این حکايت استقلال مالی که پيوسته دربارهی زمانه مطرح شده است، حکايتی است بسيار درسآموز و تأملبرانگیز. اين را بايد به یاد داشت که هر طرح و برنامهای که از محل بودجهی دولتی تغذيه کند، هرگز مستقل نخواهد بود و اصلاً هم مهم نیست دولتاش کدام دولت باشد. دولتها پيوند خوردهاند به قدرت سياسی. چيزی به اسم دولت مردمی وجود خارجی ندارد. اگر گفتيم «دولت مردمی» يعنی داريم عملاً از جامعهی مدنی حرف میزنيم. «جامعهی مدنی» اسم امروزی و معقولتر «دولت مردمی» است. تصور دولت مردمی، در روزگار جنبشهای سياسی راديکال و نهضتهای آزادیبخش با معناتر بود (فرض میکنيم در آن زمان معنايی درست و روشن داشته) تا در روزگار فعلی. از بحث اصلی دور نشوم. هر طرحی که از محل بودجهی دولتی محض تغذيه کند، شاهرگ حياتیاش به دست قدرت میافتد و بسته به منافع قدرت يا لابی يک دولت با دولت ديگر، به سادگی میتواند قربانی شود.
از همين روست که بسياری از نهادهای دانشگاهی بزرگ جهان بعد از مدتی در پی ايجاد «وقفيه»ای (endowment) برای خود برخاستند. اين وقفيه، عمدتاً سرمایهای مالی است که تنها از سودش برای پيشبرد اهداف آن نهاد خاص استفاده میشود تا ناگزیر به استمداد از منابع دولتی (و در پی آن انقياد در برابر سياستهای دولتی) نشود. نمونهی مهمی که پیش چشمِ من است دانشگاه هاروارد است که بالغ بر رقمی بيش از۳۰ ميليارد دلار است (خبر باستون گلوب را ببينيد و شرکت مديريت هاروارد را) (حساباش را بکنيد که در ايران دانشگاههای ما از زير نگین حکومت و دولت بيرون بيايند و استقلال علمی، معرفتی و مالی داشته باشند. چهها که نمیشد!). برای راديو زمانه این اتفاق نيفتاده است. يعنی از شواهد و مطالب (يا مدعياتِ) منتشر شده در وب اينگونه بر میآيد که زمانه تازه داشته به سوی اين مسير میرفته است که عنان بلندپروازیهای مالیاش کشيده شده و روند توسعهاش متوقف میشود. زمانه تا زمانی که سرمايهی سپردهای متعلق به خودش نداشته باشد، وضعاش در آينده نیز بر همین منوال است و همواره در معرض احتمال تغييرات راديکالی از دست عزل و نصب ناگهانی مدیران رده بالاست. اين نوع تغيير و تعويضهای راديکال هم البته از خصلتهای جامعههای توتاليتر (یا نظامهای فکری توتاليتر و تماميتخواه است). از قراين چنین بر میآيد که هيأت مديرهای که مدير زمانه را معلق کرده است، تمایلی نداشته است به اينکه زمانه به استقلال مالی برسد. ظاهراً سوددهی مالی زمانه در عين وابستگی برایشان مهمتر است از استقلال مالی آن. بحث بیشتر در این موضوع را بايد موکول کرد به آشکارتر شدن جزييات ماجرا.
آیا زمانه با مهدی جامی مترادف است يا نه؟
زمانهای که ما میشناسيم – حداقل با شناختی که من از آن حاصل کردهام – در ميان آتش و دود و خون و عرق (در سه مورد اول، به معنای مجازیاش البته!) شکل گرفته است. مفاهیم و انديشههای پشت شکلگيری اين رادیو تا پيش از این نه مقبول رسانههای جاافتاده و بزرگ فارسی زبان بود و نه کسی آن را جدی میگرفت. سابقهی نظرورزیهای طولانی و گاه جنجالآميز مهدی جامی دربارهی تعامل وبلاگ و رادیو-وبسايت به مطالب وبلاگاش در حلقهی ملکوت بر میگردد. و این نظريهپردازیهای مهدی با کارگاه آموزشیای که در روزهای پيش از افتتاح رسمی زمانه برگزار کرد، اندکی صيقل خورد. اما همچنان – به باور من – حدود نظریاش مبهم باقی ماند (و موکول به اين شد که در کورانِ عمل صورت و سيرتاش روشنتر شود). بخشی از اين کمبود به نظر من طبیعی بود. در آن مجال تنگ، فرصت نظريهپردازی عمیق نبود. در خوشبينانهترين حالت میگويم که در روزهای اول شايد کسی مخالفتی با نفسِ ايدهی او نداشته است و اين ايدهی «عجيب و غريب» و «آوانگارد» برای بسياری جذاب بوده. تاریخ سه سال گذشتهی زمانه نيز نشان میدهد که رسانههای ديگر نيز تلاش کردند خود را به گَردِ زمانه برسانند. اين نشان از اصابت رأی او در طرحی دارد که پيشنهاد کرده بود.
حال میخواهم به این نکته برسم که آيا درست است بگوييم زمانه با رفتن مديرِ اکنون معلقاش به پايان میرسد؟ آيا درست است زمانه را به طور مطلق مترادف با او بدانيم؟ برای پاسخ به اين پرسش بايد چند نکتهی مهم را در نظر داشت. نخست اينکه زمانه، نه بیبیسی بود، نه راديو فردا، نه دويچهوله و نه هيچ رسانهای صوتی-تصويری يا مکتوبِ از پيش موجودِ ديگر. زمانه پيش از آنکه مهدی پيشقدم آن شود، وجود خارجی نداشت. در نتيجه با مغالطه-نمايی دو لبه مواجه هستيم. زمانه به یک معنا با او مترادف است و به يک معنا نیست. اما زمانه از چه وجهی با نام و وجودِ او گره خورده است؟ نخست اينکه نظريهپرداز زمانه، چنانکه ذکرش رفت، مديرِ معلقِ زمانه بود. نويسندهی سیبستان در بسياری از جاهای زمانه نشان و اثر خود را به جای گذاشته است. نمونهاش همان «سيب» است که در جایجای انتشارات رسانهای زمانه نقش و اثرش هست. او باغبانی بود که سیبستاناش را گسترش داد تا افراد هر چه بيشتری از آن حظ و بهره ببرند. البته او برای بسط بوستاناش نیازمند یاری مالی از جايی بود. این ياری مالی البته چشمداشتهایی هم ايجاد کرد و به دنبال آن، در پی باز کردن راه کثرتگرايی و انديشهی لیبرال، سيبستانِ کلانِ او، آسيبپذیرتر هم شد – هر چند بلندپروازتر شده بود. صاحب سيبستان، بعضی از حصارهایاش را فروگذاشته بود و همراه با آن سپرهایاش را هم بر زمين نهاده بود. اما نکتهی نخست چنانکه ذکرش رفت نظريهپردازی مديرِ اکنون معلقِ زمانه دربارهی جدی گرفتن وبلاگستان فارسی و دخيل کردنِ آنها و نسل جوان بود. او بیهيچ پروايی بر ايدهی روزنامهنگاری آماتور پافشاری کرد و توانست زمانه را به جايی برساند که امروز هست. اين ايده، نه ايدهای بود که از کس دیگری صادر شده باشد (اگر شده است، خوب است بگويند تا ما هم بدانيم و شواهدش را هم نشان بدهند) و نه حتی کسانی که امروز سنگ زمانه را به سينه میزنند، آن زمان برایاش تره خرد میکردند. در نتيجه، سهم او، تنها سهمِ يک «مدير» نيست که بگوييم با رفتن او آب از آب تکان نمیخورد و نبايد کلِ رسانه را به او گره زد. سهمِ او، سهم يک «بنيانگذار» است نه سهمِ يک مدير.
سويهی ديگر ماجرا اين است که در این مدت، مهدی انديشهاش را منتشر کرد. افرادی را پرورش داد و با اين شيوهی جديد کار رسانهای آشتی داد. اينها خود میتوانند پرچمداران و مبلّغانِ آن انديشهی رسانهای مدرن او باشند. به اين معنا، کار مهدی جامی به پايان نرسيده است: «هزار بادهی ناخورده در رگِ تاک است». شايد شخصاش از راديو زمانه برود. اما اگر راديو زمانه قرار باشد با اين انديشهها و اين نظريهها پا برجا بماند و هيأت مديرهی زمانه، چنانکه علناً ادعا کرده است، نخواهد هيچ مداخلهای در سیاستگزاری و جهت زمانه بکند، مهدی همچنان قائم است و پا برجا و چراغِ انديشهاش همچنان در زمانه فروزان خواهد ماند. پس ما با وضعيت دوگانهای روبرو هستيم که بود و نبودِ او هر کدام اقتضائات و ضد-اقتضائاتِ خودش را دارد.
ماليات مردم هلند يا پول ناپاک هلندی؟
نکتهی ديگری که میخواهم مطرح کنم (و اين مطلقاً اقتراح و پرسش نيست، بلکه موضعگيری صريح و آشکار است) آن است که فراوان شنيده میشود که او (يا گردانندگان و برنامهسازان زمانه) با «پول مالياتِ مردم هلند» اين کارها را دارد میکند و اين سخنان عمدتاً از جانب کسانی صادر میشود که ايرانی يا ايرانیزادهاند و امروز وکيل مدافع حقوقِ ملت هلند شدهاند. اين حقيقتاً از بازیهای شگفت و طرفهی روزگار است که همین جماعت وقتی که قرار باشد خودشان از محل «ماليات مردم هلند» ارتزاق کنند، اين «مالياتی» که نمیدانيم چطور «فقط» متعلق به مردم هلند است و به «هيچ کس ديگری» تعلق ندارد، برایاش از شير مادر حلالتر است اما نوبت به ديگری که میرسد، ناگهان تبديل میشود به «مال حرام»؟ این تفکر البته تنها تفکر بخشی از طايفهی ايرانی ساکن در هلند يا اروپا و آمريکا نيست (که انديشههای جهانوطنی، دموکراتیک و مدنی، تنها عنداللزوم و در موقع منفعت شخصی برایشان ارجمند هستند) بلکه در ميان سياستمداران و سياستبازان راستگرای اروپايی نيز سخت محبوب است (و البته توده و عامهی مردم اروپايی نيز بر آتش این انديشههای راستگرا میدمند). مسأله اين است: چگونه میتوان از توسعه، دموکراسی، جامعهی مدنی، جهانوطنی و حقوق بشر حرف زد، ولی در عمل شيوهای آقابالاسرانه در پيش گرفت و بر دريافتکنندهی کمک مالی منت نهاد؟ تنها يک توضيح میماند و آن اين است که کمکدهنده از همان ابتدا نيتی «استعمارگرانه» و «سودجويانه» داشته است که ديگر در چنين صورتی سخن گفتن از توسعه دروغی است بی فروغ. البته جانب انصاف را نبايد فرو گذاشت. تمام سياستمداران و سياستورزان اروپايی و آمريکايی (و ملت اين دو قاره) لزوماً چنين نمیانديشند و چنين نمیکنند. دوام اين حرکتهای کريمانه در جاهايی که برکات نيکو و انسانی داشته است، امری است که بر اهل دانش پوشيده نیست.
ضرورت تبيينهای نظری آينده
زمانهی آينده، یا مهدی جامیِ آينده، نيازمند نظرورزیها و تبيينهای تئوريک دقيقتری است. جدی گرفتنِ کار نهادينه و مؤسساتی در چنین اموری از اهمّ واجبات است. و البته اگر او در همان روزهای نخست زمانه، انديشهای روشن و شکل گرفته نسبت به آيندهی زمانه میداشت (و زمانه را مرکزيت يافته میدانست و میخواست)، چه بسا زمانه تا همينجا هم نمیآمد و جامعهی نخبهکُش ما همين را هم زمين میزد (اين تعبير «جامعهی نخبهکُش» را با قيد احتياط میگويم تا هر کسی به خودش نگيرد و شروع به جواب دادن يا نقد نکند). پرسش اين است که آيا اينها در کسی جز او وجود دارد يا نه؟ نمیتوان به ضرس قاطع چيزی گفت. کسی نيست که از خود ايدهای نو آورده باشد در اين سالها و به سامانی همچون زمانه رسانده باشدش. در ميان رسانههای فارسی زبان چيز مضبوطی نیست که دلالت کند بر چيزی جز اين. در اين زمينه، بايد بيشتر تأمل کرد و بيشتر نوشت.
اين سلسله يادداشتها همچنان ادامه خواهد داشت. مسأله دیگر از جابهجايی شخص مهدی جامی فراتر رفته است و نمونهای است تمام عیار از اخلاق رسانهای طايفهی فارسیزبان و نحوهی معامله و مماشات دولتهای اروپايی و آمريکايی با آنها. بابِ بحث هم البته باز است و هيچ سخنی، سخنِ آخر نیست.
مطلب مرتبطی یافت نشد.