Search
Close this search box.

ذلک مبلغهم من العلم

امروز برایم ایمیلی آمده بود از فردی به نام فرهاد مافی که معلومم نشد چرا و چگونه برایم این را ارسال کرده بود. این نامه حاوی مطلبی بود با عنوان «لطفاً . . . مرا ایرانی بنامید نه مسلمان» که به زبان انگلیسی بود. این مطلب که قالب آکادمیک داشت، متأسفانه کمترین شباهتی به یک مطلب آکادمیک نداشت و از همان سطور نخستین بیشتر به یک بیانیه سیاسی شبیه بود تا یک نقدِ معرفتی. با خود می‌اندیشیدم که منزلت و شأن قلم برتر از این است که صرف این سخنان شود. اما لازم است که در جامعه‌ی بحران‌زده‌ای که داریم، برای این نگرش‌ها و نگرش‌های یکسونگر و مطلق‌اندیشی (که اتفاق را مشابه‌اش ذیل یادداشت پیشین من آمده است) نکاتی را بگویم.


تفکیکی که نویسنده‌ی این مطلب میان هویت ایرانی و هویت اسلامی قایل می‌شود، بیش از هر چیزی مرا با یاد ژست‌های سیاسی دوران پهلوی می‌اندازد و مطلق‌نگری‌ها و داوری‌های قطعیِ نویسنده‌ مرا به یاد جزم‌اندیشی‌های آقای مصباح یزدی و جنتی می‌اندازد. عجیب است که نویسنده در جای جای نوشته‌اش کمترین اعتنایی به روش پژوهش صحیح علمی ندارد و حتی تاریخ را هم قلب می‌کند. مدعای نویسنده این است که فردوسی که از نظرِ او فردی بسیار ناسیونالیست و ملی‌گراست، به این دلیل در گورستان مسلمین به خاک سپرده نشده است که ملی‌گرا بوده است! انگار در عهد غزنویان، جرمِ شیعه بودن و اتهام رافضی بودن کم جرمی بوده است!
تناقض‌گویی‌های نویسنده اندازه ندارد و آنچه که من از آن می‌فهمیدم برخورد غضب‌آلودی بود که تنها از نفرت و انزجار نسبت به یک نظامِ سیاسی موجود بر می‌خیزد. چون نظام سیاسی موجودِ ایران نویسنده را ناگوار می‌آید، نویسنده به خود اجازه می‌دهد که هر آنچه را که به نوعی به آن نظام پیوند خورده باشد یا آن نظام حتی مدعیِ آن باشد، طرد کند. این را مقایسه کنید با برخوردی که محافظه‌کاران وطنی امروزه با آمریکا دارند. استناد نویسنده به فروید جایی جالب می‌شود که حتی سخنِ فروید را هم از متنش خارج می‌کند و آن را در موضعی به کار می‌برد که مطلقاً سخنِ او متوجه آن نیست. این برخوردهای ارزشمدار و صلب برای من تنها مایه شرمساری بود. طرفه این است که چگونه در میان ایرانیان ما اندیشمندی و روشنفکری ناقص‌الخلقه متولد می‌شود و هیچ کس حاضر نیست شأن اندیشه را حفظ کند و آن را از دستبرد و غارت جزم‌اندیشی مصون بدارد.
باورم نیست که یک نظام سیاسی تنها بتواند این فجایع را خلق کند. گرفتم که آن نظام مقصر صد در صدِ این قصورهاست. آیا از ما عقلانیت را ستانده‌اند؟ ما آیا باید خردِ خود را در راهِ تصویب و تأییدِ مستقیم یا غیرمستقیم سخنی و انکارِ خویشتن به کار ببریم؟ باورتان نیست؟ آن نویسنده‌ای که از خویشتن نامی نمی‌برد و برای راقم این سطور حقِ باور داشتن و اعتقاد ورزیدن به قرآن را سلب می‌خواهد کردن، آیا خود را اندیشمند می‌داند یا روشنفکر؟ بارها، به کرات در این صفحه نوشته‌ام که من مسلمانم و دین‌باور و از اعتقادِ خود مثقالِ ذره‌ای شرمسار نیستم. آری:
حاش لله که نیم معتقد طاعتِ خویش / این قدر هست که گه گه قدحی می‌نوشم
باری این بدین معنا نیست که چون در تاریخ اسلام خلفای بنی‌امیه بوده‌اند و بنی‌عباس، چون در تاریخ اسلام، غزنویان بوده‌اند و سلجوقیان و چون در تاریخ معاصر ما ولایت فقیهی بوده است، من باید امروز از دینمداری انزجار داشته باشم و دامنِ هستیِ خود را از آن پاک کنم! این یکپارچه‌نگری از هر کسی که صادر شود، چه وطنی باشد چه غیر وطنی، چه آقای جنتی باشد و چه جرج بوش، جزمیت است و شاخ و دم ندارد.
اگر نوا و آهنگ امشبِ این صفحه، به اقتضای شبِ قدر، اسماءالله الحسنی است، گزینش و باور شخصیِ من است. این نهایت وقاحت و بی‌شرمی است که محتسب‌وار آنچه را که در ضمیرِ توطئه‌اندیشِ خودشان می‌گذرد به پای نویسنده‌ی این صفحه بنویسند و آنگاه ساکنانِ این حلقه را یکسره به همان چوب برانند و صاحبِ این خانه را سوداپرورِ قدرت و خاتمی شدن و حجاریان شدند بدانند. این لجن‌پراکنی و اهانت را به کرامت ناشنیده می‌گیرم اما آن یادداشت را برای اعتبار اربابِ خرد و اهلِ انصاف در همان جا باقی می‌گذارم تا سیه روی شود هر که در او غش باشد. باور و اعتقادِ من با پیام رسول‌الله هم باور شخصی من است نه چون دعاوی نویسنده‌ی این یادداشت شعارِ سیاسی:
ای بریده آن لب و حلق و دهان / کو کند تف سوی مه یا آسمان
شمعِ حق را پف کنی تو ای عجوز / هم تو سوزی هم سرت ای گنده پوز
چون تو خفاشان بسی بینند خواب / کاین جهان ماند یتیم از آفتاب
کی شود دریا ز پوز سگ نجس / کی شود خورشید از پف منطمس
مه فشاند نور و سگ عو عو کند / هر کسی بر طینت خود می‌تند
آن سخنانی که به طعنِ و تحقیر در اسماءالله می‌نگرد، تکرارش حتی در ذهن آزارم می‌دهد. برایم بسی عجیب است که آدمی تا چه اندازه باید خوار مقدار شود که نه کلام وحی، نه سخنِ رسولِ خدا، بلکه در روزگارِ مدرنِ حقِ یک انسان را برای باور داشتن به پیامی زیر سؤال ببرد و آن را هم‌عنانِ شعارِ سیاسیِ خود بداند! دریغا از ایرانیانِ ما که تا این مایه سقوط معنوی و عقلانی کرده‌اند. هرگز این را نخواهم پذیرفت که درشتخویانِ سیاست‌ورز و پشمینه‌پوش قدرتمدار ایرانِ امروز مایهِ این انحطاط شده‌اند. سیاستمداران هر چقدر که پلید باشند، مسئولیت و تکلیف آدمی از شانه‌های خردش ساقط نخواهد شد! عباس معروفی از خواندن این فحش‌نامه بسی آزرده خاطر بود و حتی اشارتی داشت که این نوا را از صفحه بردارم و همان «علی ای همای رحمت» را بگذارم. اما این نوا و این اسماء باید باشند و اگر من و تو تن به پلیدی مخدوش کردن خرد دادیم، اگر من و ما نشستیم و در آتشِ خردستیزی و سیاست‌ورزی از جنس فقیهانه یا آمریکایی‌اش دمیدیم، ما هم از همان قماش خواهیم بود. شرفِ آدمی به اعتقاد داشتن و صداقتِ اوست.
پرسیده‌اند که از استادان فرنگی چه آموخته‌ام. این را آموخته‌ام: آدمیت، حرمت نهادن به هویت و فردیت انسان‌ها، محترم شمردن باورِ آدمی، تواضع داشتن، گره نزدنِ سرنوشتِ سیاست به هویت و باورِ افراد. کاش مثقال ذره‌ای شعور و ادراک همین غربیانِ بیگانه در به اصطلاح روشنفکرانِ مدعی آزادی وجود داشت. دریغا از کلام که در پای این طایفه حرام شود.
دریغ است که یادداشت صاحب سیبستان را اینجا در متن نیاورم:
«عجبا که منتقدان کمیته زبان کمیته به کار می برند! آنچه این مرد مستعار را به خشم آورده مگر چیست جر ذکر اسماء الحسنی؟ وه که آیات قرآن چه نیکوست که می گوید اینان چون آیات خداوندی برخوانده شود انگشت در گوش می کنند تا نشنوند. اینها که از شنیدن نام های الهی چنین از خشم برافروخته می شوند از شنیدن کلام حق چه خواهند کرد؟ چه سود که این خشم را به پای رفتار جمهوری اسلامی بنویسند که ما نیز از این جمهوری بسیار خون به دل شده ایم اما همچنان از ذکر و تلاوت دلهامان گرم می شود و می لرزد. ما می گوییم دین را به اصحابش که آحاد انسانی است باید برگرداند و از چنگ سیاست پیشگان جبار نجات داد نه آنکه چون دین پوشش بدکاریهای آنهاست از دین چشم پوشید.
و این کدام آیین مردانگی و روشنفکری و هرچیز دیگر است که آنچه را میلیونها تن به آن دلگرم اند چنین به تحقیر می راند و به خود اجازه می دهد که ما را نیز به تحقیر دعوت کند و یا به این سبب که به این معنویت خستو هستیم ما را تحقیر کند؟
برای مبارزه با دین و قرآن بهانه بهتری باید پیدا کرد یا مرد و مردانه به مخالفت مستدل و انسانی پرداخت که حق همه حتی مردان مستعار است. اما پنهان شدن پشت بدکاری هایی که به نام معنویت و دین کرده اند هیچ خردمندانه نیست. اگر اصلا دعوی خردمندی دارند.
شاید شما دین و ادعای اصلاح و احیا را با جلایی پورها و حجاریان ها و سازگارا ها شناخته اید اما ما دینمان از سرچشمه های دیگری می آید سرچشمه هایی که چنین پیداست که شما مدتهاست آن را کور کرده اید.
لکم دینکم و لی دین. رفتار دینمدارانه ندارید اختیار شماست اما اگر دین ندارید دست کم آزاده باشید. دست کم به حقوق بشری که دین معاصران است خستو باشید. اگر در جمهوری شما جایی برای مناره ها و مسجدها نباشد شما چه فرقی دارید با جمهوری کنونی که در آن جای تریبون و حزب و دفتر و روزنامه شما نیست؟
بد نگویید به مهتاب اگر تب دارید.»
بگذریم که این یادداشت را به قصدی دیگر آغاز کردم و به اینجا رسید. مطلب آقای مافی را برای رفیق عبدالله، وکیل دانشگاه کینگزتون فرستاده بودم. سخنان او را مستقیم اینجا نقل می‌کنم تا داوری یک مسلمانِ غربی را درباره‌ی این سخن ببینید:

“It seems rather sad to me that this person is exchanging a great religious culture – which like all great religions has its warts and dark corners – for an out-moded nationalism with the mindless jingoism, and self-flattery (I cannot forget the kitch of the crowning of the Shah of Iran way back in the 70’s – it was an embarrassing farce to see on TV this man from a modest background taking on the panoply of mythic Iranian Emperors, and various heads of states playing along because of contracts and oil). Frankly, to give up your Muslim identity for a culturally irredentist identity seems rather a poor exchange. Sure, Muslims are on the back foot today, they are vilified by many in the West, they have failed to change and to adapt, they are caught up in a mindset that looks to authority rather than to independent knowledge inspite of the fact that Islam encourages its followers to seek knowledge. But therefore to ditch the faith and culture for an alternative which is deeply compromised, seems to me to be folly.”
این هم نظر لاربی صدیقی، استاد روابطِ بین‌المللِ وست‌مینستر و اکزتر:

“I just wonder about the context of this piece. It isn’t innocent at all. At a time when the US is hawkish militarily, politically and culturally, it makes one wonder whether this is document is opportunistic in its bid to re-fashion Iranian identity. Identity doesn’t belong to one person who can write in English…it’s more complex than that. I think you should respond very critically, but in a rigorous, scientific and measured way: an intelligent way. Because frankly the piece’s author isn’t that intelligent.”
باقی نظراتی را که با ایمیل برایم آمده است نمی‌آورم که درخور این مایه توجه نیست و این یادداشت هم اصولاً بهانه‌ی دیگری داشت.

بایگانی