۱۴

آستانه‌ی آشفته

قبله‌ی عالم غضبناک شده‌اند! چه خبر است اینجا؟ هنوز شهریارِ جهاندار دیدگان از خواب نگشوده‌اند، چشمشان می‌افتد به این مجادلات و منازعاتِ اربابِ درگاه! خوب شد ما متذکر شدیم که دیشب به همراه سه نفر دیگر از ارکانِ ملکوت سهر اللیالی داشتیم. یعنی قبله عالم تا سحرگاهان مجال خواب نداشته‌اند. این گزافه‌ها چیست به قبله‌ی عالم می‌بندید؟ ما به اشارت سخن از سکوت گفتیم. این ماجرا را هم در عالم فقط و فقط سلطان بانو می‌دانند و بس که محرم رازهای سلطان‌اند. شما باز یاد صیام همایونی افتادید؟! سلطان بانو هم اگر الآن حافظه یاری‌شان نمی‌کند از این روست که در این مقام به خاطر شریفشان هم خطور نمی‌کند که ما چندی پیش داشتیم در کسوت همان صیام، سکوتمان را می‌نوشتیم و خاطر مبارکشان هم از این ماجرا آگاه است. ما تمام دردِ دل‌هایمان با ایشان می‌کنیم دیگر. الساعه که همین کلمات از قبضه‌ی جواهرآسای همایونی صادر می‌شدند، سلطان بانو تیفیلون زدند و استفسار فرمودند که چه خبر شده است؟ فرمودیم عجالتاً در حال تشر زدن هستیم تا یاغیان و متمردان، عاصیان و بدخواهان سر جای خودشان بنشینند!
باری نکته‌ی دیگر این است که پریروز که از بنگاه خبرپراکنی ملکه‌ی بریطانیا در معیت کاتب نکته خروج فرمودیم و در لستر اسکوئر به تفرج صنع و تناول طعام رفتیم، تیلیفون همراهِ سلطان به سرقت رفت. اینها که در روز روشن و پیش روی خاقان جهاندار جگرآوری نمی‌کنند دست به قبضه‌ی سلاح ببرند. ناغافل دست در جیب شهریاری کرده و تیلیفون را به سرقت بردند! القصه دیروز حوالی نماز شام بود که راهی آکسفورد استریت شدیم به قصد ابتیاع تیلیفونی نو که سلطان بانو در اوقات شکار بتوانند با ما سخن بگویند و ما هم با ایشان! وقتی نازک‌الملکوت و ملک‌الشعرا تیلیفون را دیدند، از فرط حسد و زعارت، به سلطان افترا بستند که این ماجرای سرقت از بن کذب بوده است و قبله‌ی عالم دلش برای یک عدد گوشی سونی اریکسون غنج می‌رفته است از همان اول! می‌بینید ساکنان درگاه ما حتی چشم ندارند یک عدد تیلیفونِ نو را به سلطان ببینند! از این بدتر ما را با ابطحی مقایسه کردند! گفتند دیدید که ابطحی با دوربین موبایلش از خودش و شواردنادزه عکس گرفته، قبله عالم با خود گفته‌اند مگر شأن ما از ابطحی کمتر است که او داشته باشد و ما نداشته باشیم! ولیعهد جان! کجایی؟ بیا که فرمانِ سیاست کردن اینها را صادر کردیم. شما تدارک سایر امور را ببینید. این ماجراها را هم تمام کنید. بس که آشوب کردید و قیل و قال کردید، خواب شیرین همایونی تباه شد. ما از جنوب لندن، دیشب تازه ساعت ۶ صبح به بارگاه رسیده بودیم. یک مژه خواب برای ما نگذاشتید با این جدال‌ها. فکر بکنید.
قبله‌ی تازه از خواب برخاسته

  1. ملک الشعرا گفت:

    خاقان جهاندار، خدا به سر شاهد است این بار دیگر از خوف مثال بید بر خویش می لرزیم. دیشب پس از آن شب نوردی طولانی، گمان می بردیم که راحت خواب خسروانی خواهید فرمود و با خلقی گشاده از خواب برخواهید خاست و ما خود به این امید خوابیدیم که هوای ابری لندن، به خنده مبارک برایمان آفتابی شود.اما چه فایده که نمی دانستیم برخی ساکنان درگاه در کار طغیان و عصیان تا آنجا پیش رفته اند که خواب همایونی را برخواهند آشفت.
    اما درباب تیلیفون، سلطان مگر خدای ناکرده به یاد ندارند که این ناچیز فقط هشدار داد که باشد کسانی به قصدی و غرضی صدا سردهند که قبله عالم از همان هنگام که عکس آشیخ ممدلی، معاون الروسا با رهبر ساقط شده ممالک گرجیه را دیده، دلباخته تیلیفون کامرا دار شده است و البته در این قول لابد باید در پی منظوری باشند. والا چرا قبلا که آن صاحب ملک گرجستان، زمامدار بود، یاد سلطان نکردند و قیاسی نشد؟ هان؟ حالا که او ورافتاده است چرا باید اسمش را همنشین مقام خاقانی کنند که دوام مقامش ابدی باد؟
    اما قبله عالم چندان نگران نباشند و بیاسایند، که ما که ملک الشعرا باشیم، در مدت اقامت در بارگاه، در کنار مدیحه سرایی در وصف سلطان قدر قدرت آفتاب مکان جهاندار و هجو و لعن دشمنان، خواهیم فهمید که قصه چیست و ماجرا از چه قرار است.
    ملک الشعرای کارآگاه

  2. ظهيرالملکوت گفت:

    خوشا و خرما این تشر مبارکه که از لسان عذب حضرت سلطان صادر شد و هر چه آشوبنده جنبده را در طرفه العینی تار و مار و بل از بنیاد آوار کرد. می‌دانم چقدر درد بر سینه قبله عالم سنگینی می‌کند که هر چه به سلطان بانو هم می‌گویند تمام نمی‌شود. همین ملک الشعرا که آیینه دق است، به ممالک بریطانی آمده که چه کند؟ بر سبیل تشبیه و استعاره، شایعه منتشر کند که سلطان در خلوت خیال و خیابان لندن با سیه‌چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی می‌رقصد و ناز می‌کند؟ اینها واقعاً رکن ملکوت‌اند یا آفت جان؟ خوب شد این اشتلم ملوکانه و تشر خسروانه آن‌ها را جای خود نشاند؛ اما غصه، این قدر عظیم و جسیم شده که کدامش را آدم از یاد ببرد؟ این داستان تلیفون همراه را دست کم نگیرید. ما ظن سوء داریم. نه بل یقین قاطع و قطع حاسم داریم که مباشر این جریمه شنیعه از جاهای خاصی دستور داشته. نازک الملکوت هم بر خلاف همیشه با ما متفق القول و متحد النظر بود که زدن جیب همایونی نمی‌تواند کار یک نفر و دو نفر باشد. یحتمل، بل انا متیقن که فتنه از جانب پروس میآید. می‌بینید قبله؟ رأی همه خفیه‌گان بر این است که آن نمام ناتمامِ نقشه بر آب، از همشیره‌سازی برای سلطان که نومید شد، دستور داد جیب مبارک را در مطلع نهار یا مغرب شمس بزنند. و علی الاسلام السلام. آن اقاویل سخیفه که آن دو یار دبستانی درباره داستان تیلیفون همراه و کذب بودن داستان گفته‌اند همه از القائات پروس است. ما همه‌اش نگران سلطان بانو هستیم. فکر می‌کنیم وقتی قبله عالم را با این وضع مشوش و خاطر متشتت می‌بینند، چقدر باید زحمت ببرند تا غبار غم را بشویند از سر و روی قبله و مسائل را پیش ببرند.
    شکار را ذات همایونی با احتیاط بیشتر صورت دهند. ملازمان را بیشتر کنند. پا در رکابان را بیفزایند. تلیفون‌شان را پنهان کنند. ما خودمان شنیده‌ایم که پنهان‌پژوهان پروسی استراق سمع می‌کنند. اول هم استراق سمع کردند بعد استراق تلیفون. واقعاً عجب بلبشویی است قبله جان.
    ظهیر الملکوت کف بر لب

  3. قبله عالم شنیدید با من چه ها گفتند؟
    شنیدید و سکوت کردید؟
    آدم حیرت می کند از این خواهر کشی!
    همشیره همایونی

  4. ملک الشعرا گفت:

    قبله خود شاهدند دیگر؟ دریغا دریغ از آن همه سخن نیکو که دوش در گوش سلطان زمزمه کردیم در باب محاسن ظهیر درگاه خاقانی. دریغا دریغ که در مباحثتی که با نازک الملکوت رفت، در مقام دفاع از ظهیر برآمدیم. حال او، ناکام از ناکار کردن ولیعهد، قصد ما کرده است و تاب نمی آورد که ما اینجا تقرب ویژه و بار خاص یافته ایم.
    آری تا بوده در دربار از این ماجراها بوده. در عهد خاقان مغفور ، مگر نبود که سعایت و بدخواهی کار را کشاند به لب دوختن و رگ زدن و از دار آویختن و امپول هوا. مگر همین بدگمانی ها و بد گمان کردن ها نبود که طناب به گردن شاعران انداخت. مگر نویسنده کشی چطور آغاز می شود قبله؟
    شما را به خدا، خودتان مراقب ما باشید و بل مهم تر، مراقب نام نیک خود باشید و نگذارید در این کار چنان پیش روند که بعد نتوان کاری کرد و کار را به چه می دانم کمیسیون حقوق بشر و اینجور جاها بکشانند که صولت و شوکت مملکت و تاج به زیر سوال رود.
    ملک الشعرای بیمناک

  5. من دیگر سرگیجه گرفته ام! تا می آیی به ملک الشعرا عادت کنی ناگهان خواهری از غیب پدیدار می شود. قبله جان! شما که خواهر نداشتید. داشتید؟ از ابتدای امر اگر فرموده بودید که یگانه فرزند شاه پدر نیستید من هیچ وقت پا به اندرونی نمی گذاشتم! خواهر شوهر … ای وای بر سلطان بانو!!!
    سلطان بانو خسته، سلطان بانو تنها، سلطان بانو … (یاد ندارم! آخر آذری که نیستم)

  6. خواهر جان! شما به این قیل و قال‌های درباریان التفات نفرمایید. چشم دیدنِ شما را ندارند! پدر تاجدارمان هم از همین‌ها بیمناک بود که سفارش داد هر کدام از فرزندانش آواره‌ی ملکی شوند و صاحبِ ملکوتی! بیخود نیست که ما از یک اتاق محقر به کارگردانی ممالک محروسه مشغولیم!
    قبله‌ی خویشاوند دوست و خانواده دار!
    پ.ن. اما هر کاری بکنید ناچارید خاطر سلطان بانو را حفظ کنید. از ما گفتن!
    برادر تاجدار
    برادر تاجدار من، سلطان بانوکه نور چشم ما هستند.
    همشیره همایونی

  7. فعلا پیراهن قبله را بر سر در سایت زنان ایران ببینید:
    http://www.womeniniran.org/82/news/09=82/06/02.htm

  8. قبله ی عالم جسارت این بنده ی ناچیز را که بی إذن دخول به خلوت بارگاه همایونی و اندرونی ملوکانه سرک کشیده است ببخشایند.
    حقیر از دعاگویان و سایه نشینان آستان بوده و امید دارد کدورت خاطر ملوکانه به نازشصت معجزآسای حضرت سلطان بانو فی الساعه مرتفع گردیده و اوقات بی بدیل الهی به شادمانی گراید.

  9. colonel گفت:

    سلام ودرود برشما
    اگر بدموقع ودر هنگامه مجادلات خانوادگی مزاحم شدم برمن ببخشید .
    ازفرصت استفاده میکنم و عید فطر را البته با تاخیر به شما و اهل بارگاه تبریک وتهنیت میگویم.
    در آپدیت جدید وبلاگ راهنمائی شما را درمورد (ی) که باید از شیفت + اکس استفاده میکردم بکاربستم .
    ضمن تشکرمجدد اگر فرصتی برای تشریف فرمائی بود معایب دیگررا گوشزد فرمائید .
    پیروز وکامروا باشید.

  10. ebham گفت:

    حضرت همایونی؛
    من نمی دانم تعداد رعایای بازدیدکننده ی رقعه ی همایونی در روز چند نفر است، به هر حال من هم یکی از آن هایم، یک چندی است می خواهم چیزی بگویم، هی این پا و آن پا می کنم، شاید تغییری رخ بدهد، اما بالاخره امروز می خواهم در حضور مقام عظمای حضرت قبله ی عالم جسارت کنم و به عنوان یک خواننده ی خارج از حلقه ی درباریان به نکته ای اشاره کنم. و آن این که احساس می کنم حجم مطالب مربوط به گفت و گو ها و ماجراهای خصوصی دربار ملکوت در این وبلاگ بسیار بیش از گذشته شده و تصور می کنم برای رعایا کمی تا قسمتی خسته کننده باشد، حداقل برای من که چنین است، آدم اخیرا که وارد اینجا میشود واقعا احساس می کند دارد در زندگی دیگران سرک می کشد، این مطالب ممکن است برای ساکنان حلقه که ظاهرا اغلب با هم سر و سری دارند جذاب باشد اما برای خواننده گان دیگر تردید دارم چنین باشد. این گپ و گفت ها را بد نیست ساکنان دربار ملکوت به یک گروه در یاهوگروپس یا وبلاگی دیگر یا چه می دانم محفلی خصوصی تر «غیر از وبلاگ» ببرند! گرچه وبلاگ ملک طلق شماست، اما به هر حال خواننده گان نیز بر گردن نویسنده حقی دارند!! هر وبلاگی حال و هوایی دارد که خواننده گانش به هوای همان حال به آن سر می زنند، به نظر می رسد این وبلاگ دارد به حال و هوای متفاوتی از آنچه پیش از این بوده در می آید… شاید هم برخی خواننده گان این جورش را ترجیح بدهند… !

  11. ali گفت:

    دوست خوب آقای داریوش محمد پور عزیز
    سلام و خسته نباشید .
    نمی خواستم وقت شریف را بگیرم. اما تنها از این باب که اشاره ای به اشارت شما در یکی از مرقومه های اخیر که از سر لطف خطاب به مترددین داشته اید داشته باشم و اینکه العاقل یکفی … این را می نویسم و بس .
    اگر عمری بود و وقتی و حوصله ای از این به بعد هم حتما یکی از وبلاگهایی که خواهم دید اما در سکوت و نظاره , اینجا خواهد بود .
    برای شما و مجموعه دوستانتان در این حلقه بقا و سربلندی آرزومندم.
    دست حق یارتان باد و …
    متردد و نه رعیت درگاه همایونی …

  12. سيد گفت:

    سلطان به سلامت بادا،
    چندی پیش از سر مزاح که تا حدی آنچنان که وظیفه طلحکی (حسب الامر سلطان بانو) حکم می کند، گفته بودییم که به هوش باشید گوییا روولوسیونی در راه هست. به حرف مان گوش نکرده دستور دادید که گوش مان را کشیده و پره ای از این سبیل قیطمانی قشنگی که از روی عکس های کلارک گیبول خان برای خود ساخته بودیم را دود دهند ( دریغاو…).
    هان حالیا باور دارید که این طلحک را مزاح از سر هجو نبوده.
    قربانتان گردم، فقط جبروت حضرت بر طره ی نازک سبیل این سید الضعفا بود. ( البته سبیل های ولیعهد جانمان که مردانه وبا وقار است، هر از چند گاهی حقیر از دیدن سبیل با ابهت شان یاد دوست دیرین و رفیق گرمابه و گلستانتان جناب بیسمارک می افتد.) اما جهت بنده پروری و نشان قدر قدرتی بد نیست با سبیل های این ظهیرک شروع فرمایید. که خوب تصدقتان ملک الشعرا شاعر است و صاحب اطباع الحسنی.
    حالیا ، از شنیدن خبر مفقود شدن آن یگانه گوشتکوب دوران هم که گویی خاتون سلطان بانو به شما پیشکش کرده بودند هم بسیار در تاسف شدم که عجیب گوشتکوبی بوده بابت صرف دیزی.
    باقی بقایتان
    سید

  13. سيد گفت:

    در ضمن بد نیست به علیه سلطان بانو نیز تذکاری دهید که جبه همایونی را به در و دیوار نیاندازند که مبادا بد خواهان از آن زبانم لال پیرهن عثمانی بسازند و چه و چها
    باقی بقایتان

  14. colonel گفت:

    آدرس وبلاگ رااصلاح می کنم.

|