۰

مشارکت در نا-انتخابات در برابر جنبشی برای تجديد امکان انتخابات

Print Friendly, PDF & Email
يادداشتی که با امضای «جمعی از اساتيد علوم سياسی» منتشر شده است، ظاهراً هدف‌اش تدوين راهبردهای عملی سياسی اصلاح‌طلبان است اما از مضامين صريح و تلويحی يادداشت چيزی بر نمی‌آيد جز توصيف وضعيت موجود و سپس تجویز همان وضع موجود به عنوان استراتژی. مزيت چنين يادداشت‌هايی اين است که در فضای عمومی و علنی منتشر می‌شود – حتی اگر پيش از انتشار موضوع بحث و نظر و مشورت جمعی از هم‌فکران سياسی بوده باشد – و در نتيجه، امکان سنجش آشکار و مکتوب ناظران بیرونی را فراهم می‌کند. 
متنی نامهربان و ارعاب‌گر
هر چند اين متن، نويسندگانی گم‌نام دارد، از افزودن نام «اساتيد علوم سياسی» کاری نمی‌رود جز پيشاپيش مرعوب ساختن مخاطبان. لذا اولين نقدی که به اين نوشته وارد است همين نام مستعار پرمدعا و مبهم است. اگر متنی منعکس‌کننده‌ی دانشوری – نه سياست‌ورزی حرفه‌ای –باشد، خودِ متن به روشنی گويای عمق و دقت نظری آن و روش‌مندی حاکم بر آن خواهد بود، لذا اشاره به اين مرجع ضمیر مبهم نه تنها خدمتی به مضمون و محتوای نوشته نمی‌کند بلکه دلالتهای ناخواسته‌ی دیگری دارد. پرسش جدی اين است که هر چند ممکن است به دلیل سيطره‌ی فضای سنگين و سياه امنيتی، عده‌ای از ذکر نام‌شان ابا داشته باشند، چه دليلی برای اين مرعوب کردن مخاطب می‌تواند وجود داشته باشد آن هم در عرصه‌ی بحثی که مربوط به سرنوشت عمومی ملت است و ملک شخصی و اختصاصی يا ميدان بازی احزاب سياسی نيست؟ اين متن از همين آغاز با مخاطب بنای نامهربانی ساز می‌کند و با «عجب علم» برترنشینی خود را به رخ مخاطب می‌کشاند که پيشاپیش او را تسليم نظر خود کند.
درباره‌ی اجزای متعددی از اين نوشته می‌توان به تفصيل بحث کرد (و پاره‌ای از اين نکات در زیر خواهد آمد)، اما خوب است اندکی با فاصله به متن بنگريم و بکوشيم تا مدعای اصلی آن را بدون حواشی و زوايد ببينیم. متن يک پيام روشن دارد: ما – يعنی همين «جمع اساتيد علوم سياسی» به نيابت از «خرد جمعی» اصلاح‌طلبان– مشغول کاری برای گشودن انسداد سياسی موجود هستيم. شما – يعنی هر که غير از ما و هر کسی که راهبردهای ما را نمی‌پسندد و با آن همدل نيست – در کار ما مزاحمت و اخلالی نکند و بگذارد بدون ايجاد شکاف کارمان را بکنيم. این‌که اين شيوه آيا به گشودن انسداد سياسی می‌انجامد يا نه، خود جای بحث دارد ولی هم‌چنان فرع قصه است در اين طرح کلی. هم‌چنين اين ادعا که «ديگران» در کار اين گشايش به هر نحوی ممکن است «اخلال» يا «شکاف» ايجاد کنند نيز بحث ديگری است که باز هم در حاشیه‌ی مدعای کلی قابل بررسی است ولی مستقل از مضمون اصلی نوشته نيست. 
«بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست»
یک سؤال جدی و مهم که پس از خواندن این متن به ذهن مخاطب خطور می‌کند اين است: اگر اين متن نوشته نمی‌شد جای چه چیزی خالی بود؟ اين متن – که ظاهراً مضمون تحليلی دارد ولی در عمل چیزی جز توصيف وضعيت نيست – چه چيزی به ما می‌دهد و چه شکاف و خلائی را پر می‌کند؟
سؤال بعدی که بلافاصله پس از اين سؤال پيش می‌آيد اين است که: «ما» – شامل همين برآيند خرد جمعی اصلاح‌طلبان و تمام ملت ايران از سبز گرفته تا غير سبز – از اين پس چه باید بکند که نمی‌کرده است و چه کارهايی را که می‌کرده نبايد بکند؟ به عبارت دقیق‌تر، اگر توصيه‌های اين یادداشت نبود، آيا مردم راه ديگری می‌رفتند که اکنون با تجویزها و توصيه‌ها آن راه را نمی‌روند؟
زمان: عنصر بی‌خاصيت
این متن زمان‌گسيخته است. حرکت زمان در این متن معنا ندارد. پيشنهادها و توصيه‌های اين متن، کمترين اعتنايی به تحولاتی که در نهادهای سياسی ايران اتفاق افتاده است ندارد به اين معنا که تمام اين حرف‌ها را هم در انتخابات سال ۸۴ و هم در انتخابات سال ۸۸ و هم حتی در دو دوره‌ی انتخاباتی که منجر به پيروزی سيد محمد خاتمی شد می‌توان طرح کرد با اين تفاوت که امروز دايره‌ی عمل بسیار تنگ‌تر از پيش شده است. جز این، نويسندگان متن، همچنان در همان ميدان پیشين بازی می‌کنند. اين ميدان کدام است؟ قانون اساسی؟ از متن چنين بر نمی‌آيد. مدلول روشن متن اين است که بازيگران آينده‌ی اين طرح، ميدانی جز ميدان ديکته شده و از پيش تعيين شده‌ی حاصل از تعليق قانون اساسی ندارند.
سلامت انتخابات؟
نويسندگان متن به فرد يا افرادی که قرار است بازيگر اين ميدان از پيش تعيين شده برای بازی پيشاپيش باخته‌ای باشند که به تصریح نويسندگان همين متن، پيروزی برنده‌اش از قبل تضمين شده است، توصيه می‌کنند که: «سلامت انتخابات را شرط حضور خود در رقابت انتخاباتی بداند و متعهد باشد در صورت مشاهده نشانه‌های عدم سلامت انتخابات، از ادامه رقابت خودداری کند و با حضور خود به انتخابات نمایشی مشروعیت نبخشد». اين جمله در فهم این متن کلیدی است: مگر پس از تجربه‌ی ۱۳۸۸ دیگر در فساد نهادینه‌ی انتخابات تردیدی وجود دارد؟ مگر ۲۲ خرداد ۸۸ با بانگی مهيب نابودی صندوق رأی را اعلام نکرد؟ چه اتفاقی در صحنه‌ی سياست امروزی ايران افتاده است که وهم و گمان سلامت انتخابات را باید دوباره به خودمان بقبولانيم؟ یعنی برای درک اين نکته که قواعد بازی از همان ابتدا در راستای شکست محض و قطعی بازيگر مغلوب و مهجور طراحی شده است، بايد مدام وارد این بازی شويم تا اين نکته را کشف کنيم؟ اين نوع تعابیر به روشنی بن‌بست توصيه‌های اين متن را ترسیم می‌کند. اشاره‌های متن به شرکت آقای خاتمی در انتخابات نه تنها بینه‌ی آشکاری است بر اين‌که بازخوردهای آن ماجرا کمترین عبرتی را برای اصلاح‌طلبان به همراه نداشته است بلکه تصریح بليغی است بر اين‌که در نگاه نويسندگان اين متن، مردم نقشی جز پيروی و پرهیز از مزاحمت و ايجاد اخلال ندارند. گویی واکنش‌های سنگين و تندی که به حرکت آقای خاتمی بروز کرد و همچنان در جریان است، نه تنها کمترين سهمی در تصحيح اين خطاهای سياسی در این متن نداشته است بلکه هم‌چنان نشانه‌ای است از راسخ شدن خوی استبداد مهربانانه و پدرانه. 
سبزها: غايب بزرگ و ديگریِ حاشيه‌نشين
اين متن ظاهراً هم‌راستا و هم‌سو با سبزها نوشته شده است، اما متن به روشنی حکايت از فاصله گرفتن آشکار از آرمان‌های جنبش سبز دارد. آن‌چه که در جنبش سبز مهم است، نام افراد و نشان آن‌ها نيست. مضمون و محتوای جهت‌گيری سياسی است که تعيين‌کننده‌ی ارزش آن است. اگر خود ميرحسين موسوی هم متنی بنويسد که در مقايسه با تمام بيانيه‌های بليغ و درخشان‌اش مدلولی جز عقب‌گرد و فرود آمدن از افق سیاست سبز  پس از ۲۲ خرداد باشد، بی‌شک آن متن نسبتی با جنبش سبز نخواهد داشت. جنبش سبز دغدغه‌اش هرگز بازگشت به ساختار قدرت به هر شکل ممکن نبود و نيست. جنبش سبز، چنان‌که در گفتار ميرحسين موسوی و مشی آگاهانه و فريادشده‌ی ملت خود را نشان داد، چيزی نبود و نيست جز حرکتی برای احیای نقش شهروندان نه بازگردان قدرت به يک حزب سياسی که حتی در تبيین مواضع سياسی‌اش نيز از شمول‌گرايی نظری و عملی فاصله می‌گيرد. متن از اصلاح‌طلبان و سبزهای اصلاح‌طلب سخن می‌گويد و گويی در افق دید نويسندگان، سیاست سبزی که اصلاح‌طلب نباشد يا با آرمان‌های اصلاح‌طلبان همدلی نداشته باشد یا بی‌معناست، يا وجود خارجی ندارد يا دچار «چپ‌روی» و «راديکاليسم» و تندروی و افراط است یا لابد «خارج‌نشین». زاويه داشتن این گروه با ميرحسین موسوی از ابتدای اعلام نامزدی‌اش به روشنی گواه اين تفاوت مشی است – و طرفه اين است که حتی در همين متن متناقض به متفاوت بودن مشی موسوی و کروبی اشاره می‌رود – اما گويا اصلاح‌طلبان بر اين باور راسخ‌اند که جنبش سبز امتداد منطقی يا نتيجه‌ی طبيعی اصلاح‌طلبی است. در اين نکته شکی نيست که اصلاح‌طلبان در جريان انتخابات سال ۸۸ امکانات و توانايی‌های سياسی و نيروی انسانی و بسيج‌گری‌شان را در اختيار ميرحسين موسوی نهادند و سهم مهمی در عمومی کردن پيام او ايفا کردند. اما پرچمدار اين تغيير تراز بنيادين در سياست‌ورزی امروز پس از جنبش سبز، نه احزاب اصلاح‌طلب، بلکه مردمی بودند که دايره‌ی عمل و انديشه‌شان بسيار وسيع‌تر از احزاب اصلاح‌طلب بود و هست. ميرحسين موسوی هم کاری نکرد جز همدلی و همراهی با همین موج مردم و سخن ایشان را بی‌پروا بر زبان آوردن.
با اين مقدمه، اين متن دچار ديگری‌ستيزی مستتر و مزمنی است. ديگری يعنی هر کسی که مانند نويسندگان اين متن نمی‌انديشد. اين ديگری‌ يا متهم است و گمراه و همراه با بيگانگان و يا حداکثر با نويسندگان متن مخالف که در هر دو صورت وظيفه‌‌اش چيزی نيست جز سکوت و اخلال نکردن. برای فهم خلل این منطق و آشکار کردن اين ديگری‌ستيزی و غیرتراشی، بايد پرسش را وارونه کرد. چرا بايد سبزهای غيراصلاح‌طلب همان راهی را بروند که نويسندگان اين متن توصيه می‌کنند؟ اگر بنا به اخلال نکردن است، چرا توصيه‌کنندگان فوق خودشان دست از اين به اصطلاح «اخلال» بر نمی‌دارند؟ مگر در ماجرای انتخابات مجلس نهم، سبزها در کاری اخلال کرده بودند؟ مگر سبزها راه‌شان را از کسی جدا کرده بودند؟ آقای خاتمی رأيی داده است و عده‌ای با او مخالف بودند. اين‌که بگوييم رأی آقای خاتمی با تشخيص خودش محترم است يک چيز است و اين‌که انتظار داشته باشيم بقيه‌ی سبزها هم – با توجيه پرهيز از ايجاد شکاف و اخلال نکردن – همان راهی را بروند که ايشان رفت چيز ديگر. 
اگر بار ديگر به نگاه ميرحسين موسوی برگرديم، منطق جنبش سبز منطقی نيست که در آن با پيروزی ما، ديگری شکست‌خورده و معزول باشد. اين نه تنها برای اصلاح‌طلبان بلکه برای دشمنان سرسخت و قسم‌خورده‌ی سبزها نيز صادق است. قرار نيست با پيروزی ما آن‌ها از میدان بيرون بروند و گوشه‌نشين شوند یا از حقوقی کم‌تر از حقوق ما برخوردار شوند. در منطق پس از ۲۲ خرداد، مسأله کنار رفتن يک فرد يا از مسند پايين کشيدن يک صاحب قدرت نيست. مسأله رأی مردم است. مسأله ساز-و-کاری است که در خلال آن رأی مردم به هيچ انگاشته می‌شود. کليد فهم جنبش سبز اين‌جاست نه در دغدغه‌ی بازگشت به ساختار قدرت. اگر نگرانی بازگشت به ساختار قدرت بود، موسوی نمی‌گفت من همان روز اول از حق خودم گذشتم ولی دربرابر ضایع شدن حق مردم سکوت نخواهم کرد
حضور فعال در عرصه‌ی سياسی وقتی که قانون عادلانه و آزادانه بی‌معنا باشند به افسانه شبيه است. اين متن چيزی به ما نمی‌دهد جز تزریق حس کاذب فعاليت سياسی در فضای بن‌بست آن هم با توهم گشوده شدن فضای سياسی. عجيب‌تر آن است که در خود متن هم اين سرگشتگی و تناقض آشکار است: ظاهراً رأی دادن آقای خاتمی به قصد گرفتن امتيازهايی و گشوده شدن فضای سياسی بوده است که نتيجه‌ی معکوس داد و هم در برابر حاکميت سياسی بی‌پاسخ ماند و هم از سوی مردم با بی‌مهری مواجه شد. علت تکرار این شيوه‌ی آزموده چی‌ست؟
بيان استمرار انسداد
نويسندگان متن، به جای کلی‌گويی و تکرار توصيف وضعيت و بيان کلياتی که حاصلی جز ايجاد شکاف‌های بيشتر ندارد – و از اين جهت متن خودشکن است و خلاف ادعای خود عمل می‌کند – می‌توانستند به روشنی بگويند – چنان‌که به دفعات حتی بر زبان آقای خاتمی جاری شده است – که در شرايط فعلی امکان فعاليت سياسی وجود ندارد. فعاليت سياسی نيازمند حداقل‌هايی است برای تحقق کف خواسته‌های دموکراتيک و منطبق با حقوق اساسی مردم – اعم از سبز يا غير سبز، اصلاح‌طلب يا غير اصلاح‌طلب – و در غياب اين حداقل‌ها هر گونه القاء وجود اين حداقل‌ها افزودن بر توهم‌هاست.
تغيير تراز سياست و تأخير فاز اصلاح‌طلبان
پس از ۲۲ خرداد، منطق سياست‌ورزی در ايران دستخوش دگرديسی بنيادين شده است. اين نکته، امری است که حتی از ديد حاکمان سياسی پنهان نمانده و به شيوه‌های مختلف در عملکرد آن‌ها متجلی است. اما اصلاح‌طلبان – يا دست‌کم نويسندگان اين متن – هم‌چنان با منطق قبل از ۲۲ خرداد – يا به عبارت دقيق‌تر با منطق دوم خرداد – می‌انديشند. جنبش اصلاح‌‌طلبی يا دوم خرداد هر دستاوردی که داشته است – مثبت يا منفی – پس از عبور از گردنه‌ی ۲۲ خرداد دستخوش دگرديسی شده است و ديگر آن موجود پيشين نيست. اين کوشش و مقاومت برای به عقب کشيدن عقربه‌های ساعت تاريخ و تلاش برای احيای اصلاحاتی که همواره با تعريف‌های کشسان و نامتعين در موقعيت‌های مختلف بروز می‌کند، نشان از تأخير فاز اين دسته از کنش‌گران سياسی دارد و بی‌توجهی آن‌ها به جريان‌های جاری در جامعه. همان نخبه‌گرايی و منسلخ بودن از واقعیت جامعه که بارها در صحنه‌ی سياست ايران اصلاح‌طلبان را به شکست کشانيد، این بار در برابر جنبش سبز خود را نشان می‌دهد و هر جایی که به منظر متفاوتی برخورد می‌کند يا به «ديگری» نهيب می‌زند که اخلال نکند و ايجاد مزاحمت در کار بقیه نکند يا ابايی از برچسب زدن به آن‌ها ندارد و «چپ‌روی» را هم مانند دشنام به کار می‌گيرد خصوصاً در فضايی که از «راديکاليسم» هیولایی ساخته‌اند که همواره می‌توان با نشان دادن تصویر آن هر حرکتی را خاموش کرد.
واقعیت اين است که بازی کردن در صحنه‌ی سياست ايران چنين نيست که بگويیم بگذارید اصلاح‌‌طلبان کار خود را بکنند و سبزها – يا آن‌ها که با اصلاح‌طلبان اختلاف نظر دارند – کار خودشان را بکنند. واقعيت اين است که اين شيوه‌ی بازی کردن در ميدان سياست – يعنی قدم نهادن در زمين از پيش‌تعيین‌شده‌ی قواعد نابرابر حاصل از تعلیق قانون – نه تنها برای اصلاح‌طلبان نتيجه‌ای از پيش تعيين شده دارد و قدم نهادن در دامی است که اقتدارگرايان از هم‌اکنون با سرخوشی چشم‌انتظار آن هستند، بلکه راه حرکت و عمل ديگران را هم مسدود می‌کند.
«رنج ضايع، سعی باطل، پای ريش»
بازخوانی دوباره‌ی اين متن به روشنی يک نکته را بازگو می‌کند: از منظر اصلاح‌طلبان، در فضای فعلی هيچ کاری نمی‌توان کرد. ولی می‌توان فرض کرد که می‌شود کاری کرد. با اين فرض می‌شود پيش رفت و اگر فضايی احياناً گشوده شد، ديگرانی هم که با اين راهبرد موافق نبوده‌اند می‌توانند وارد بازی شوند و سهمی از قصه داشته باشند. حقیقت اين است که اگر اين راهبرد خاصيت و نتيجه‌ای می‌داشت، باید در مناسبت‌های مختلفی که آقای خاتمی – لابد به توصيه‌ی مشاوران‌شان – چراغ سبزی برای «گفت‌وگو» و «مذاکره» نشان دادند، کمترين نشانه‌ای از گشايش مشاهده می‌شد نه اين‌که روز به روز بر اين انسدادها افزوده می‌شد.
آن‌چه در بالا آمد، چه بسا درشت‌تر از چيزی باشد که در ذهن نويسنده گذشته است ولی دست‌کم می‌تواند تلنگری بزند به نويسندگان متن که اگر قرار باشد راهبردشان را بازنويسی کنند با مخاطب مهربان‌تر باشند و شعور او را دست‌کم نگيرند و چنين قيم‌مآبانه و از موضع دانای کل، آن هم از پس نقاب، در فضای سياسی ميدان‌داری نکنند.
نزاع جنبش سبز با حاکميت سياسی بر سر کسب کرسی‌های قدرت نيست. دغدغه‌ی ملت ما آزادی و عدالت است و این آزادی و عدالت از طريق مشارکت در فعاليت سياسی در فضای بن‌بست ميسر نمی‌شود بلکه با رخنه کردن در دلِ اين سنگ خارا محقق می‌شود. حکایت جنبش سبز با فضای تيره و سهمگين سياست فعلی، حکايت نبرد سنگ با سنگ نيست؛ قصه‌ی پايداری آب است در برابر سرسختی خارا. جنبش سبز قرار است از رأی مردم اعاده‌ی حيثيت کند و سلامت انتخابات را برگرداند نه اين‌که جنازه‌ی صندوق رأی را بر سر دست بگیرد و زنده بودن او را در خيال بپروراند و اميد داشته باشد که با اين توهم جانی به تن مرده‌ی اين صندوق برگردد. برای چاره کردن درد، نمی‌توان آن را نادیده گرفت و با مفروض گرفتن عدم آن، آن را معدوم کرد.
کشمکش سلب و ايجاب
اين متن و زوایای مختلف آن را هم‌چنان می‌توان به نقد کشيد اما پرسشی که باقی می‌ماند هم‌چنان اين است که «چه بايد کرد؟». یک بخش پاسخ اين سؤال هم‌اکنون محقق شده است. همين‌که پرسش «چه باید کرد؟» بخشی از آگاهی عمومی مردم شده است و کم‌تر کسی است که اين روزها از خود و ديگران اين سؤال را نپرسد، يعنی رسوخ اصل مسأله به آگاهی عمومی. يافتن تمام پاسخ بی‌شک زمان می‌برد (و عمده‌ی اين پاسخ‌ها از متن جامعه و از میان مردم می‌آيد نه از برآیند تحلیل‌ها و لابی‌های نخبگان و احزاب سياسی؛ برجسته‌ترین نمونه‌ی جُستن این پاسخ‌ها را هم باید در تجربه‌ی راهپيمایی سکوت ۲۵ خرداد يافت). اما اين پرسش را در کنار متن فوق و هم‌چنين اين نقد – و هر نقد ديگری – بر آن می‌توان دوباره پرسيد. اگر به اين متن اين عيوب احتمالاً وارد است، پس چه می‌شود کرد؟ یا به جای آن چه باید کرد؟ طرح اين سؤال در کنار این نقد، بی‌شک مغالطی است. هر سلبی لزوماً همراه با ايجاب نیست. گوشزد کردن خلل‌های يک متن به اين معنا نيست که آن‌که لغزش‌های آن را می‌بیند حتماً پاسخی متفاوت دارد‌ يا بايد داشته باشد و اگر هم داشته باشد، ملزم به ارايه‌ی عمومی آن است. در نتیجه، به جای طرح این دوگانه‌ی کاذب سلب-ايجاب که کارکردی جز دعوت منتقد و مخاطب به سکوت ندارد، راه خردمندانه‌تر آن است که از سنجش‌گری‌ها – حتی اگر راه‌های جايگزینی پيشنهاد نکرده باشند – استقبال شود تا خلل‌های احتمالی را بتوان جبران کرد.
(اين متن اولين بار در جرس منتشر شده است)

|