قربان‌گاه اسماعيليان

در دلم بود که . . . عيد قربان است. ندانستيم که خود قربانی هستيم و:
مست و پريشانِ توام، موقوف فرمان توام / اسحاق و قربان توام، کاين عيد قربانی است اين
و روزگار ابراهيم سپری شد و عيد اسماعيل. دريغا که تيغی نيست و عزمی صافی نه که تسليمی در برابرش بايد و فدايی صفت شدن را شايد. عيد گذشت. نه، همين امشب می‌گذرد و حديث مجال بازگشتش را ندانم:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود / زنهار از اين بيابان، وين راه بی‌نهايت
ای آفتابِ خوبان! می‌جوشد اندرونم / يک ساعتم بگنجان در سايه‌ی عنايت
خود به قربان‌گاه می‌رويم شاد و خندان؛ اسماعيل‌وار. خليل! گلستان! نمرود! آتش! هاجر! زمزم!


Posted

in

by

Tags: