۴

دلتنگی‌های ولیعهد

ولیعهد بارگاه در این مسافرت خاکی صاحب ارض ملکوت دلتنگی‌های نموده‌اند. دل خاقانِ جهاندار را کباب فرمودند با آن نکاتِ جانسوز، هر چند اظهار مودت نایب‌السلطنه‌ی بارگاه مایه‌ی بسی قوت قلب است. باری در بابِ آن جمله‌ی نخست ولیعهد نازنین‌مان، میرزا عباس خان، واجب است که اصلاحی در کار آید. دیاری که منزلگاهِ دوست باشد، کجا تواند که محل تاخت و تاز اهرمنان باشد؟ اشقیا در هر کجای عالم یافت می‌شوند. شما را به خدا، خانه دلِ قبله‌ی عالم را با خانه‌ی گلین و بل مرمرین ارباب قدرتِ ناسوتی قیاس مکنید! بعید است که حتی نامِ اشقیا را در مرقومه‌ی مبارکه در جوارِ نامِ قبله‌ی عالم مرقوم کرده باشید! باری از اینها که بگذریم، سلطان بانو درودِ بیکران دارند خدمت نایب‌السلطنه‌ درگاه. حضرتشان دلتنگ ملیح‌الملکوت هستند. بگویید ایشان قدم رنجه فرموده و تا آستانه‌ی مقدسه و اندرونیِ حضرت سلطان مشرف شوند ولو به مدد این ابزار و آلات مدرن اعنی همین تیلیفون. وقت تنگ است و قبله‌ی عالم میل خواب دارند. سلطان بانو هم نگران سلامت قبله‌ی عالم هستند با این بی‌خوابی‌های مکرر. توشیح مبارک همایونی قبله‌ی عالم در سفر.

  1. ظهيرالملکوت گفت:

    خیلی خوش‌ به حالتان قبله عالم. در شکرستان کامرانی می‌کنید و عباس میرزای ولیعهد هم فقط با شما دل و دماغ اختلاط دارد. عباس میرزا مدتی است، قبله عام، که روی از رعیت می‌گیرد. شما هم که از سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کنید. ما شکایت بی‌التفاتی عباس میرزا به پیش چه کس ببریم؟ پیش غریبه که نمی‌شود. ما دلمان نمی‌آید به اغیار بگوییم که عباس میرزا دیگر چنان در غم غربت ولایات جرمنیه مستغرق است که به تماشای باغ پراگ راغب نیست. ظهیرالملکوت هم شیشه دلش کم نازک نیست. خاصه که در این اوقات، صدر اعظم بارگاه همایونی هم به بلاد افرنجیه سفر کرده‌اند. القصه این عزلت ناخواسته تنها با امداد غیرغیبی عباس میرزا مرتفع می‌شد که نشد.

  2. وليعهد گفت:

    ظهیر جان، نامه را خواندم و سورملینای چشم کردم. تصور می کنم دل حضرتش کریستال دوپوست چک باشد. بلور ملور را به رعیت واگذارید، ظهیر جان. دارم می آیم که لنگر بخورم. خودت می دانی که اهل کنگر نیستم. می خواهم در شهر شما لنگر بخورم.

  3. مهرگان گفت:

    قبله ی عالم به سلامت
    دل ما هم برای شما و سلطان بانوی تازه عروس تنگ است. از آنجا که سفر شما دربار را به هم ریخته است، این دستگاه های جدید، اسمش چه بود؟ به قول شما تیلیفون، که از خارجه سفارش داده اید مع الاسف هزینه ی ما را بلا و پایین می کند و ما دانشجویی زندگی می کنیم، دخل و خرج باید با هم بخواند، نه اینکه به فرمان همایونی یکباره از نان خوردن بیفتیم. مقرری سلطانی هم که از انقلاب به این طرف قطع شده. لذا مجبوریم مکاتبه داشته باشیم. منتظر سقاتی های گران بهایتان نیز هستیم. به سلطان بانو نیز کتبا سلام می رسانیم. خوب شد در ماه مبارک رمضان، مبارک بادی خواندید. البته مبارک، غلام شماست.
    ملیح الملکوت

  4. سياح الملکوت گفت:

    افسوس که در میانه بزم عاشقانه سلطان ، این گوشه ملک بساط سوگواری داریم و حرف زدنمان نمی آید که کسی به دیدن ناممان زانوی غم بغل نکند و بگذرد این روزها با هر داستانی که پیش آمده … با این همه هنوز فرصت نشده تبریکات رعایای پراگی ( غلامتان سیاح به همراه یار عزادار ، قدیسه الملکوت )
    را خدمت قبله عالم عرض کنیم . قبله عالم بهتر هر کسی می داند که خوشی سلطان چقدر رعایا را خوش می کند … بارگاه قبله عالم نورانی و قلبش شب و روز ، خوش باد

|