۳

تکثیرِ میر

می‌شنوم و می‌بینم که برادران و یاران ما از هجوم و خروش دهان‌های وقاحت دل‌آزرده‌اند و نگران که مبادا میرشان آسیبی ببیند. بگذارید باور و اعتقادم را بگویم و یقین دارم که میرحسین هم همین می‌اندیشد که بر زبان من جاری می‌شود. این میر دلاور را دیگر به هیچ بندی نمی‌توان بست. میرحسین موسوی دیگر شخص و فرد نیست. دیگر جسم نیست. میرحسین موسوی اکنون از جنس جان و اندیشه و امید است. جان و اندیشه از هزار ره پنهان در بیکرانه‌ی شهر منتشر می‌شود. میرحسین اکنون چون هواست. میرحسین، ورد ضمیر تشنه‌ی عدالت و آزادی ماست. میرحسین، تبلور میثاق حسین است؛ حسین کربلا. آن میراث هم‌چنان جوشان و خروشان و زنده است. وجود، اندیشه و جانِ میرحسین نیز اکنون در یکایک ما جاری است. میرحسین تکثیر شده است. مهراسید که آن شیر را به قفس بیندازند یا حصاری گرد او درآورند. شیرهای عالم جان را از گرگان دژم‌خو هراسی نیست. آن‌چه باقی است و به سرعت در خیابان‌های شهر منتشر می‌شود اندیشه‌ی میر است. این خیابان‌ها همیشه در تصرف و اشغال گرگان نمی‌ماند. آدمیانِ آزادمرد شهرشان را، خیال و آرزوی دیارشان را از چنگال خون‌ریز گرگان به آدمیت و بشریت بیرون خواهند کشید. میر تکثیر شده است. امروز میرحسین فقط یک‌نفر نیست؛ میرحسین یک ملت است.
خاطرتان شاد و استوار باشد که دستِ ما مانند دست ستم‌گران تهی نیست. تکیه‌گاه ما ایمان است. به اطراف‌تان بنگرید و موج اندیشه‌ی خروشان میر را ببینید. شما میری در حبس و حصر می‌بینید یا میری آزاد و رها که در هر دل و اندیشه‌ای خانه دارد؟ میر ما را دیگر بیم از هیچ گزندی نیست. میر می‌‌ماند، استوار و گرانسنگ.
گر سیل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
زانسان که ماهی را بود دریا و توفان جانفزا
  1. هوالحق
    سلام
    داستان قشنگی بود. هر وقت خواستم بخوابم می خونمش. شاید در خیال دل شما خوش شود چون در واقع دیگر ریا و دروغ جواب نمی دهد.
    یاحق

  2. نيلو گفت:

    خدا شفات بده!
    شما ایمان هم دارید؟
    به عاقبت کار فکر کن،وقتی باید مو به مو کلمه به کلمه در پیشگاه حق جوابگو باشی
    —————-
    شما چطور؟ شما هم فکر می‌‌کنید به جواب دادن؟
    د. م.

  3. آزاده گفت:

    این حرف ها و دلنوشته های واقعی را داستان می نامید؟ برای خوابیدن؟
    بیهوده دل خوش نکنید. داستان ما بر اساس ماجرایی واقعی می بالد و در سینه سینه ی مردم این مرز و بوم باز خوانده می شود. داستانی که من و مای خسته از بیداد می نویسیم را پدر و مادرم سی سال پیش نوشتن آغاز کردند. نه، باز هم پیش تر، حق طلبانی نوشتندش که نفتمان را برای تک تک ما مردم می خواستند. و شاید به آن روزگار برمیگردد این داستان، که از شرق و غرب وطنم سواران مشروطه خواه به سلطنت خانه ی مظفرالدین شاه تاختند. اصلاً چه می گویم؟ مگر قصه ی حقیقت طلبی را می توان به مرز و بوم و دوره ای خاص محدود کرد؟
    داستان ما زیباست اما نه برای شما که خود را به خواب زده اید. برای آنهایی که به هر بهانه بیدارتر می شوند و به سان چراغ راه دیگرانی هستند که در اندیشه ی آزادی و آرامش، شکیبا و کوشا به هزار امید از جان و مالشان می گذرند. از عزیزانشان می گذرند. از آرزوهای کوچک و بزرگشان می گذرند. و شما را می گذارند با چشمانی که به غفلت، خود را خواب می نمایانند. اگر می توانید گوش خود را بر فریادمان ببندید.

|