۱

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز…

امروز يادداشتی در فيس‌بوک ديدم (اين‌جا) درباره‌ی اقبال بخشی از مردم به احمدی‌نژاد که مضمونی آشنا و قديمی دارد و البته با مقدمه‌های‌اش می‌توان آهنگِ نتايجِ آشناتری را ساز کرد. اما پيش از اين‌که داستان را بازگو کنم و بگويم کجای تصوير می‌لنگد و مغالطه‌های هول‌ناک – و حتماً ناخواسته‌ای – در خود دارد، اجازه بدهيد تصوير را در بيتی از حافظ ببينيم. بيت مورد نظر اين است:
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
که به همّت عزيزان برسم به نيکنامی
صورت ظاهر معنای بيت روشن است. گوينده تمام حيثيت و آبروی‌اش را پای هدفی گذاشته‌ و با وجود اين‌که می‌داند اين هدف آخر و عاقبتی ندارد، هم‌چنان می‌گويد که «هنوز» امیدوار است. هدف‌اش چی‌ست؟ رسيدن به آدمی نيک‌نام! (طبعاً آن یای آخر نيک‌نام، يای نکره است؛ يعنی يک آدم خوش‌نام). و این بيت طنزی در خود دارد. برای رسيدن به کسی که خوش‌نام باشد و پاکدامن و پلیدی در او نباشد، شاعر خودش را به آب و آتش زده است و از همه‌ی کرامت و عزت خودش گذشته تا مگر اين کيميا را پيدا کند! حالا حکايت ماست. توضيح می‌دهم چرا.

می‌گويند که وقتی فلانی به فلان شهر می‌رود، «هنوز» هم خیل عظيمی به استقبال‌اش می‌‌آیند و هم‌چنان نامه می‌نویسند و عريضه به دست‌اش می‌دهند و خلاصه اين تصوير، تصويری است که مدام تکرار می‌شود و «هنوز» هم آن فلان، به مردم می‌گويد که «کی خسته است» و باز آن‌ها ساده‌لوحانه می‌‌گويند: «دشمن». نتيجه؟ اين همه اعتراض و جنبش سبز و مقاومت و اين حرف‌ها، قصه است و قاطبه‌ی جامعه را همين آدم‌ها می‌سازند که عريضه به دست و پابرهنه پی فلانی می‌دوند و اين‌که بايد «واقع‌گرا»تر بود!

با اجازه‌ی «شاهدان عينی» عرض می‌کنم که:

۱. ادعای جنبش سبز – يا دست کم در فهمی که من از آن دارم – هرگز اين نبوده و نيست که آن فلان از «هيچ» اقبالی برخوردار نيست (بدون شک نظر من هرگز اين نبوده و نيست). اين جور مقایسه کردن‌ها و به رخ کشاندن خیل هواداران و سينه‌چاکان زمانی مقايسه‌ای معنادار است که دو گروه رقيب و مدعی بتوانند در شرايطی برابر، هواداران‌شان را به ميدان بکشانند و به آن‌ها وعده بدهند يا آن‌ها را با سخن‌وری مفتون خود کنند. طبعاً می‌دانيم که چنين وضعيتی وجود ندارد. پس يک پای مهم اين مقایسه از همان ابتدا لنگ است؛ اين منطق «حق با اکثريت است»، منطقی است که پشت اين نگاه تقليل‌گر و ساده‌انگاری نشسته است که اگر تعداد راست‌گويان ناگهان کم شود، نزدش راست‌گويی هم خوار و خفيف می‌شود! (تازه مگر در این مورد خاص، بر ما مدلل شده است که «اکثريت عددی» با همين طبقه است؟ آمار گرفته‌ايم؟ در چه شرایطی؟ با تکيه بر کدام ارقام؟ اين مردم انتخاب ديگری هم داشته‌اند؟ انتخاب‌شان طيف داشته و متعدد بوده يا انتخاب صفر و يک بوده فقط؟ و هزار و یک سؤال ديگر).

۲. اين‌که بخشی از جامعه‌ی ايرانی – حتی اگر همان ۲۴ ميليون کذايی و ادعايی باشند – شيفته و دلبرده‌ی کسی باشند که وجودش عينیت دروغ و نيرنگ است و اين روزها گردن‌کشی در برابر قانون هم به آن اضافه شده است، تنها يک چيز را به ما ثابت می‌کند: توسعه نيافتگی کشور. این نکته اثبات‌کننده‌ی حقانيت، درستی و اصالتِ موضع او نيست. چنين نيست که مردم فقط دو گزينه داشته باشد و گزينه‌ها عبارت باشند از الف) تن دادن به عوام‌فريبی احمدی‌نژاد و دل‌خوش بودن به عريضه نوشتن‌ها و خيال دريافت سهام عدالت در سر پروراندن؛ و ب) دل سپردن به ادبيات و آرمان‌های اصلاح‌طلبان و اسير ادبيات مغلق و سنگين روشنفکران شدن. این دقيقاً همان چيزی است که بيدادگران به ما القاء می‌کنند که دو گزينه بيشتر نداريد که يا برويد به سوی «اصلاح‌طلبان» و کسانی که زبان‌شان قابل‌فهم نيست؛ آرمان‌گرا هستند و متعلق به طبقه‌ی متوسط و چه بسا مرفه جامعه؛ و يا بيايید به سوی ما که زبان‌مان هم زبان تحقیر و توهين، دروغ‌گويی و لمپن‌پروری است ولی به شما مستضعفان و بيچارگان نزديک‌ايم. عزت و کرامت چيزی نيست که تنها با تعلق به طبقه‌ی متوسط يا بالاتر بتوان در پی آن بود.

۳. اين‌که بگويی از فلانی در فلان سفر به چنين شيوه‌ای استقبال شد، مفيد هيچ مدعايی نیست بلکه دقیقاً بخشی از مسأله است که چه شده است که به رغم اين همه نيرنگ و دروغ‌گويی، هم‌چنان بيداد و رياکاری به ادبار نيفتاده است. پاسخ اين سؤال دشوار نيست. اما اين‌ بخش ماجرا دردناک است که توسعه‌نيافتگی، تهی‌دستی مادی و فکری مردم را به رخ‌مان بکشند و ناخواسته آن‌ها را گواهی بر عبث بودن و بيهوده بودن هر کوششی برای مقاومت در برابر انسان‌ستيزی قلمداد کنند.

۴. اين بساط – بساط فتنه‌ی دولت محمود – يک قانون نانوشته دارد: عزم‌اش اين است که انسانيت ما را از ما بستاند؛ مروت و وفا را از درونِ ما ريشه‌کن کند؛ عزت و کرامت ما را بسوزاند. بازنمايی تصوير پابرهنگانی که در برابر نمايش‌های آن فلانی سر از پا نمی‌شناسند و انسانيت خويش را چنين ارزان ناگزير به فروش می‌شوند، بی هيچ اغراقی به رخ کشيدن زوال انسانيت و فرومردنِ شعله‌ی اخلاق در ماست: چه اتفاقی افتاده است که به جای برآشفتن در برابر شکسته شدن حرمت، کرامت و عزتِ انسان بودن و خفه کردن آزادی و آزادگی انسان، تصویر ذلت، استخفاف، دريوزگی و زبونی انسان را تکثیر و بازتوليد می‌کنيم و ناخواسته مشروعيت می‌دهيم به همين خفت؛ گویی که چون يک سوی اعتراض در برابر اين نامردمی، در بازی سياست منکوب شده است، همه‌ی مشروعيت اخلاقی، انسانی و سياسی‌اش را هم از دست داده است و حرف‌های‌اش خيال‌بافی است و آرمان‌گرايی!

اگر بنا بر اين بود که از اين تصويرها الگويی برای عمل فردی يا مسؤوليت اجتماعی خود تدارک کنيم، گمان می‌کنم بايد به عقب‌تر برگرديم و بگويیم حسين بن علی هم که تمام هستی‌اش را در کربلا پای آرمان‌اش نهاد، تفاوتی با هيچ خيال‌باف ديگری در تاريخ ندارد چون طرف مقابل هم‌چنان می‌توانست خيل عظيمی از مردم را با همین شيوه و با همين نوع ذلت و استخفاف در پی خود بکشاند!

فهم اين‌که اين تصویر چه اندازه ضد-انسانی و با کرامت بشر تضاد دارد، کاملاً مستقل از اين است که آدمی داخل ايران زندگی کند يا خارج؛ «دور از ميهن» باشد يا در آغوشِ مامِ ميهن. برای درک نابود شدن کرامت آدمی و برای دريافت پليدی دروغ‌گویی و مشمئز شدن از رياکاری لازم نيست کسی معنای ماکياوليسم يا پوپوليسم را بفهمد يا دسترسی به اينترنت، فيس‌بوک، گودر، ماهواره و بی‌بی‌سی داشته باشد! پليدی دروغ، جايی که هنوز درون آدمی سالم باشد، مثل جنازه‌ی مرداری متعفن مشام جان را می‌آزارد. برای فهم تباهی و پليدی دروغ، تنها يک ابزار لازم است: يک انسان! يک انسان و ديگر هيچ؛ نه انسانی که به عبوديت و بندگی کشيده شده باشد و استخفاف شده باشد تا بندگی کند. نه انسانی که استضعاف تقديرش بوده تا دم برنياورد و به ذلت زندگی کند.

حکايت همان بيت حافظ است: درد ما و ملت ما اين است که در به در به دنبال آدمی نيک‌نام و سالم هستند. خراب شده‌اند. دار و ندارشان به باد رفته؛ دين‌شان بازيچه شده است، اصول اخلاقی‌شان مهره‌های سوخته‌ی بازی کسانی است که تمام قدرت را بالفعل در دست دارند، بدنام شده‌اند و بسيار توسری خورده‌اند. با تمام اين‌ها امیدی واهی دارند («هنوز» اميدوارند) که از تيرگی قيرگون آن اسطوره‌ی دروغ هم باز خورشيدی سر بزند و «نيک‌نامی» در آن ميانه يافت شود! اين نهايت بی‌انصافی است که رنج استخوان‌سوز و مچاله شدن آن همه انسان را نبينيم و اين همه را به پای پيروزی و ظفرمندی يا اقبال آن ستمکاره بنويسيم! نگاه‌مان را به سويی ديگر بگردانيم. «هنوز» برای انسانيتِ ما جا هست؛ هنوز جا برای عزت و کرامت و شرف ما تنگ نشده است. باور کنيد که همين مردم تا کمترين روزن گشوده‌ای برای بازيافتن عزت از دست رفته‌‌شان و غلبه بر استخفاف فرعونی پيدا کنند، زبان خواهند گشود و آدمی‌وارتر سر از اين بندگی برخواهند تافت.

پ. ن. مشکل از مردم نيست که با استيصال در پی چاره کردن مشکل و درمان دردشان هستند؛ مشکل آن دروغ‌زنی است که مدعی است مسيحای عالم است اما به جز درد در بساط‌اش هيچ نيست. مشکل آن شغالی است که در خم رنگ رفته و می‌گويد که طاووس عليين شده؛ مشکل مردم ما نيستيد که درد دارند و درد امان‌شان را بريده و از هر جايی طلب درمان می‌کنند. بله، همين مردم هم مسؤول‌اند و مسؤوليت اخلاقی در نوع طلب کردن درمان و چاره‌شان دارند، اما تهی‌دستی مردم و تمیز ننهادن ميان حفظ عزت و کرامت و شکسته شدن قدر و منزلت راستی و اخلاق، توجيه‌کننده‌ی اقتدار يا عظمت بیداد نيست و نباید باشد. همه‌ی اين تصویر را جملگی می‌بينیم اما يک نکته‌ی ظريف در حاشيه‌ی اين تصویر هست که اگر اهل تأمل نباشی و زحمت فکر کردن به خود ندهی به آسانی از نگاه‌ات می‌گريزد. شيوع بيماری، حجتی بر قاعده بودن و معتبر بودن منطق بيماری نيست! اين‌که شغالان، شيرها را به حبس افکنده باشند، دليلی بر خفت شیر نيست. ريشه‌ی مشکل را بايد پيدا کنيم نه اين‌که به مشکل مشروعيت بدهيم با سستی در نقد اين «رتوريک»!

  1. Anonymous says:

    salam
    kheili movafegh in nistam ke baraie dark drooghgooii faghat ensan lazem ast
    baraie dark sedaghat baiad modati dar mohiti saadegh zendegi kard
    shakhsan eteraf mikonam ke az zamani ke az iran kharej shodeh am, kami ghodrat tafkik peida kardeh am
    sakht ast in eteraf vali 10 sal tool keshid ta jorat konam ke sedaghat ra beshnasam

|