۲

فريب جنگ؛ صلح انگاشتن

PrintFriendly and PDF
۱
راه صلح، از ميانه‌ی پرده‌پوشی بر بیداد بيدادگران و ناديده گرفتن ستم سيستماتيک‌شان نمی‌گذرد. تبلور آرمان‌های جنبش سبز، نبض‌اش در کوچه‌ی اختر می‌تپد. اين آرمان است که می‌تواند باز هم فاصله ۲۵ خرداد ۸۸ تا ۲۴ خرداد ۹۲ را طی کند و بگويد – به جهانيان و به همه‌ی آن‌ها که به ملت ايران ستم کرده‌اند – که اين ميرحسين موسوی و حسن روحانی نيستند که اهميت دارند. اين مردم‌اند که خاکِ راه را کيميا می‌توانند کرد. مردم ما به مستبدان داخلی و خارجی همین نکته را خواستند بگويند و گفتند. يقین دارم که باز هم خواهند گفت. ولی بی‌شک راه‌اش ناديده گرفتن حقوق بخشی از انسان‌ها به خاطر منافع يا شعارهای گروهی ديگر نيست. تبعیض فقط وقتی از جمهوری اسلامی يا از اسرايیل سر بزند ناپسند و مذموم نيست. نيازی نيست برای تبعيض سلاح به دست بگیری یا کسی را از خانه‌اش برانی. همين که فرصتی داشته باشی که تبعيض را پیش چشم مردم به نقد بکشی و رسوايی بيداد را فرياد بزنی، ولی چنين نکنی، يعنی تبعيض صريح و آشکار. تبعيض، تبعيض است. مهم نيست که تبعيض علیه دين‌دار باشد يا بی‌دين. عليه سنی باشد يا شيعه. عليه بهايی باشد يا مسلمان. عليه فلسطینی باشد یا آن استاد يهودی دانشگاه که ناگزير به ترک وطن‌اش می‌شود به خاطر انتقاد از سياست‌های دولت‌اش. تبعيض شامل همه‌ی اين‌ها می‌شود ولی وقتی عامدانه فقط از يک تبعیض سخن بگويی و دقيقاً در جايی که مهيب‌ترين تبعيض‌ها عليه نه تنها يک طایفه از انسان‌ها بلکه علیه بشریت صورت می‌گيرد، سکوت کنی و از آن تبعيض چيزی نگویی، يعنی نزديک شدن به ستمگران. نقد غرب خوب است به شرط آن‌که همراه با نقد خويشتن هم باشد. ولی به ريشخند گرفتن خويشتن و فرشته‌ی پاک و مطهر ديدن ديگری، نمونه‌ی ديگری است از تسليم و تبعيض هم‌زمان.
۲
جنبش سبز با پيوستن يک نفر، ميرحسين موسوی، به مردم آغاز شد. اين حرکت، که بذری بود که آرام‌آرام دارد به بار می‌نشيند، چيزی نبود جز مقاومت و ايستادگی. چيزی نبود جز تن ندادن به بیداد. تمام قصه از اين‌جا آغاز شد که زندگی يعنی اين‌که تسلیم بیداد نشوی؛‌يعنی «تسليم اين صحنه‌آرايی خطرناک» نشوی. آرمان‌های جنبش سبز، مسيرش از کوچه‌ی اختر می‌گذرد. از برابر ديدگان مردی که ردای رهبری نپوشيد و پيوسته خود را «همراه» مردم شمرد. مردی که «هنرمند» بود ولی ميان او و انسان‌ها فاصله نبود. مردی تن به حصر داد ولی تن به ستم نداد. مردی که بخشی از مردم بود و هست. مردی که در ميان مردم تکثير شد تا به ما بگويد که:
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خويش بسوزد،
وین شامِ تیره را بفروزد.
اما، واقعاً آیا بر ما حرجی هست در میانه‌‌ی اين وضعیت دل‌آزار و تلخ که بی‌خردی بر سر بی‌خردی تل‌انبار می‌شود و جدل پشت جدل می‌آيد؟ آیا برای سرزمينی که سال‌هاست در فقر شديد فرهنگی و عقلانی به سر می‌برد – و از اساس تفکر روشمند و انتقادی در آن مهجور است – غريب است اين جدال‌ها؟ بی‌گمان «سندرم جمهوری اسلامی» در دميدن بر اين فقر سهم داشته است. هم خود جمهوری اسلامی با کارنامه‌ی بی‌کفايتی‌های‌اش در دامن زدن به اين بحران سهم داشته و هم کسانی که بغضی وسواس‌آميز با جمهوری اسلامی دارند. سندرم جمهوری اسلامی يعنی اين‌که ام المسايل عالم را جمهوری اسلامی و ولایت‌اش بدانی و سهم و نقش يکايک آدميان – از جمله من و شما – را در معضلاتی که در آن هستيم دست‌کم بگيریم. سندرم جمهوری اسلامی يعنی اين‌که فکر کنی اوج توفيقات بشری و انسانی يعنی اين‌که هر چه از نظر جمهوری اسلامی تابو و ممنوع است باید بأی نحو کان شکسته شود تا استقلال ما نشان داده شود. ولی جمهوری اسلامی تنها يک بخش از قصه است. جنگ زرگری جمهوری اسلامی و اسرايیل بخشی کوچکی از ماجراست. مسأله ما هستيم. مايیم که از خويش تهی شده‌ايم. ما هستيم که باید نخست گريبان خود را بگيريم. ما اگر گريبان خود را بگیریم خواهيم توانست خاتمی و ميرحسين و حسن روحانی را چنان بسازيم که می‌خواهيم باشند: انسان، مهربان، «همراه» با مردم. مايیم که اگر با خودمان صادق باشیم وقتی که دهان‌دريده‌ی بدنامی از فراز بنايی برکشيده بر خون و ستم آب دهان به روی ملت ما می‌اندازد و برکشيده‌ی آنان را گرگ می‌خواند، در سايه‌ی او به ملاطفت و مهر و دوستی نمی‌آراميم. مشکل ماييم. مشکل جمهوری اسلامی يا اسرايیل نيست. ما هستيم که اخلاق را به نام بايکوت معزول کرده‌ايم و حکم زوال‌اش را در خيال‌مان صادر کرده‌ايم.
کثرت‌گرايی و ديگری‌خواهی مندرج در جنبش سبز، چيزی نيست جز به رسميت شناختن انسان. اما به رسميت شناختن انسان و زندگی. نه اعتبار و مشروعيت بخشیدن به ستم يا سکوت در برابر ستم. نه همراهی با بیدادگر و هم‌نفسی و هم‌نشينی با ستمگران. ستمگر را هم می‌توان و باید با انسانيت‌اش آشتی داد اما نه با سکوت در برابر ستم‌اش يا تأيید و تصويب ضمنی يا صریح جنايت‌اش. راه سبز شدن بر هيچ کس بسته نيست. راه‌اش اما جعل و تحريف نيست. راه‌اش اين نيست که خبيثان را به جای پاکان بنشانی و مقتول را به جای قاتل سياست کنی. جنبش سبز را نمی‌توان در خاک تبعيض و بيداد و در سايه‌ی کسانی که ملت ما را فريب‌خورده‌ی گرک می‌دانند، سفير صلح و فرهنگ شناخت. جنبش سبز، تعارضی بنيادين با اين نعل وارونه زدن‌ها دارد.
۳
وقتی صاحبان قدرت و ثروت کسی را دعوت به شرکت در مراسمی می‌کنند که از اساس مخدوش و ملکوک است و ابزار نهادی سياسی است که ريشه‌اش در خون است و شالوده‌اش ستم و تبعيض، مدعو ستايش می‌شود درست همان‌طور که او به ستايش و تقدير نهاد فرهنگی برآمده از ستم می‌پردازد. اين‌جاست که آدمی عمله‌ی ظلم می‌شود و بخشی و ضميمه‌ای از طرحی ضد انسانی و تبعيض‌آميز. می‌شود حتی از تريبونی که پيش روی آن فرد نهاده‌اند سخنانی ظاهراً عدالت‌خواهانه گفته شود، اما بر زمینی که بر پشت شکسته‌ی ملتی ديگر استوار است که حتی نفس حضور و وجودشان انکار می‌شود آن هم درست در لحظه‌ای که می‌گوييم «من»‌ يا «ما». و چه فرقی می‌کند که بگوييم «ما شما را دوست داريم»؟
اعتراض به حضور هنرمندی که نه سياست‌مدار است و نه رهبر سياسی، در سرزمينی که تمام نهادهايی‌اش بر انکار وجود ملتی ديگر بنا شده است،‌ «بايکوت» نيست. تلاشی است برای بلند کردن صدای ملتی که به استضعاف کشيده شده‌اند. ملتی که روز به روز کوچک‌تر می‌شود. آن‌که امروز در بايکوت است، ملت فلسطين است. جايی در جهان نيست که اسرايیل در آن حاضر نباشد يا صدای‌اش شنيده نشود. اسرايیل محروميتی ندارد؛‌ بایکوت علیه اسراييل بی‌معناست؛ از سياست و هنر و فرهنگ گرفته تا اقتصاد و علم. آن‌که در بایکوت سيستماتيک به سر می‌برد، ملت فلسطین است. اگر بايکوتی نشانه‌ی شکست و بن‌بست اخلاق باشد، بی‌شک بايکوت سيستماتيک ملت فلسطين است که آيينه‌ی شکست توأمان اخلاق و قانون است. در کشوری که نفس وجودش در گرو صدور يک بيانيه بالفور است، شهرک‌سازی مستمر اسراييل و ضميمه کردن روز به روز زمين‌های فلسطینی به اراضی ربوده شده و غصبی تحدی آشکار قوانين بين‌المللی و تمام قطعنامه‌های سازمان ملل است. اگر مردمی و ملتی مشروعيت اخلاقی داشته باشد، بی‌شک مردم فلسطين‌اند که در آن ديار حق آب و گل دارند؛ در دياری که پيش از شکل گرفتن سازمان ملل وجود خارجی و فيزيکی داشته است. مشروعيت حقوقی اسراييل هم با نقض مکرر قطع‌نامه‌های سازمان ملل پيشاپيش به باد رفته است. فروکاستن اين اعتراض به سياست چپ يا راست، يا به منازعه‌ی ايدئولوژيک جمهوری اسلامی يا سپر کردن رفتار ضد انسانی با بهاييان، چيزی نيست جز معطوف کردن نگاه‌ها به جای ديگر.
۴
اما اصل قصه جای ديگری است. انتخاب حسن روحانی، يک ناراضی بزرگ در منطقه و جهان دارد. و اين ناراضی بی‌پروا و بی‌شرم کسی نيست جز اسرايیل. جنبش سبز نماينده‌ی تفکری بود که هشدار می‌داد شکاف افتادن ميان مردم و حاکمان سياسی تبعات و عواقب ويرانگری دارد. اسرايیل از کم شدن اين فاصله ميان مردم و حاکمان سياسی ناراضی و بلکه هراسان است. فضای مصنوعی برآمده از جنجال اخير، يک نتيجه‌ی روشن دارد: دور کردن جنبش سبز از روحانی. فرمول اين طرح هم بسیار ساده است: آن هنرمند جنجالی را می‌توان به جنبش سبز گره زد و بلکه او را تبلور و تجسم آرمان‌های جنبش سبز دانست. مردمی رنج‌ديده چهار سال خون دل خوردند و صبر کردند تا به جهانيان نشان بدهند که اين مردم منزلت‌شان بیشتر از آن است که قربانی ستيز ايدئولوژيک رهبران سياسی خودشان و زياده‌خواهان جهان باشند و سپر انسانی تبادل آتش آن‌ها؛ اما می‌توان به آسانی با سکوتی رضايت‌آميز و نشانی غلط دادن چهره‌ی اين مردم را خراش داد آن هم به مستمسک نشر فرهنگ و اشاعه‌ی صلح. آن هنرمند نه سياست‌مدار است نه روشنفکری که بتواند نقد قدرت کند. اما بی‌شک می‌توانست در برابر دولتی که هيچ پليدی و شناعتی نيست که از او سر نزده باشد، سکوت نکند و لبخند نزند.

اسراييل از آدم‌ربايی گرفته تا تروريسم، از شکنجه گرفته تا بی‌اعتنايی به همه‌ی موازين بین‌المللی، از نقض حقوق بشر گرفته تا تبعيض صريح، خطایی نيست که مرتکب نشده باشد. يک سوی آن جشنواره مبارزه با تبعيض است در جمهوری اسلامی و سوی ديگر متصل به آن همان چهره‌ای است که از جنس محمود احمدی‌نژاد است. يعنی اين تناقض حيرت‌آور، اين فروپاشی اخلاقی آشکار، اين فقدان مشروعيت بارز نديدنی است؟ و آيا عجيب نيست که در ميان همه‌ی مدافعان اين حرکت تحريک‌آميز و جنجالی هر وقت سخن از جنايت‌های اسرايیل به ميان می‌آيد يا تباهی اخلاقی و سياسی اين دولت پرمفسده گوشزد می‌شود، فغان آن‌ها به عرش می‌رسد و تمام کوشش‌شان اين است که هيچ سخنی در نقد اسراييل شنيده نشود و تمام نقدها منصرف و معطوف به جای ديگری شود؟ سرّ اين سکوت و اين طفره رفتن سماجت‌آميز چی‌ست؟ رمز نکته کجاست که هر کس از اسرايیل انتقاد کند يا متهم به يهودی‌ستيزی است يا منکر هولوکاست قلمداد می‌شود يا برچسب بهايی‌ستيزی می‌خورد؟ چه منطقی حکم می‌کند که هر کس منتقد اسرايیل باشد يا حقوق‌بگير جمهوری اسلامی است يا سرسپرده‌ی ايدئولوژی‌های چپ، که انگار اين روزها «چپ بودن» چيزی است هم‌رديف دشنام و ناسزا که لقلقه‌ی زبان بسيار کسان شده است؟

مبارزه با شر و تباهی و دفاع از صلح و آشتی، با تغافل و تجاهل، شدنی نيست. آگاهی، چشم اسفنديار خودکامگان است؛ از تهران گرفته تا بيت‌المقدس. راه آگاهی رساندن، پاک کردن صورت مسأله و مغفول نهادن بخشی از واقعيت‌ها نيست.
 
  1. نجیه says:

    از وقتی این ماجرا بالا گرفته،‌من به حرکت مارلون براندو فکر می‌کنم که بدلیل زشت‌رفتاری علیه سرخپوستهای امریکا،‌ متنی اعتراضی را بدست زنی سرخپوست داد تا در مراسم گرفتن جایزه اسکار بخواند و خود از گرفتن جایزه سرباز زد. میخواهم بگویم که بله! هنرمند میتواند به صلح راستین دامن بزند، اما هنرمندی که در بند شمار جایزه‌هایش نباشد. سطحی‌نگر نباشد. فکر می‌کنم مثلا مخمبلباف نمیتوانست یادداشتی را بدست یک نوجوان فلسطینی بدهد وکاری مشابه کند؟

  2. فقط میتونم بگم متن زیبایی بود و خیلی حرفایی که نمیدونستم چطوری بگم رو به زیبایی گفته بودید

|