۱۳

اندیشه‌ی پریشان آرامش دوستدار

در صفحه‌ی نیلگون زمانه، مطلبی از عبدی کلانتری آمده است درباره‌ی نقد آرامش دوستدار به «فلسفه‌ی اسلامی». من عجالتاً کاری ندارم محتویات این صفحه روایت است یا شرح اعتقاد و نقد حال. برای من مهم نیست قایل به این سخنان عبدی است یا آرامش دوستدار. نفس این به اصطلاح «نقد» است که برای من مهم است. چند نکته را به اشاره بازگو می‌کنم تا اگر فرصت بحثی دست داد، بیشتر به جزییات آن برسم.

عبدی این یادداشت را با درآمد نسبتاً خوبی آغاز می‌کند: «تا پیش از ورود اندیشهء یونانی به جهان اسلام ، اسلام فاقد فلسفه بود. آنچه اسلام داشت ، تفسیر گفته های خدا و پیامبر بود («علم کلام» و تفسیر احادیث) و مجموعهء احکام و وظایف دینی (فقه). نخستین تلاش ها برای تدوین و سیستماتیزه کردن آموزه های اسلام به شکل تئولوژی یا علم کلام ، در مواجهه و مقابله با انتقادات دهریون ، مانویان ، مسیحیان ، و یهودیان صورت گرفت. پیدایش مکتب معتزله در قرن هفتم میلادی نمایانگر نخستین کوشش ها در تولید بحث های «منطقی» یا «استدلالی» در جهت دفاع از آموزه های اسلام محسوب می شود». آری، اسلام به آن معنایی که عبدی از فلسفه می‌فهمد یعنی یک «ابداع» یونانی، بدون شک فاقد فلسفه بود. اما «آنچه اسلام داشت» واقعاً فقط «تفسیر گفته‌های خدا و پیامبر بود («علم کلام» و تفسیر احادیث) و مجموعهء احکام و وظایف دینی (فقه)» بود؟ این اشکال بزرگ عبدی در ورود به بحث است. من می‌پرسم: اسلام یعنی چه؟ اسلام چی‌ست؟ آیا اسلام قول به لا اله الا الله است؟ آیا اسلام اقرار به رسالت محمد است؟ آیا اسلام مجموعه‌ی حوادث تاریخی و اعتقادات یک میلیارد انسان است؟ آیا اسلام آیین همان چند ده نفر نخستی است که به محمد ایمان آوردند؟ اسلام کدام یک از این‌هاست؟ عبدی مقصودش از اسلام روشن و دقیق نیست. کافی نیست بگوییم اسلام همانی است که همه می‌فهمند. نخست این‌که اسلام را همه یک جور نمی‌فهمند و میان اسلام تاریخی و فرهنگی تفاوت زیاد است. اسلام به جز تفسیر قرآن و احادیث و علم و کلام و فقه (که عمده‌ی این‌ها سال‌ها پس از وفات پیامبر اسلام شکل گرفتند) چیزهای دیگری هم داشت: اسلام در جامعه‌ی عربی رشد کرده بود و سنت‌ها و آیین‌های عربی هم در آن اثر نهاده بود، ادبیات عرب هم در اندیشه‌ی مسلمان‌های صدر اسلام وجود داشت. اسلام به هر دیاری که رفت، لباس‌های تازه‌ای به تن کرد. در نتیجه این‌که بگوییم اسلام همین کلام و تفسیر و حدیث و فقه است، سخنی است کلی‌گویانه. آری، در اسلام، مجموعه‌ی عقاید دینی و باورهای مذهبی را این‌ها می‌سازد، ولی اسلام «فقط» این‌ها نیست. به اعتقاد من این یکی از مدخل‌های ورود صاحب عقیده‌ی «امتناع تفکر» به بحث است.

آرامش دوستدار می‌گوید: «فلسفهء یونانی در تقلیب اسلامی خود، ویژگی اصلی‌اش را که همان پرسشگری باشد ، از دست می‌دهد و تسلیم جزم اندیشی یا «دین خویی» می‌گردد». فرض را بر این می‌گیریم ادعای آرامش دوستدار درست است. من این همانی را درک نمی‌کنم: متوقف شدن «پرسشگری»، فلسفه‌ی یونانی را (یا فلسفه‌ی اسلامی را) تسلیم «جزم‌اندیشی» می‌کند که نام دیگر آن برای دوستدار، همان دین‌خویی است. جزم‌اندیشی=دین‌خویی! عبدی به درستی روایت کرده است که در جهان اسلام، جبهه‌ی بزرگی در برابر فیلسوفان شکل گرفت: فقیهان متشرع و حتی صوفیان سخت فیلسوفان را به سخره گرفتند و حتی آن‌ها را تکفیر و تهدید کردند. این از واقعیت‌های مسلم جهان اسلام است. اما خدشه‌ی بزرگ این‌جاست که برای آرامش دوستدار هر چه که سزاوار آن هست که نام «اندیشه» به آن اطلاق شود باید حتماً یونانی باشد. حتماً شکاکیت داشته باشد. آرامش دوستدار بعضی مرزها را با هم خلط می‌کند. برای او فرقی میان حوزه‌ی دین و علم نیست. علم تجربی با متافیزیک برای‌اش فرق چندانی ندارند. و گرنه همان فیلسوفان مسلمانی که او اطلاق نام فیلسوف را بر آن‌ها روا نمی‌دانست تنها به سبب پرسشگری، به خاطر شک کردن در باور رایج و عامیانه‌ی مردم، تکفیر می‌شدند. چه شده است که در این میانه فارابی، کندی، ابن سینا، ناصر خسرو و ابن خلدون ناگهان شأن و مرتبه‌شان از حیث «اندیشیدن» از رازی فروتر رفته است؟ دلیل‌اش لابد این است که رازی قایل به قدمای خمسه بود و ادیان را اسباب شر و جنگ در عالم می‌دانست. یعنی تمام درخشندگی اندیشه‌ی رازی در شورشی بودن در برابر دین است؟ تمام عظمت اندیشه‌ی او در گردن ننهادن به دین است؟ آیا رازی تنها کسی بود که باور دینی‌اش نه تنها باور دینی عامیانه نبود، که اساساً مسلمان نبود؟

عبدی می‌نویسد: « با ورود افکار یونانی به جهان اسلام ، به ویژه از قرن نهم میلادی به بعد ، از همان ابتدا ، روح پرسشگری و کنجکاوی فلسفی ، زنگ خطری را برای اصولگرایانِ آن دوران به صدا درآورد. از همان بدو کار ، جبههء قویِ ضدفلسفه ای شکل گرفت که تا همین امروز به شکلی قدرتمند به حیات خود ادامه می دهد. متفکر قرن یازدهم میلادی ، غزالی (وفات ۱۱۱۱ میلادی) در تحکیمِ این جبهه نقشی محوری داشت.
اما آن بخش کوچکی نیز که می خواست با جدیّت تفکر یونانی را وارد جهان بینی اسلامی کند (به ویژه در شکل نوافلاطونی در تلفیقی با عناصر اندیشهء ارسطویی) خود مقهور نوع دیگری از جزم اندیشی دینی شد. بنا به گفتهء آرامش دوستدار ، این {به اصطلاح}«فلسفه» از همان ابتدا پایه را به نحوی گذاشت که جستار فلسفی هرگز ایمان دینیِ پیش ـ فلسفی و اقتدار مکاشفات پیامبرانه یا «وحی» را خدشه دار نکند. روالی که از بنیاد با روال یونانی تعارض دارد. به عبارت دیگر، کسانی چون کندی ، فارابی ، ابن سینا ، و ابن رشد ، «فلسفه» را از آن رو می خواستند که برای ایمان دینی خود نظامی «استدلالی» برپا بدارند».

نخست این‌که آیا افکار یونانی بودند که «روح پرسشگری و کنجکاوی فلسفی» را در میان مسلمانان انداختند؟ من قبول دارم که اصول‌گرایان (اگر اطلاق تعبیر «اصول‌گرایان» که اصطلاحی سیاسی و پدید آمده در روزگار ماست، به آن دوران از اساس درست باشد) یا به تعبیر دقیق‌تر متشرعه پرسشگری و کنجکاوی فلسفی را بر نمی‌تابیدند. صوفیه هم بعداً مشکل مشابهی را با «فلسفه» داشتند. عبدی به روایت از دوستدار می‌گوید آن بخش کوچکی که می‌خواست تفکر یونانی وارد جهان‌بینی اسلامی شود (این‌ها بیشتر اخوان الصفاء بودند و اسماعیلیان، به ویژه اسماعیلیان دوره‌ی فاطمی و تازه نه اسماعیلیان دوره‌های بعدتر)، مقهور «نوع دیگری از جزم‌اندیشی دینی» شدند. نخست این‌که دوستدار، و به تبع او عبدی، هرگز نمی‌گوید اصلاً تعریف‌اش از «جزم‌اندیشی دینی» چی‌ست و چند نوع جزم‌اندیشی دینی وجود دارد که این‌ها مقهور «یک نوع دیگر» از آن شده باشند. دیگر این‌که فهم دوستدار و عبدی از این به اصطلاح «جستار فلسفی» خالی از اشکال نیست. بله،‌ یک مسلمان، یا مؤمن به هر دینی، به اقتضای باور دینی‌اش، «ایمان»‌اش پیش فرض ورودش به فلسفه می‌شود در جایی که فلسفه تضاد منافع با دین پیدا می‌کند: آن‌چه را که پیامبر گفته است نمی‌شود نقض کرد. در نتیجه، عده‌ای از آن به اصطلاح فلسفیون به «تأویل» روی آوردند تا مشکل تضاد ظاهری شریعت را به مبانی عقلی حل کنند. جز این‌ اگر قرار بود وارد مسأله شوند، اساساً چیزی از دین‌داری‌شان باقی نمی‌ماند. اما از جنبه‌ی معرفت‌شناسی، آن هم در مقولاتی ما بعد الطبیعی چه معضل و تناقضی در این روش هست؟ این را دوستدار البته توضیح نمی‌دهد یا حداقل در یادداشت عبدی توضیح رسایی برای آن نیست.

اما، اگر رخصت دهید، شاهکار این مقاله‌ی عبدی این بند است:
«همان چیزی هم که نام «فلسفه» به خود گرفت در سده های بعد رو به افول گذاشت و مقهور دو جریان دیگر شد. ناممکن شدن اندیشیدن ، از جمله اندیشیدنِ فلسفی ، تا آستانهء دوران مدرن و سپس اغتشاش و سردرگمی های روشنفکری در عصر تجدد در کشورما ، همه برایندی از آن شکست های اولیه بوده است که آرامش دوستدار به آن ممتنع بودن یا «امتناع تفکر» در فرهنگ دینی می گوید».

آرامش دوستدار تعریف روشنی از «اندیشیدن» به دست نمی‌دهد که ما بفهمیم ناممکن شدن و امتناع آن یعنی چه؟ ممتنع بودن اندیشه یعنی چه؟ این‌که یک نفر مسلمان باشد یا باور دینی داشته باشد، چطور می‌تواند مانع «اندیشیدن‌»اش باشد؟ بی‌شمار افرادی بوده‌اند که هم مسلمان بوده‌اند و هم مسلمان‌های معتقد و ملتزم و مقیدی بوده‌اند. در عین مسلمانی هم تکان‌دهنده‌ترین و تأثیرگذارترین «اندیشه‌»ها را داشته‌اند که تنها در حد اندیشه و «تئوری» باقی نمانده‌اند و به عالم عمل نیز رفته‌اند. ظاهراً مراد دوستدار، و عبدی، از «اندیشه»، «اندیشه‌ی فلسفی» است. و اندیشه‌ی فلسفی هم برای آن‌ها آن نوع اندیشه‌ای است که پروای دین را ندارد. یعنی نفیاً یا اثباتاً باورهای دینی را در سیر حرکت خود دخیل نمی‌کند. این سرراست‌ترین معنایی است که می‌شود از جملات پیچیده، دشوار فهم و عصبانی دوستدار فهمید. اما آیا این تقریر خالی از اشکال است؟ این روایت چه اندازه به حقیقت نزدیک است؟ دوستدار به ویژه به آن انتخاب‌ عنوان‌های ضعیف و بی‌سلیقه‌اش از همان ابتدا با طعنه و تفرعن و تبختر وارد بحث می‌شود و دریغ که هر چه جلوتر می‌روی، تعریف‌ها مبهم‌تر و نویسنده نابردبارتر می‌شود. دوستدار که خود عالم را متهم به بی‌اندیشه‌گی می‌کند و اندیشه را در عالم اسلام ناممکن می‌داند، و بزرگ‌ترین ویژگی جهان دینی را «امتناع تفکر» در آن می‌داند، خود اندیشه‌ای دارد به غایت ممتنع و سرشار از تناقض‌های لفظی و معنایی. نمونه: «امتناع اندیشه» یعنی چه؟ انسان‌ها، فارغ از دین، نژاد، مکان جغرافیایی، جنسیت یا رنگ پوست،‌ توانایی اندیشیدن دارند. البته درجات اندیشه‌ی انسان‌ها بسته به شرایط فرق می‌‌کند. برای دوستدار، مسأله، مسأله‌ای معرفت‌شناختی و انسانی نیست. مسأله‌ی او مسأله‌ی خرد نیست. مشکل او «ایدئولوژی» است و ورود‌ش به بحث نیز از پنجره‌ی ایدئولوژی است. دوستدار با یک ایدئولوژی دارد به ایدئولوژی دیگر می‌تازد. اما در این میانه هم ایدئولوژی خودش سلاحی است سخت نابرا و ضعیف و هم مخاطب و آماج حملات فکری او روشن نیست. او ظاهراً فارابی و ابن سینا را هم متهم به داشتن امتناع اندیشه (واقعاً نمی‌دانم چطور می‌شود نظر دوستدار را به لفظ آورد، بس که پریشان فکر می‌کند و پریشان می‌نویسد) می‌کند، اما شاید واقعاً مقصودش کسانی مثل غزالی متشرع و کافرتراش باشد. ولی به غزالی هم که برسیم، نه غزالی پس از توبه، همان غزالی حجه الاسلام، همان خادم خلافت بنی عباس، مگر آن غزالی هم «فاقد تفکر» بود؟ او هم صاحب اندیشه‌ای بود، او هم مغزش کار می‌کرد و استدلال برای خود داشت. مهم نیست متعلق استدلال شما چه باشد. مهم نیست چه هدفی را برای استدلال کردن دنبال می‌کنید. همین که استدلال شما به هر دلیلی در برابر استدلال دیگری تاب می‌آورد و بر پای خود می‌ایستد، نشان از قوت آن تفکر دارد.

بگذارید از منظری صرفاً علمی به قضیه نگاه کنیم. در اوایل قرن گذشته که هنوز فیزیک‌دان‌ها بر سر ماهیت ذرات اتمی نزاع‌ها داشتند، دانشمندانی بودند که برای ساختار ذرات الگویی داشتند که عامه‌ی فیزیک‌دانان برجسته‌ی آغاز قرن بیستم آن را به تمسخر می‌گرفتند. اما بعدهاً روشن شد که آن الگوها تا چه اندازه به واقعیت نزدیک بوده است (کسانی که تاریخ علم می‌دانند و فیزیک خوانده‌اند می‌توانند در یادداشت‌های این مطلب جزییات تازه‌ای به آن بیفزایند). غرض‌ام از ذکر این مثال این بود که هیچ یک از فیزیک‌دانان آن دوره گروه دیگر را متهم با ناتوانی در اندیشه کردن یا امتناع اندیشه نکرده بود. عجیب است که آرامش دوستدار که از رونق و بالندگی اندیشه‌ و فلسفه در یونان سخن می‌گوید، آن قدر به این نکته التفات ندارد که الگوی زمین‌مرکزی عالم، از دل همین اندیشه‌ی یونانی زاییده شد که به قول او روح پرسشگری در آن هست و شکاکیت (واقعاً جای پوپر خالی است که بگوید افلاطون چه خدمتی به اندیشه و تفکر انتقادی کرده است!). و غافل از این‌که دقیقاً کسانی گالیله را می‌خواستند بکشند که هم فلسفه می‌ورزیدند و هم دین‌خو بودند و هم مسلمان نبودند؟ من این همه تناقض فکری را آخر کجا ببرم؟! طرفه‌تر این‌که نظام فکری کپرنیکی در الگوی عالم را نه می‌توان مسیحی‌اش خواند و نه اسلامی. نمی‌دانم این همه اصرار دوستدار بر فاقد خرد خواندن مسلمانان و دین‌داران از کجا می‌آید؟ در حالی که خودِ او که با این زور و قوت هیچ اندیشمندی را در جهان از افاضات خویش بی‌نصیب نگذاشته است، این اندازه در «اندیشیدن» و توجه به تاریخ اندیشه، تاریخ فلسفه و تاریخ علم ناتوان است. خواندن کتاب‌های دوستدار اگر اتلاف وقت گران‌مایه نباشد، حداقل آینه‌ی خوبی از پریشانی فکری انسانی است که اولویت‌های سیاسی و ایدئولوژیگ‌اش را از اولویت‌های علمی و فلسفی‌اش تمیز نمی‌دهد و مدام مرزها این دو را در هم می‌آمیزد. آرامش دوستدار، اگر اطلاق نام فیلسوف با این تفاسیر بر او روا باشد، فیلسوفی است با اندیشه‌ای سخت پریشان و متناقض و انسانی است به غایت عصبانی و تندخو.

پی‌نوشت: واکنش‌های بعضی از دوستان باعث شد این تکمله را بیفزایم. آرامش دوستدار در پیشگفتار نسخه‌ای از کتاب که من دارم، سعی کرده است تناقض آن عنوان «امتناع تفکر» را حل کند، اما به واقع فقط آن را پیچیده‌تر کرده است با توضیحاتی مغلق‌تر از قبل. امروز داشتم برای یافتن چیزی در کتاب آن را ورق می‌زدم و دوباره به پیشگفتارش مراجعه کردم. در صفحه‌ی ۲۲ کتاب جملاتی هست که شاهکارند. نمونه‌هایی برجسته از تبختر و نخوت نویسنده که خود را قطب و محور عالم می‌شمارد و کشف خود را گویی بزرگترین کشف بشری می‌داند. خودتان بخوانید و قضاوت کنید. نمونه‌هایی را می‌آورم با جملاتی در کروشه. رسم‌الخط از آن من است.

«تز یا دعوی این کتاب چندان چیزی از دارایی‌ها و اتکاهای حیاتی فرهنگ ما باقی نمی‌گذارد و این پرسش را که نکند انبوه مفاخر فرهنگی و پایه‌های استوارنمای آن‌ها پوک و پوچ باشند تا اعماق تاریخ ما پیش می‌برد. این کاویدن پیشرونده فقط نازایی فرهنگی ما را در برهنگی‌اش نشان نمی‌دهد، بلکه بی‌شکلی، بدبرشی و نامرغوبی جامه‌های فاخر و پوشنده‌ی آن را نیز آشکار می‌سازد. طبیعتاً کمتر کسی می‌تواند روی محتویات این کتاب صحه بگذارد و خودش را نبازد، از دست ندهد. شُک آن برای فلج کردن کافی است.» [خودخواهی را ملاحظه می‌کنید؟ شُک کتاب برای فلج کردن کافی است!]

« . . . این بی‌شرمی و دریدگی را داریم که به فردوسی بی‌ادبی کنیم. و تازه حق تقدم این فرومایگی در همان آغاز انقلاب از آنِ یک جانی دیوانه بوده است». [ملاحظه می‌کنید دوستدار چقدر عصبی است؟ به فردوسی بی‌ادبی کردن یعنی چه؟ حالا چرا نمی‌شود فقط به فردوسی بی‌ادبی کرد؟ می‌شود به حافظ یا ابن سینا یا ناصر خسرو بی‌ادبی کرد ولی نمی‌شود به فردوسی بی‌ادبی کرد؟ این پیشگفتار کتاب به جای این‌که درآمدی بر یم نقد فلسفی باشد، یک بیانیه‌ی سیاسی است. ولی پیشگفتار کتاب، سخت خواندنی است، خواندنی‌تر از خود متن. مقدمه‌ای است که آینه‌ی تمام نمای ذهن عصبی و پریشان دوستدار است.]

نمونه‌ی این جملات و خلل‌های لفظی و معنایی آن‌ها در سراسر کتاب پراکنده است. برای نقد آرامش دوستدار تلاش زیادی لازم نیست. کافی است جملات خود او را بیاورید و از دل همان‌ها سؤال بیرون بکشید. اما بگذارید این نکته را هم بگویم و بروم. کسی می‌داند از دید آرامش دوستدار «حقیقت» چی‌ست یا «عقل» چی‌ست؟ واقعاً فلسفه از زمان ارسطو و افلاطون تا امروز چه تحولاتی را در فهم «حقیقت» پشت سر نهاده است؟ آرامش دوستدار مسأله‌اش را در مبادی حل نکرده لاف رسیدن به مقاصد می‌زند.

  1. سوشیانت گفت:

    حوصله‌ی جواب دادن ندارم به امثال ایشان. یا جناب عبدی یا هر کس دیگر واقعا نمی‌داند ماجرا از چه قرار است یا ستیزه‌جوئی می‌کند و چیزی می‌نگارند، بی‌اندیشه‌ی خیانت به فهم درست. گویا فقط می‌نویسند که نوشته باشند. نتیجه‌ی رودررو شدن با این افراد هم که حداقل برای برخی روشن و مبرهن است. چه حاصلی؟ جز این‌که: فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا؟ والسلام.

  2. کامران گفت:

    آرامش دوستدار و دوستدارانش، از جمله عبدی کلانتری و نیکفر و مابقی، اهل هیاهو و سفسطه اند. چیزی در چنته ندارند جز همان تکرار مکررات “دین خویی” و “موانع تفکر” و این رطب و یابس ها. گهگاه رادیو صدای آلمان (دویچه وله) یا یک دو رسانه دیگر (و اینک رادیو زمانه) حرفهای بی سر و ته این “فیلسوف ایرانی”!؟ را با صد ترفند و با عنوان های دهان پُرکن گوناگون، به بهانه “گفتگو” با او و یا “نقد آثارش” تکرار می کنند که نکند خدای ناکرده کسی فراموش کند که تمام ایرانیان، اعمم از عوام و خواص، “دین خوی مادرزاد” و “نادان و خرفت” از دنیا خواهند رفت و تنها جنابشان شاخ غول را شکسته و روشنفکری را از همان دوران کودکی با حب بهاءاللهی قورت داده اند. مطلب نیلگون زمانه هم در دنباله همین هیاهو جهت عدم فراموشی است.
    شما هم آقای داریوش خان هول شده و زیاد شلوغ کرده اید. کافی بود که این هیأت سینه چاکان سکولاریسم را که هر چه پسوند و پیشوند دینی یا اسلامی داشته باشد، برایشان مصداق جن و بسم الله را دارد، حواله می کردید به این کتاب:
    The Philosophy of the Kalam
    by: Harry Austryn Wolfson
    Harvard University Press, 1976

  3. بهرنگ گفت:

    قصدم توهین نیست. اما «احساس» می‌کنم که آقای کلانتری، اول تصمیم می‌گیرد که به چه نتیجه‌ای می‌خواهد برسد و سپس واژگان و جملات را ردیف می‌کند و «استدلال» می‌آورد
    این برنامه خاص را دو بار شنیدم. (همین چند دقیقه پیش، بازپخش شد) من احساس می‌کنم جای آن «اندیشه انتقادی» و «برخورد بی‌طرفانه» مورد لزوم و ادعا در بسیاری از برنامه‌های «نیلگون» خالی است.
    ***
    بهرنگ عزیز،
    مسأله اصلاً توهین نیست. مسأله بازنمودن خلل‌های منطقی یک سلسله نوشته‌ی به ظاهر منطقی است. مطالب نیلگون، به ویژه آن‌ها که به اسلام مربوط هستند، اغلب همین ویژگی را دارند که می‌گویی. من لزوماً از موضع دفاع از دین حرف نمی‌زنم. بسیار کسان هستند که منتقد دین هستند، اما زبان‌شان و ادبیات‌شان و نحوه‌ی ورودشان به مطلب این گونه نیست. به گمان من در فهم زبان عبدی و فهم منطق و اغراض نیلگون نباید از بیوگرافی عبدی کلانتری غفلت کرد.
    د. م.

  4. ramin گفت:

    Dear Friend, i have been reading your articles and comments about many stuff, from the time you used to argue with a Zoroastrian and now picking on Aramesh Doustdar critique, you better go and read about Islam a bit instead of all the time oppossing against different people. what you write is totally irrational and based on no history, what is the purpose of supporting something which you dont know, at least go and read some.
    ***
    دوست عزیز،
    این‌ها که من نوشتم حداقل دو سه مورد نمونه‌ی تاریخی در خود داشت و خط استدلالی‌اش هم روشن بود. در همین چند خطی که شما نوشته‌اید، چند استدلال هست؟ چند مثال تاریخی هست که مرا متهم به تاریخ‌ندانی می‌کنید؟ شما خودتان دو کتاب از ابن سینا، ناصر خسرو، رازی یا ابن خلدون خوانده‌اید؟ کتاب‌های آرامش دوستدار را هم خوانده‌اید؟
    شما حداکثر می‌توانید به من مخالف باشید و استدلال مرا نپذیرید. ظاهراً شما از این مرحله بسیار فراتر می‌روید. من حقیقتاً مقصود شما را نفهمیدم. استدلال درست و حسابی مخالف اگر دارید، بنویسید. اگر هدف‌تان جدل است، از انتشارشان معذورم.
    د. م.

  5. ramin گفت:

    I forgot to tell you something else, you said that Islam changed its dress while entering any new place, I agree with you, the dress was suitable for only RAPING women and ENSLAVING men, I ask you a question, HOW ISLAM NURTURED, HOW ISLAM PROLIFERATED? wasnt it by SWORD and GHATELOOHOM FI SABILELLLAH “Bokoshid dar rahe khoda”. come on man, go and read at least this Quoran. why we want to die some times but not to give up our wrong ideas. you call everyone and every mentality SICK, I should tell you that you yourself are SICK
    ***
    پاسخ دادن به این‌ها که نوشته‌اید کار آدم بیکار است. منتشرش می‌کنم برای خوانندگان تا نمونه‌ای از اندیشه‌هایی را که ظاهراً طرف‌دار آرامش دوستدار هستند بخوانند و بدانند. بعید می‌دانم آرامش دوستدار هم به این صراحت سخن از تجاوز و قتل و کشتار بگوید.

  6. علیرضا گفت:

    مبانی و پیش فرض های برساخته ی جناب آرامش دوستدار، آن قدر کم نیست که بتوان در یک یا دو تا نقد و نگاشته، ارزیابی شان کرد!دین ستیزان به مراتب از دین گرایان، پیش فرضهای راسخ تر و حتی هولناک تری دارند.کافی است به مطالعات و جهان زیسته ی اینان بنگرید تا تلقی آن ها از اسلام، برایتان روشن شود.یک بهایی که پدر و مادر بزرگوارش از نظامیان آن روزگار و در واقع از خادمان رضا قلدر بوده اند!سکولارهای بنیاد گرا، خشونت رضاخانی را می ستایند اما حاضر نیستند روشنفکران دینی میانه رو و صلح جو را با چشم مروت و انصاف بنگرند!این شخص، طبیعتن کفرخوست!آیا کفرخویی دیدگان را کور نمی سازد؟!بر فرض که دین خویی با این وصف موجود باشد حداقل اخلاقی و معنویتی در میان هست اما اینان که هرگز آسمانی به سرشان نیست، دیگر از بهاران صلح و ادب خبرشان هست؟یعنی اصلن نمی توانند به پدیده ی دین، منصفانه و با متد تاریخی بنگرند!من به دوست عزیزم جناب استاد کلانتری پیشنهاد می کنم نخست کمی زبان عربی و منطق ارسطویی/سینوی بیاموزند، سپس جهان اسلام و اندیشه ی فلسفی/کلامی مسلمانان را با دو تا پست بیست خطی به چالش جدی بکشند!تا شاهکارهایی چون یوقاتلون و قرداوی و عدویه و…پیش نیاید!روز خوش!داریوش جان
    ***
    علیرضای عزیز،
    بحث از بهایی بودن پدر و مادر آرامش دوستدار دخل چندانی به خلل منطقی اندیشه‌اش ندارد. کسی می‌تواند بهایی باشد، اما منطق استدلالی‌اش مخدوش نباشد. خیلی مهم است در نقد اندیشه کسی، پیش‌فرض‌های عقیدتی و سیاسی‌مان را کنار بگذاریم.
    نکته‌ی اصلی این است که هر نظام فکری، ناگزیر محدودیت‌هایی را ایجاد می‌‌کند چه آن نظام دینی باشد چه غیر دینی. اما شلوغ کردن ماجرا و سخن گفتن از «امتناع تفکر» مغالطه‌ای بزرگ است. به هر حال، عبدی هم برای خودش موضعی دارد. من و شما می‌توانیم به موضعِ او خدشه‌ی عقلی وارد کنیم و به قدر کافی در نوشته‌های عبدی زمینه‌ی بحث وجود دارد. از بی‌دقتی‌های لفظی و کلامی بگیر، تا مغالطه‌های جدی فکری و عقلی. به هر حال به نظر من قضیه آن قدر پیچیده نیست. کافی است کسی کتاب‌های دوستدار را دقیق بخواند و جملات همین کتاب‌ها را کنار هم بگذارد. درک تناقضات‌اش زیاد پیچیده نیست.

  7. سیروس به‌آیین گفت:

    آقای محترم
    پذیرش یک الگوی علمی منوط به نزدیکی آن به واقعبت نیست. اما حرفِ من بر سر آگاهی یا عدم آگاهی شما از این مقولات فلسفی نیست. امتناع تفکر در فرهنگ دینی بر پایه‌ی بررسی‌هایی فلسفی از سوی دوسندار بنا شده است. واگر شما فقط وقت گرانمایه‌تان را بر سر خواندن مقدمه‌ی کتابِ تلف کرده بودید، دست کم آنچه او از امتناع مراد می‌کند را درمی‌یافتید.
    ***
    دوست عزیز،
    متأسفانه من وقت گران‌مایه را با خواندن مقدمه و متن کتاب تلف کردم و هر چه بیشتر جستم کمتر یافتم آن‌چه را شما بررسی فلسفی می‌نامید. آرامش دوستدار ظاهراً هیچ آشنایی با معرفت‌شناسی مدرن ندارد. فرصتی حاصل شد، هم از مقدمه و هم متن بخش‌هایی را برای‌تان نقل می‌کنم تا شما هم بدانید چرا این تعابیر آرامش دوستدار مایه‌ی حیرت من و جهانی شده است!

  8. Ramin گفت:

    Dear Friend, I would appreciate if you answer my questions based on the same Aramesh Doustdar critiques,
    Has Islam introduced any new philosophy for the past 1000 years?
    At 3rd and 4th century which Islamic world was ahead than the rest of the world in science, medicine and philosophy, how many of those Scientists were Arabs, according to one of our contemporary idiots – Ayatollah Motahary “MUTUAL SERVICES BETWEEN IRAN AND ISLAM”.
    I just wanted to know, which kind of services were served from Islam for Iranians, as I know the majority of the scientists were Iranians which before Islam also used to create magnificent edifices and proliferate science.
    Muslims all the time Boast that “ISLAM created Algebra, Medicine, all those splendid mosques and Geometry”, just wanted to ask were “Ibn-Sina, Farabi, Khayyam, Birouni and …” Arabs or Iranians? Where were the Arab scientists? What kind of Mutual serves between Iran and Islam, wasn’t it only unidirectional from Iran to Arab world?
    Even if it was ISLAM who created all those things, what happened then? Where is it now, where are Muslims, which ISLAMIC Country is living prosperously, having respect?
    If everything is in Quran according to brilliant Muslims, why don’t Muslims take it out and relieve all the scientists in the world from hard work.
    What has been the result of Islam for Iran apart from ADVERSITY and PREJUDICE?
    My dear friends, what I mentioned does not mean that Iranians are better than Arabs or vice versa, just wanted to say that Arabs, who proliferated Islam themselves, didn’t do anything at that time apart from Killing, Raping and Enslaving. This Islam was not the reason for emerging of science for only 2 centuries. If it was, so what happened then? How come the only Islamic country who somehow publishes academic papers, ahead in medicine, having reputed universities is Iran? What happened to the rest of the ISLAM WORLD.
    Islam kills everything controversial to herself, even Philosophy. In philosophy you should question, you should doubt everything, can Islam Tolerate??
    ***
    دوست عزیز،
    به محض این‌که فرصتی پیدا کنم و اکر لزومی داشته باشد، توضیح لازم را می‌دهم.

  9. سیروس به‌آیین گفت:

    در ادامه‌ی نظری که خدمتتان ارسال کرده‌بودم و بعد از خواندن جواب ِ شما، دوباره چیزی نوشتم، که گویا به شما نرسیده است.
    “من نمی‌دانم منظور شما از معرفت شناسی(اِپیستمولوژی؟)چیست، که عدم شناختِ دوستدار از نوع ِمدرن ِآن،که شما ادعا می‌کنید، چه باشد؟اگر منظورتان اِپیستمولوژی است، که ربطی ندارد به حوزه‌ی کار دوستدار، که می‌توان آن را تبارشناسی امتناع تفکر در محدوده‌ی فرهنگ دین خوی ایرانی نامید. اگر هم به همان مثال نادرست شما از الگوی علمی متوسل شوم، باید بگویم که پریشانی شما و جهانی ملاک رد یا اثباتِ اندیشه‌ای فلسفی نمی‌تواند باشد.”
    دوباره که به مطلب شما رجوع کردم، وپی نوشتتان را خواندم، به خصوص آنجا که می‌نویسید:” برای نقد آرامش دوستدار تلاش زیادی لازم نیست. کافی است جملات خود او را بیاورید و از دل همان‌ها سؤال بیرون بکشید.” دیدم که بیهوده مصدع اوقاتتان شده‌ام. همین ندیدن ِ لزوم به تلاش ِ زیاد برای نقد،امتناع تفکر نام دارد.
    ***
    دوست عزیز،
    من هم بیهوده مصدع اوقات شما نمی‌شوم، ولی تلاش داریم تا تلاش. ضریب هوشی داریم تا ضریب هوشی. بعضی‌ها برای فهمیدن و یافتن تناقض یک استدلال باید سال‌ها وقت صرف کنند. بعضی‌ها هم به طرفه العینی خلل یک حرف را می‌فهمند. اتفاقاً اگر امتناع تفکری که دوستدار می‌گوید همین است که شما مثال آن را آوردید و من توضیح‌اش را دادم، نقد آرامش دوستدار خیلی خیلی کمتر از آن‌چه من گفتم نیاز به تلاش دارد! اگر همه‌ی مدافعان آرامش دوستدار مثل شما باشند، بیچاره کارش خیلی زارتر از این‌هاست.

  10. محمد گفت:

    یکم
    من از نوشته ی شما نقدی را بر ارامش دوستدار نفهمیدم.
    جز به قول خودتان پریشان گویی
    دوم
    تز دین خویی و فرهنگ دینی در اثار دوستدار به شکلی غامض مطرح شده ولی اگر با حوصله خوانده شود به کمانم
    میتوان به اسانی به معنای ان پی برد و البته به اسانی ان را نقد کرد.نه مانند شما که حتی هنوز نفهمیده اید که او چه می گوید
    و سوم
    این که قیافه ی حق به جانب می گیرید و غزالی را هم صاحب اندیشه می دانید و در این روزگار پر بلا دوستدار را نقد می کنید که چرا می گوید جانی دیوانه و نظر می پراکنید در نفی سکولاریسم
    نشان میدهد که پشت نقاب نقد پنهان شده اید برای اینکه لحظه ای حتی کسی به ذهنش خطور نکند که در این ۳۰ سال چه فتنه ای اغاز شده

  11. تینا گفت:

    برای این به اصلاح خودت “نقد” که شما نوشتی فقط یک بیت معروف از مولانا کفایت می کند که گفته: “در نیابد حال پخته هیچ خام/ پس سخن کوتاه باید وسلام”

  12. روشنك گفت:

    جان؟!!!
    این جمله های آخری که گفتید چی هستند؟!!

  13. رضا گفت:

    سلام من ابتدابا دکتر شریعتی بعد بازرگان وطالقانی سپس بادکتر سروش و بعد ها با داریوش اشوری اشنا شدم. اماوقتی که دکتر ما شااله اجودانی استاد بزرگ کشور های شرق و اسیایی منظورم فیلسوف و روشنفکر واقعا بزرگ ،استاد ارامش دوستدار را در یک برنامه ی بی بی سی معرفی کرد و من با خواندن یک مصاحبه با ایشان متوجه شدم که انها که قبلا می شناختم چقدر کم سواد و شاید بی سواد می باشند بی شک استاد دوستدار درد واقعی ما را یافته است (امتناع تفکر در فرهنگ دینی را صد با بخوانید و اصلا به ان معتاد شوید بسیار نشاط اوراست .هر جمله ی ان را باید با اب طلا نوشت و بر در و دیوار دانشگاه های کشورهای دینی نصب نمود

|