۶

عشقِ فرزانگان

در جلسه‌ای که دکتر سروش درباره‌ی نقش دین در سپهر عمومی سخن می‌گفت، در خلال صحبت‌های‌اش اشاره‌ای شد به نقش و جایگاه «عقل» در جهان مدرن. سروش از کانت آغاز کرد که چگونه او کوشش کرد با محدود کردن دامنه‌ی عمل عقل، جایی برای دین باز کند. کانت از نقدِ عقل آغاز کرده بود (نه «نقد دین») و هدف هم این بود که ببیند عقل چه کارهایی نمی‌تواند بکند و چه چیزهایی نمی‌تواند بگوید. میراث عصر روشنگری همین بود که عقل و خرد انسانی نه تنها بر صدر می‌نشیند بلکه خدایی می‌کند و فرمانروایی محض. کانت در این بنا رخنه‌ای انداخت. عقل انسانی دست‌اش به پاره‌ای چیزها نمی‌رسد. عقل آدمی حد و قید دارد.

سروش هم‌چنین اشاره کرد به ویتگنشتاین متقدم و سپس متأخر. ویتگنشتاین متقدم زبان دین را بی‌معنی می‌دانست (نه حتی این‌که نامفهوم باشد). ویتگنشتاین متقدم بر مشی پوزیتویست‌های منطقی می‌رفت که اثبات‌گرا بودند و از منظر آنان چون دین را نمی‌شد به شیوه‌ی تجربی اثبات کرد، پس بی‌معنی بود. ویتگنشتاین متأخر، معنای یک گزاره به کاربست‌اش مربوط می‌دانست. او می‌گفت بازی‌های زبانی متعددی داریم: بازی زبانی علم و بازی زبانی دین. معنی‌دار بودن هر زبانی به کارکرد داشتن آن زبان برای اهل آن بستگی داشت. به تعبیر دیگر، این‌که «ما یک زبان یکه‌داریم (یک نوع زبان معنی‌دار، زبانی که بر اساس تجربه تأیید شود) و زبان‌های دیگر به مقداری که از این دورند، بی‌معنی‌اند»، دیگر معتبر نیست. و هکذا، همین بحث درباره‌ی زبان علم جاری است.

سروش اشاره کرد که در میان مسلمانان، عارفان این نکته را دریافته بودند که خرد آدمی، دسترسی به بعضی شناخت‌ها ندارد. اما در واقع، عارفان نقد عقل می‌کردند برای این‌که جای برای دل و برای عشق باز شود ولی هدف‌شان تئوریزه کردن نبود. او در ابتدای سخنان‌اش این نکته‌ی مهم را هم گوشزد کرد که دوران مدرن، در واقع دوران به زیر کشیدن عقل هم بود. دوره‌ی مدرن، دوره‌ای است که دیگر در آن عقل خدایی نمی‌کند. و این البته سخن پست‌مدرن‌ها بود. اما از این سخن، هم اهل ارتجاع می‌توانند استفاده کنند و هم اهل ترقی. من این نکته را چنین می‌فهمم که مرز میان میل کردن به عرفان و تجربه‌های عارفانه و فروغلتیدن به دام ارتجاع، مرز باریکی است. یکی از محدودیت عقل سخن می‌‌گوید و دیگری عقل را پاک بی‌خاصیت می‌شمارد یا کم‌فایده می‌داند. از سوی دیگر، چنان عشق را – در تقابل با عقل – بزرگ می‌کند که دیگر هم عشق از کارکرد می‌افتد هم عقل.

در عنوان یادداشت پیشین‌ام نوشته‌ بودم که نقطه‌ی عزیمت انسان است. سروش هم در این سخنرانی اشاره کرد که به جای آغاز کردن از حقوق خدا، بهتر است از حقوق انسان آغاز کنیم. من می‌خواهم از این سخن استفاده کنم و بگویم که هم شناخت ما از عقل و هم درک‌مان از عشق، هر دو انسانی است. ما در این عالم، نه عقل فرابشری داریم و نه عشق ماوراء انسان. هر دو انسانی‌اند. هر دو همان حدود و قیودی را بر می‌دارند که هر امر بشری دیگری به درجات دچار آن می‌شود. من نظریه‌ی بسط تجربه‌ی نبوی سروش را هم از همین منظر می‌فهمم. حتی وحی نبوی هم مقید «انا بشر مثلکم» است. عشق و عقل که جای خود دارند.

این همه داستان نوشتم برای نقل دوباره‌ی یک بیت از مثنوی بانگ نی سایه:
حشمتِ این عشق از فرزانگی است
عشقِ بی‌فرزانگی، دیوانگی است
عشق، زمانی منزلت و قدر دارد که ریشه در فرزانگی و حکمت داشته باشد و البته این دو جانِ خردند و دور از عقل نیستند. این‌که عقل را توسری بزنیم و عشق را هم فربه‌تر از جامه‌ و جامِ ادراک بشری بنشانیم، خیانت کردن به هر دو است؛ درست به همان شکل که گاهی زبان علم یا زبان دین را بر یکدیگر برتری می‌دهند چنان‌که یکی لاجرم فراتر و دیگری فروتر می‌افتد. من فکر می‌کنم هم زبان عقل و هم زبان عشق، هر دو کارکردهای خود را دارند و مسأله به هیچ وجه اختیار کردن یکی بر دیگری نیست. هم برای عشق ورزیدن و هم برای خرد ورزیدن، نیازمند آدمی هستیم. بنای هر دوی این‌ها بشر است. بشر که از میانه برخیزد، نه عشقی می‌ماند و نه عقلی؛ او که نباشد، دیگر نه جبر معنا دارند و نه اختیار. کانون هستی و مدار عالم و گرانیگاهِ وجود، همین شخص شخیصِ انسان و آدمی است که مکرم است. هم عقل و هم عشق، هم دین و هم علم، همه به اضافه‌ی وجود او معنا دارند.
  1. حمید گفت:

    در همان پله‌ی نخست این گفتار مسئله‌دار خواهد بود. البته این را بارها گفته‌اند ولی نواندیشان مسلمانی چون سروش بر ناشنیدن آن اصرار می‌ورزند. کانت، ویتگنشتاین و سایر فلاسفه‌ای که در سپهر دین مسیحی فلسفه‌ورزی کرده‌اند، نسبت‌هایی که با دین در فلسفه‌شان برقرار است در همان گستره‌ی سپهر مسیحیت است. این‌که لفظ مشترکی چون دین را که بر مفاهیم گوناگون و حتا متضاد دلالت دارد، از متن مشخصش جدا کنیم و در سپهری بسیار متفاوت به کار بندیم، به مثابه‌ی “خشت اول چون نهد معمار کژ” خواهد شد و تمام بنایی که بر این کژی استوار گردد، به نسیمی فرومی‌ریزد که ریخته البته…
    ——————————-
    گمان می‌کنم شما سخنرانی سروش را گوش نداده‌اید. یادداشت بنده درباره‌ی چیز دیگری حرف می‌زند. فکر می‌کنم بهتر است به اصل سخنرانی مراجعه کنید.
    د. م.

  2. »حمد ا گفت:

    ممنون از این گزارش و تاملات. دو نکته: ظاهرا یا سروش یا شما کمی دوچار لغزش شده اید. این “ویتگنشتاین متقدم” نبود که “بر مشی پوزیتویست‌های منطقی می‌رفت”، بلکه بر عکس. نکته دیگر این که انسان خارج از فرهنگ وجود و معنا ندارد. جهان انسانی زیست جهان فرهنگی است. بنا بر این به نظر من زیاد نباید بر وحدت تجربه انسانی تاکید کرد. این تجربه بسیار متکثرتر از آن است که به تصور در آید، حتی در حوزه عقل و عشق. خطای کسی مثل دوستدار در این است که تنها برای عقل و تفکر تنها یک شکل قائل است که آن را در هیچ کجا حتی در غرب هم نمی توان یافت.

  3. رضا گفت:

    با سلام،
    اول می پرسم انسان یعنی چه؟‌
    به نظر من اگر از انسان شروع کنیم خطر این هست که به پایین تر از انسان سقوط کنیم. ولی اگر از خدا شروع کنیم انسانیّت انسان را در خدا بجوییم انسانیّت واقعی محقق می شود. همان خدایی که مومن است و بسیار توبه کننده (تواب)‌ است و برای ما دعا می کند:
    هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلَائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیمًا
    و با این همه بیش از این است “لیس کمثله شی”.
    مثل همون داستان ساده. لقمان از پسرش پرسید، تو مثل کی می خواهی بشوی؟‌گفت مثل تو. گفت ای وای، من می خواستم مثل موسی بشوم شدم لقمان، پس تو که می‌شوی؟
    پس بگویید اگر از انسان شروع می کنید به چه ختم
    می کنید و چگونه؟‌ در برابر فرسایش روزگار و سیر نزولی آفاق و انفس و انسانهایی که زبان شناخت انسانیّّت را از دست داده اند چه می کنید؟‌ چون منطقاَ، زبان شناخت انسانیّت، یا بالاتر از انسان است یا اصلاَ به این زبان، انسان قابل شناخت نیست، یا به جای انسان، چیزی پایین تر از انسان را می شناساند.

  4. حمید گفت:

    می‌فرمایید کانت نقد عقل کرد تا دین مجالی پیدا کند و عارفان نقد عقل کردند تا جایی برای عشق باز شود. البته نسبت این دو را می‌توان فهمید. فرهنگ عرفانی ما عناصر مسحیت را جذب کرده و از این لحاظ می‌توان عرفان ما را هر چند به شکلی ناقص ادامه‌ی مسیحیت دید. مشکل از وقتی آغاز می‌شود که وصله‌هایی ناجور هم‌چون بسط تجربه‌ی نبوی به میان می‌آید. این‌جاست که من می‌گویم در قدم اول با مشکل روبرو می‌شویم و این‌جاست که دیگر آن رابطه‌ی عقل و عشق و نسبت‌شان مغشوش می‌شود. اگر بگویید عارفان ما از قرآن و پیامبر اسلام هم گفته‌اند، حرف درستی زده‌اید اما این درست همان تناقضی است که تاریخ ما همواره گریبان‌گیرش بوده. در سپهر مسیحیت اگر کانت جایی برای دین باز می‌کرد در واقع جایی برای عشق هم باز کرده اما این‌جا دین در مقابل عشق است و دین در برابر عقل در هر مفهومی غیر خودش و در واقع عقل همان دین است نه چیز دیگر و اما دین در این سپهر دیگر یک متن ساده نیست که هم‌زمان عملی است که نه با عشق آن‌گونه که در مسیح می‌دیدیم نسبتی دارد نه با عقل در مفهوم مدرن و حتا پست‌مدرنش.

  5. na30beh گفت:

    سلام.ببخشید یک سوال داشتم که مربوط به متنی که نوشتید نیست می خواستم بپرسم اگر بخواهم یک بلاگ چرخان یا لینکده داشته باشم کدهایش چیست؟اگر لطف کنید و در این زمینه راهنمایی فرمایید ممنون می شوم.با تشکر . سبز باشید:)
    ————————————-
    از گودر استفاده کنید. این‌جا را ببینید:
    http://naghshidigar.blogspot.com/2008/12/blog-post.html
    د. م.

  6. علیرضا گفت:

    سلام آقای محمدپور عزیزسایت پرمحتوا و توانمندشمارا هم به جرم بی گناهی اعدام کردند (فیلتر)
    ———————————-
    آقا ذخیره‌ی آخرت است! اسباب سربلندی و عزت و افتخار است هر کس زخمی از هر نوعی از نظام بخورد. جای خوش‌وقتی است آقا. شاد باید بود 🙂
    د. م.

|