آتشِ زهدِ ريا / زُهد و ريا خرمنِ دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقهی پشمينه بينداز و برو
و فکر میکردم کدام قرائت درستتر است و چرا. گمان کنم اين را يا جايی از سايه شنیدهام يا خواندهام. روايتِ «زُهد و ريا» درستتر مینمايد به اين دلايل که: اولاً ترکيب زُهدِ ريايی کمی نازيباست. مگر زُهدِ غيرريايی چه چيزی مطلوبی در خود دارد که حال زُهدِ ريايی نامطلوب شده است؟ اينجا حافظ با دو چيز به صراحت میستيزد: يکی زُهد که اساساً در جهانبينی او امری است منفی و مذموم و ديگری ريا که برای او امّ الرذايل است. توجه توأمان به اين دو رذيلت، شايد یکی از ارکان ذهن حافظی است. در نفسِ زُهدورزی در برابر رندی و عاشقی، اندک فضيلتی نیست و اين را ساير ابيات حافظ به خوبی نشان میدهد:
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاری است که موقوفِ هدايت باشد
زُهدِ رندانِ نوآموخته راهی به دهی است
من که بدنامِ جهانام چه صلاح انديشم
يارب آن زاهدِ خودبين که به جز عيب نديد
دودِ آهیاش در آيينهی ادراک انداز!
و همین بيت اخير، از آن ابيات طنزآميز و رندانهی حافظ است: زاهدِ خودبين، به جز عيب نمیبيند! يعنی فقط خودش را میبيند و بس. آيينهی ادراکاش جز خودش را نشان نمیدهد و خودش عينِ عيب است! پس همان به که آيينهی ادراکاش دودآلود شود تا ديگر خودش – و اين همه عيبِ درون و برون – را نبيند! شاهکار است اين حافظ! اين همه که از زهد مذمت کرده است، آن را همرديف ريا آورده است گويی. به همان اندازه که ريا برای او تعفنآور است، زهد هم آدمی را از کمال مطلوباش دور میکند. و البته يک وجهِ بارز اين زهد، تشرعورزی است (و زهدفروشی هم در همين طبقه است):
دلا دلالتِ خيرت کنم به راهِ نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
به هر حال، هر چه هست، در نگاهِ حافظ چيزی به اسم زُهدِ ريايی نبايد معنای روشن و درستی داشته باشد. در نظرِ او هم زهد است که مذموم است و هم ريا؛ هر يک جداگانه. و البته اين ريا، همين شرکِ مخفی، چيزی نيست که به سادگی بتوان در ضمير و باطنِ آدمی تشخيصاش داد. شايد سالها مجاهدت کنی و عمری مراقبتِ نفس، اما باز هم فريب بخوری که ريايی نکردهای! یک بار ديگر اين را شايد نوشته باشم که میشود حرفِ صوفيان و عارفان را به تکرار و تقليد، به لقلقهی زبان و طوطیوار بازگو کرد و خود را ميانِ آنها جا زد. کار سختی نيست. کمی حافظه میخواهد و یک شرايطِ آزمايشگاهی مناسب (!). بعد از مدتی میشود مثل بلبل شعر حافظ و مولوی و سعدی برای مردم خواند. بماند که اولاً جهانبينی اين سه بزرگ با هم تفاوتهای مهمی دارد، اما گمان میکنم هر کسی خودش بايد خودش را پيدا کند و ببيند کیست:
تو به هر صورت که آيی بايستی
که: «منام اين!»؛ والله اين تو نيستی!
آدم البته هميشه دوست دارد خودش را جورِ خاصی ببيند؛ خوب ببيند و از ديگران هم بر خوبی خود شاهد و دليل بياورد! چه میشود کرد؟ آدمی است و خدای فريبِ نفسِ خويش! ولی اين فريبکاری، باطلالسحری هم دارد: هنگام نياز، «هنگامِ بادِ استغنا»، جايی که ديگر از آدمی نه شعر میخرند و نه علم، نه زُهد و نه نسب، نه فن و نه پيشه، جايی که عاجز میشود و هیچ راهِ برونرفتی از هجومِ حادثه نيست، آن وقت است میفهمی که لافِ پهلوانی و معرفت زدن، در ميدان چقدر میارزد و در خانه چقدر!
۲. مدتی است فکر میکنم که اين دعای «امّن يُجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء» عجب دعای شگفتی است و چه اندازه کارآمد است! بعضی، يا بسیاری، از مؤمنين اين دعا را به هنگام کارهای فروبستهی بزرگ میخوانند. اما چه کارِ فروبستهای بزرگتر از وجود و هستی آدمی که دايماً سدِ راهِ پروازِ اوست؟ وجودِ آدمی تناقضی است ناگشودنی: هم بارِ اوست و هم بالاش. تا زنده باشی نمیتوانی بگويی که از ننگ هستی رهيدهای! تا هستی هم نداشته باشی، نمیتوانی بگويی عاشقی کردهای. وضعيت دردناک و دشواری است: خيرهای آميخته با شری پيش روی آدمی است که واقعبينانه اگر بنگری وضعیت را جز به مصيبت تبديل نمیکند! «…الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون»؛ مصيبت هميشه مرگ نيست، خود هستی هم مصيبتی است. اين هستی هم به ما اصابت کرده است: ما نبوديم و تقاضامان نبود…
۳. داوری نکردن کارِ سادهای نيست؛ ما هم سخت دوست داريم داوری کنيم از حيث خودخواهی و دیگرستيزی و هم با داوری، به نوعی فرافکنی میکنيم و نگاهِ خود را از سنجشِ نفس و باطنِ خويش به باريکبينی در کار ديگران، معطوف میکنيم. داوری نکردن سخت است. بارها دربارهاش نوشتهام و باز هم دربارهاش خواهم نوشت. ما هيچ وقت نمیدانيم عاقبت خودمان چیست؛ عاقبت ديگران که جای خود دارد. «زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه / رند از رهِ نياز به دارالسلام رفت». اين «دار السلام» نصيب همهی اهل نيت و همت باد که به زهد، غرور و ریا راضی نشدهاند و مشغول خودفريبی نیستند: «قل هل ننبئکم بالأخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم في الحيوة الدنيا و هم يحسبون انّهم یحسنون صنعاً». اين آيه زلزله در وجودِ اهلِ ذکر میاندازد. اگر اهل اشاره باشی، هر بار اين آيه را میخوانی بايد دوباره بنشينی و در تمام چيزهایی که خوب میدانستهای تجديد نظر کنی! اهل اشاره میدانند وقتی میگويم «تجديد نظر» يعنی چه. اين نکته همينجا سربسته بماند بهتر.
مطلب مرتبطی یافت نشد.