ما و ميرحسين: آينه در آينه‌ی اميد

این را بسیار نوشته‌ام. بسيار هم خواهم نوشت: ميرحسين موسوی الگوی تازه و دگرگونه‌ای از رهبری سیاسی و اجتماعی را نمايندگی می‌کند. و البته، می‌گویم و می‌آيمش از عهده برون. عمل و سخن سیاسی میرحسين مجموع این‌ها را رقم می‌زند. برای فهم اين‌که نوع رهبری میرحسين چرا متفاوت است و چرا ارزش‌مند، نباید از بستر و چارچوب اوضاع ايران خارج شد. اگر بگويیم میرحسین الگویی جهانی را برای رهبری سیاسی و اجتماعی نمايندگی می‌کند، خطا کرده‌ايم. من میرحسين را به منزله‌ی یک رهبر سیاسی و اجتماعی ايرانی که شرايط جامعه‌ی ايرانی را عميقاً حس کرده و ملتزم قواعد و اصولی صیقل‌خورده است، می‌بینم. این مقدمه البته هم جای بحث و بسط دارد و هم بايد برای‌اش دلیل اقامه کرد. اما بهانه‌ی نوشتن اين يادداشت، بيانیه‌ی ۱۶ ميرحسين بود.

اين بیانیه از زمان انتشارش تا اکنون که شامگاه یکشنبه است و چیزی به فرارسیدن روز ۱۶ آذر نمانده است، دست به دست میان خوانندگان و علاقه‌مندان جنبش سبز گشته است. تا همین لحظه در فضاهای مختلف وب دیده‌ام که افراد مختلف، هر کس به فراخور سلیقه يا نوع نگاه‌اش، بخشی از بیانيه را يا برجسته کرده و یا برای دیگران هم‌خوان کرده و فرستاده است. (مثل اين يکی) بیانیه‌های میرحسین روز به روز به سویی می‌روند که گويی زبان حال ضمیر همگی ماست. این بیانیه‌ها تفاوت‌ها را استعلا می‌دهند و زبانی تازه و بیانی مشترک را برای دردی مشترک با استواری و عمق پیدا کرده‌اند. این نقل‌قول‌ها به جایی دارد می‌رسد که آرام‌آرام کسانی نام‌اش را موسوی‌خوانی یا میرحسين‌خوانی گذاشته‌اند!

بیانيه‌های میرحسین، از ابتدا تا به امروز، حال طفلی را داشته‌اند که از زمان تولد به سرعت رشد کرده و بلوغ یافته است. این‌که بخش‌های مختلف اين بيانيه، عملاً دارند تبديل به نقل‌قول‌هایی می‌شوند و حالت عباراتی شعارگونه را پیدا کرده‌اند که می‌توانند در مناسبت‌های مختلف برجسته شوند، معنای‌اش این است که گوینده يا نویسنده به روح زمانه‌ی خود پی برده است و نبض جامعه را در دست دارد. درست بر خلاف کسانی که نبض جامعه را به زور می‌فشارند چنان‌که گویی می‌خواهند گردش خون را در شریان‌های‌اش متوقف کنند، یا گلوی‌اش را چنان می‌فشارند که هيچ آواز و ندا یا فریادی از آن خارج نشود، این یکی هم‌چون رهبر ارکستری زبردست، اين نغمه‌ها را با چیرگی هماهنگی می‌کند و ترانه‌هایی دلربا و معانی لطیف و هوش‌مندانه‌ای از آن‌ها بیرون می‌کشد. اين سرمایه‌ی کمی نیست. در کشوری که سال‌هايی دراز، بسياری  به شعار دادن، آن هم شعارهای تکراری، توخالی و تملق‌آمیز عادت داشته‌اند و متعالی‌ترین ارزش‌ها را چنان به ورطه‌ی تکرار انداخته‌اند و آلوده‌ی ريا و دروغ کرده‌اند که کسی رغبتی به آن‌ها ندارد، این زبان و بیان هم غنیمت است و هم ستودنی.

وجه مهم دیگر این بیانيه‌ها، دمیدن در آتش امید است. آتشی که زبانه گرفته است، به اين سادگی خاموش نمی‌شود. مهم‌ترين کار هم در این بحبوحه‌ی سردی و تاریکی، زنده نگه داشتن آتش اميد است. آن‌چه این جنبش را تا همین امروز به این‌جا رسانده است، اميد بوده است، نه خشم و خروش و انتقام‌جويی. و همین اميد است که آن را به پیش می‌برد. نومید شدن، یعنی شکست این حرکت. بيانیه‌های ميرحسين يکی از مهم‌ترین کارکردهای‌اش همین امید است. اين‌ها یعنی کسی، یعنی کسانی، هستند و زنده‌اند و می‌انديشند به صلاح و سلامت اين جامعه. اين يعنی بر خلاف خیره‌سرانی که از زبان و بیان‌اش ابتذال می‌بارد و کردارشان چيزی نیست جز حاصل دروغ و نیرنگ، هستند کسان دیگری که هم توصیه به حق می‌کنند و هم توصيه به صبر. يعنی هستند کسانی که نومید نیستند. و این ميرحسين فقط یک نفر نيست. این ميرحسين زبان مشترک صدها هزار و ميليون‌ها ایرانی ديگر است. من روزی را می‌بینم (این لحن پيشگويانه را بر من ببخشاييد) در آينده‌ی ایران که بسیاری از جملاتِ همین بيانيه‌های ميرحسين به عنوان نقل قول این‌جا و آن‌جا در جاهای مختلف نوشته شده باشد، چنان‌که هم‌اکنون نیز اتفاق افتاده است. ميرحسین، آینه‌ای است برای اميد. باید در برابر اين آینه‌ی اميد، آینه‌های خود را نیز و امیدهای خود را نیز برابر داشت. آینه‌های ما و آينه‌ی او و امثال او، امید را جاودانی خواهد کرد. به ابديت اميد بینديشيم. يأس و نوميدی، ریشه‌ی نور و پاکی را  می‌سوزاند و زلال شوق و آرزو را تیره می‌‌کند. بايد اميد داشت.

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه‌خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

چه تازیانه‌ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی‌هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بيفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست
که سرو راست هم درو شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت .

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج!

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.
زنده باش !


Posted

in

by

Tags:

Comments

13 responses to “ما و ميرحسين: آينه در آينه‌ی اميد”

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *