‌کم خودمان بايد نسبت به قصه آگاهی داشته باشيم و به اين دام نيفتيم. برخی از چراغ‌داران نام و نشان‌دارِ حمله‌ی نظامی به ایران در تمام سال‌های اخیر در مؤسساتی مشغول به کار بودند که، بنا به وظيفه‌ی تعریف‌شده‌ی سازمانی‌شان، هیچ بهانه‌ای را برای توجيه جنگ‌افروزی علیه ايران ناديده نمی‌گرفتند. حتی اين گروه هم اخيراً برای این‌که نام‌شان به این ننگ آلوده نشود، رياکارانه بر خلاف آن‌چه تا کنون با دست پیش کشيده‌اند، مداخله‌ی نظامی  در ایران را با پا پس می‌زنند. در چنين بحبوحه‌ای، دريغا کسانی که همه‌ی هویت روشنفکری‌شان در گرو دفاع از سعادت و آبادانی ميهن، حقوق بشر و ارزش‌های انسانی و دموکراتيک است، حالا سر از اختراع مجدد این ننگ درآورند.


فاصله گرفتن از مداخله‌ی بشردوستانه مترادف با بی‌عملی و اعتزال سياسی نيست

بديهی است و اظهر من الشمس است که نقد کردن اين گفتمان مسلط و ژورناليستی‌شده‌ی «مداخله‌ی بشردوستانه» کمترين منافاتی با کوشش برای بهبود وضعيت سياسی در ايران، بازگشت امنيت و عدالت و استقرار حقوق بشر و دموکراسی ندارد. گره زدن تلاش انسانی و اخلاقی برای بازگشت عدالت، اخلاق، حقوق بشر، کرامت انسانی و دموکراسی به بسط گفتمان مداخله‌ی بشردوستانه خطايی است مهلک. چيزی که من در تحرکات اين روزها می‌بينم گويی ترجمه‌ی عينی این بيت اخوان است که می‌گفت:
نادری پيدا نخواهد شد اميد
کاشکی اسکندری پيدا شود
با اين تفاوت که دوستان در تلاش برای موجه کردن پديدار شدن اسکندری برای به آتش کشيدن ايران – که احتمالاً در ضمن آن حاکمان بيدادگر فعلی هم نابود می‌شوند – دست به دامان توجيهات فلسفی و تئوريکی می‌شوند که روی کاغذ و در گفت‌وگوها و مجادله‌های قلمی معنا پيدا می‌کنند و جان و هستی و وجود آدميان را نابود نمی‌کنند ولی وقتی به زبان سياسی و عملی ترجمه شوند تبديل به فاجعه‌ای هول‌ناک در مقياس منطقه‌ای می‌شوند که پيامدهای‌اش تا دهه‌ها با ما خواهد ماند.

Posted

in

by

Tags:

Comments

5 responses to “مداخله‌ی بشردوستانه: مشترک لفظی و ابهام بر ابهام افزودن”

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *