۲

آواز تذرو

خون ریختن و خطا بر خطا افزودن و غرور ملتی نجیب و جوانمرد را به بازی گرفتن و بر تکبر خویش افزودن، عاقبت خوشی ندارد. تاریخ این را نشان داده است. اما من نگران‌ام. تشویش من از فرجام کارِ‌ ستمگران نیست. این بدروزی و بدکاره‌گی کیفرِ سختی خواهد داشت. هراس من از آن است که این تعرض به ادراک و شعور ملت (که مصادره‌ی ارزش‌ها و سرقتِ شهیدان تنها دو قلم ناقابل از شناعتِ کارشان است)، سرانجامی سرخ و سیاه خواهد داشت. و همه‌ی امید من آن است که تبرزنان چنان در جانِ این جنگل سرسبز نیفتند و این اندازه کین‌ورزی با سروهای ایستاده و شکسته‌ی ما نکنند مگر که بگذارند سبزها با آن‌ها نیز سخن از مهر بگویند.

تاریخ را ببینید. بعد از سقوط برلین، سربازان روس در روزهای اول با برلین و اهل آن چه کردند؟ قصه ساده بود: سربازی که از بالای دریای خزر اسلحه به دست ره سپرده بود و بر انبان خشم و نفرتِ خویش افزوده بود، هر گام که بر می‌داشت می‌دید که فاشیست‌ها چگونه خانه‌‌، پدر، مادر، خواهر و برادرش را دریده‌اند، کشته‌اند و سوزانده‌اند و همه‌ی هستی‌شان را به تحقیر و ستم خاکستر کرده و به باد داده‌اند. این خشمِ انباشته، آن پیامدهای تلخ و تباه را به دنبال داشت. شما هم همین راه را می‌پویید و ستمگری بس نمی‌کنید؟

بساط این ستم نمی‌پاید. بی‌شک ظلم سقوط می‌کند و بلاهت و بی‌استعدادی مروجان خشونت‌خواه و تقدیس‌گران آدمی‌خوار راه این زوال و سقوط را ثانیه به ثانیه هموارتر می‌کند. اما ستمگران می‌اندیشند که عاقبت‌شان چه خواهد بود؟ می‌اندیشند که برای دو روز بیشتر تکیه زدن بر مقام دنیوی و خیال قدسیت بافتن و سودای خداوندی و ولایت در سر پروراندن، چه سرنوشت تیره و شومی را برای خود رقم می‌زنند و چه آتشفشان خشم و کینه‌ای را تدارک می‌بینند که کمترین هیمه‌ی این آتشفشان هستی ستمگران خواهد بود.

این‌ها تهدید نیست. این‌‌که می‌‌نویسم دردِ‌ مشترک ما و شماست. ما نمی‌خواهیم هیچ روزی چون شمایان شویم و دیدگان خرد و آدمیت‌مان کور شود و دل‌هامان چنان سنگ شود که جان ستاندن برای‌مان آسان شود و شکسته شدن حرمت و کرامت آدمی را با بی‌تفاوتی تماشا کنیم (چنان که شما امروز می‌کنید). و نمی‌خواهیم شما نیز هرگز در آتش خشم هیچ کس بسوزید. شما که دست‌کم ادعای دین‌داری دارید – هر چند می‌دانیم که سر مویی بو نبرده‌اید از اخلاق و تقوا – لابد قرآن می‌خوانید که شما را اندرز می‌دهد که در زمین سیر کنید و عاقبت بیدادگران را ببینید! پند نمی‌گیرید؟

شما به هوش بیایید از این مستی قدرت و بیدار شوید از خوابِ‌ شهوتِ‌ مقام یا نه، این خون‌ها که می‌ریزید هدر نمی‌شود. از هر خونی که از ما بریزید، سروی سر بر خواهد کرد و تذروان این خاک بر شاخسار آن گلبانگ آزادی سر خواهند داد. شهدای ما آواز آزادی را در گوش ما می‌خوانند و نغمه‌ی رهایی ما را زمزمه می‌کنند. کاش شما هم می‌توانستید هم‌آواز این نغمه‌ی رهایی شوید و از خویشتن آزاد شوید و فرعونیت و استکبار را ترک کنید. بس کنید بیدادتان را. نه برای ما. برای خودتان. باشد که خود از زیستن‌تان،‌ از انسان بودن و ایرانی بودن خود لذت ببرید! برای خودتان هم که شده،‌ بیداد را بس کنید و خون‌ریزان را حمایت نکنید!

این قصه‌ی آزادی هم تصویری است برای ما و هم برای شما:
عاقبت ما شکوفایی و سر سبزی آزادی است؛ خواهید گذاشت آیا؟ یا خود را با ما به خون خواهید کشاند؟ هر چه اراده کنید، ما هم‌چنان راه امید را خواهیم پیمود و هم‌چنان از ظلمت دروغ و خشم و خشونت شما خواهیم گریخت. این را نمی‌فهمید که:
پی آسمان زد همانا تبرزن
که بر سر فرو ریخت سقف و ستون‌اش
می‌فهمید؟
این آواز بهشتی و صدای آسمانی امروز نزد شما منفور است (که گوشِ هوش به مرغان هرزه‌گو دارید!)، اما بشنوید این صدا را و تأمل کنید در این شعر، شاید تکانی بخورید و انسانیت‌تان بیدار شود. شاید!
دلا دیدی که خورشید از شب سرد‌
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت از این خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

  1. هوالحق
    سلام
    شب خوب بخوابی. داستان های زیبایی بود. شما همین طور داستان بنویس شما را با سیاست چکار؟!
    یاحق

  2. هادی گفت:

    درود بر شما ؛ امیدوارم همیشه سبز باشید و به امید پیروزی مردم ایران.

|