۴

طهارت‌نامه – ۲

آب، نماد روشنی و پاکی است. می را نیز با آب نسبتی است. می هم نوعی آب است. می، مایعی است که از آن هم کفر می‌سوزد و هم ایمان. این‌جاست که همین می، می‌شود وسیله‌ی طهارت. طهارت از بسیار چیزها. طهارت از خودپرستی، طهارت از هشیاری، طهارت از بودن. برای این است که می‌گویند: «به می‌پرستی از آن نقش خود زدم بر آب / که تا خراب کنم نقشِ خود پرستیدن». و برای این‌که این می، اسباب طهارت باشد، معرفت لازم است. باید عارف به نکته‌هایی بود که هم آدمی را می‌شناس کند و هم خودشناس. آن وقت است که این می، روشنایی می‌آورد. همین می، برای بعضی‌ها، شاید هم بسیاری، تاریکی می‌آورد. هر باده‌ای در هر دلی، یک اثر ندارد. هر باده‌ای، هر کسی را تطهیر نمی‌کند. باده‌ای که به امر پیری بنوشی، در احوال معنا، حکایت سلوک است. با این باده می‌شود سجاده رنگین کرد. این باده است که می‌شود سزاوار طواف کردن. خانه‌ی این باده است که قداست زیارت‌گاه پیدا می‌کند. از این‌جاست که میخانه می‌شود جای زیارت. می‌شود جای عبادت. و عبادت سحرگاهی را حکایتی و ذوقی است. می و میخانه گاهی نه فقط کنایه از نماز و وضو می‌شود، بلکه خود همین اثر را هم ایفا می‌کنند، اگر «عارف»‌ باشی. عارف اگر بودی، خم را هم می‌توان «بیت‌الحرام» خواند. عارف اگر بودی، می‌توان نه از روی شک و تردید و پرسش، بلکه به تصریح گفت که روز بازخواست، «نان حلال» شیخ از «آبِ حرام» عارفان یا رندان،‌ صرفه‌ای نخواهد برد. کلیدِ این باده، معرفت است و بس. عارف باید بود تا به زیارتِ صبح‌گاهی میخانه رفت و به «آبِ روشنِ می» طهارت کرد و از این آب، روشنی درون جُست. درجاتی باید برای گفتنِ این‌‌که:
به آبِ روشنِ می عارفی طهارت کرد
علی‌ الصباح که میخانه را زیارت کرد
  1. ناشناس گفت:

    “باده‌ای که به امر پیری بنوشی، در احوال معنا، حکایت سلوک است.” سوال: این باده آیا همان باده ایست که به لحاظ فیزیکی سکر آور است نوشیدنی قرمز رنگیست که از انگور به دست می اید؟
    ————————————
    سینه‌ات اگر باشد و طهارت داشته باشی، فرقی نمی‌کند چگونه باشد. اگر سینه‌ات ناصاف باشد و نیت‌ات ناپاک، آب هم حرام است؛ حتی اگر از چشمه‌ی زمزم باشد:
    من آن نی‌ام که حلال از حرام نشناسم
    شراب با تا حلال است و آب بی تو حرام!

  2. ناشناس گفت:

    پس چرا محمد ص که صاحب پاکترین سینه بود فرق گذاشت بین شراب سکر آور و آب و شراب ننوشید؟  
    —————————————————–
    شما جواب چه را می‌خواهید بگیرید؟ من پرسش شما را نمی‌فهمم. اگر پاسخ فقیهانه می‌خواهید، خوب همه قبلاً پاسخ این سؤال را داده‌اند. من هم بگویم تکرار همان سخنان فقیهانه است. پاسخ عارفانه هم می‌خواهید، باز همان حرف‌هایی است که مولوی و حلاج و عین القضات و وبقیه گفته‌اند. پاسخ هم اگر نمی‌خواهید، این چه پرسش پرسیدنی است؟ مچ قرار است بگیرید؟ شما چرا با لحن بازجوها با بنده سخن می‌گویید؟ اگر می‌خواهید بپرسید بنده شراب می‌‌نوشم یا نمی‌نوشم، خوب صریح بپرسید. بعد به من مربوط است چه جوابی بدهم. مسلمانی حکم می‌کند که درباره‌ی شرب و اکل کسی پرسش و تجسس نکنیم. در بهترین حالت، پاسخ می‌دهم این‌که من شراب می‌نوشم یا نمی‌نوشم امری خصوصی و شخصی و مسلمانی و ایمان هم به من این اختیار و حق را می‌دهد که هیچ پاسخ و توضیحی به شما ندهم. وگرنه پاسخ پرسش شما روشن است. یا پاسخ فقیهانه دارد یا پاسخ عارفانه. به همین سادگی. پاسخ هم هزاران بار نوشته شده است. وانگهی آن‌چه من نوشته‌ام دقیقا در بستر طهارت است، شما به خبائث و نجاسات اشاره می‌کنید؟ عنوان مطلب را هم نمی‌خوانید؟
    این بحث را اگر دوست دارید با هم ادامه بدهیم، نشانی‌تان را بفرستید، من و شما دو نفری در بستر مربوط و مناسب آن پرسش را پی می‌گیرم. ای‌میلی بزنید، بنده در خدمت شما هستم و پاسخ پرسش شما را می‌دهم.
    د. م.

  3. ناشناس گفت:

    پاسخی سرشار از خشم از نویسنده ی طهارت نامه ها؟!!من نه پاسخ فقیهانه میخواستم نه پاسخ عارفانه که از هر دو گونه پاسخ گوشهامان پر است و نه به هیچ روی برایم جالب است که بدانم شما چه می خورید چه می کنید یا چه می نوشید. به عنوان یک خواننده سوالی را که برایم جالب است مطرح کردم تا سر موضوع جالبی به بحث بنشینیم این سوال هم در ذهن من که هم به دین هم به عرفان تعلق خاطر دارم سوالی پایه ای است: محمد عارف ترین است پس چرااز او چنین راه و روش و کنش و گفتاری نداریم. جنبه های افراطی عرفانی رامی گویم(که در تصوف هم زیاد داریم) مثل همین مطلب شماکه می برای عارف پاک است و … جواب های فقهی کفایت نمی کند چون اپیستمولوی سوال, فقهی نیست جواب های عرفانی هم کفایت نمی کند. سوال یک سوال ساده است چراقرآن و محمدص و علی ع از این گونه گفتمان ها ندارند. هدف من از طرح سوال یک گفتگو بود ولی با ان گونه برخورد شما به سوالم (که مرا به بازجویی متهم و مواخذه کرده بودید) عطای این گفتگو را به لقایش بخشیدم.
     —————————————
    گویا خودتان نفهمیدید چرا رفتار و روش‌تان بازجویانه است. کسی که پرسش‌های حساس می‌کند و بستر سخن را در نمی‌یابد و نام و نشان باقی نمی‌گذارد، به فضای بازجویانه نزدیک می‌شود. موضوع شخص شما – که نمی‌شناسم – نیستید. موضوع این رفتار غریب در پهنه‌ی وب است که یکی در تاریکی نشسته و نقاب بر رخ دارد، پرسش‌هایی می پرسد که بالقوه بهای سنگینی دارد اما برای پرسش کننده هیچ هزینه‌ای ندارد چون او در تاریکی است. انصاف بدهید کجای این موضع خشم است؟ آن هم با این مقدار توضیحی که من دادم. اگر خشم بود که حتی نیازی به انتشارش نبود. همین اندازه که باز پاسخ می‌دهم و منتشر می‌کنم نقض مدعای حضرت‌عالی است. پس یک بار دیگر به رفتارتان بیندیشید و اگر خواستید حرف بزنیم، نشانی از خودتان باقی بگذارید. و الا من هم عطای این گفت‌وگو را به لقای‌اش می‌بخشم.
    د. م.

  4. ناشناس گفت:

    من سوال خود را دقیقتر برای شما بیان کردم اما متاسفانه شما هنوز در فضای شک و ابهام و اتهام وقضاوتید. شما انصاف بدهید آیا من اصلا در سوالم فرد و یا شخص شما رل مورد سوال قرار داده ام؟ ولی شما پرسشگری از یک اندیشه را پرسشگری از شخص خودتان تلقی کرده و به وادی نا امنی در افکنده اید این سوال را. شور بختانه آنقدر در بستر تاریخی و اجتماعی ما ناروایی بی اخلاقی و شکستن خرمت های شخصی زیاد بوده و هست که این احساس شما را قابل درک می کند ولی دیدن این احساسات این شک و اتهامها از کسانی که عارفانه هایی می نویسند سنگین است. تاکید می کنم من شما را به هیچ جیز متهم نکردم و به قضاوت ننشستم من سوالی فارغ از فرد و شخص داشتم ولی شما من را به بازجویی (که در فهم امروز ما از آن بسیار مفاهیم نا پسند خفته است) متهم کردید. کاش قاضی نمیشدیم و قضاوت را به احکم الحاکمین وا می گذاشتیم.
    نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار….ما که عطای گفتگو را به لقایش بخشیدیم شما نیز پس بدرود و سبز باشید 
    ——————————-
    قضاوت؟ من به فحوای سخن شما در یک رفت و آمد اعتنا کردم. چرا از خود نمی‌پرسید که چگونه سخن گفتید که حاصل‌اش این شد. با همین ای‌میل با شما سخن را ادامه می‌دهم اگر می‌خواهید. اگر مایل هستید به ای‌میل بالای صفحه میل بزنید، تا گفت‌وگو را پی بگیریم البته اگر برای بار سوم همین‌جا نظر ننویسید که عطای گفت‌وگو را به لقای‌اش بخشیدید. به جای این همه قصه خواندن، کاش اذعان می‌کردید که زبان‌تان قضاوت‌گرانه بوده و تند.
    د. م.

|