۱

زان پيش‌تر که عالمِ فانی شود خراب…

PrintFriendly and PDF
آدمی آب است و خاک. آبِ هستی او در برابر آفتاب وجود، برمی‌خيزد از ميان و خاک‌اش به باد می‌رود. چیزی از او نمی‌ماند که تکبر کند بدان. همین آب و خاکِ آدمی، گِل می‌شود و از آن گُل می‌رويد. آدمی اگر سنگ باشد یا سنگ بشود، رنگ‌آمیزی گُل و عطر و بوی گلستان نخواهد داشت: از بهاران کی شود سرسبز سنگ؟ / خاک شو تا گل برويی رنگ‌رنگ!
این چند خط بالا، درآمدی بود بر چند غزل حافظ و يک اثر پرویز مشکاتيان و ایرج بسطامی که این روزها مرا سخت به خود مشغول کرده است. امروز اين غزل را گشودم که: صبح است ساقیا، قدحی پر شراب کن… تا جایی که اشارت (يا شايد هم بشارتِ) خراب شدنِ عالمِ فانی را می‌داد و نهيب می‌زد که وقت را غنمیت باید شمرد. به ياد اين دو بیت افتادم که:
گر بمانديم زنده بردوزیم
جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمرديم عذر ما بپذير
ای بسا آرزو که خاک شده
آلبوم «مژده‌ی بهار» مشکاتيان و بسطامی (این دو نازنين که امروز تن‌شان با خاک یکی‌ست)، روی سه غزل از بهترین غزل‌های حافظ است و همه‌ی ابيات اين غزل‌ها، حکایت حال من و ماست. غزل «رسيد مژده که آمد بهار…» کشان‌کشان ما را می‌برد به این‌جا که بايد غنيمت شمرد اين دو روزه را «که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند». وقت نيست. به سرعت برق و باد این روزها خواهند گذشت. و اين عالم هم که عالم فناست. جای «شکر و شکايت» نيست؛ همه می‌رویم. پيوند آب و خاک همگی ما بر باد می‌رود. رقمی بر صحيفه‌ی هستی نخواهد ماند. چيزی نمی‌ماند «جز نکويی اهل کرم». و فکر می‌کردم که اين روزگار تلخ نمی‌ماند. چنان که شيرينی‌ها در گذر است، تلخی‌ها هم خواهند رفت. و «نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند».
 
غزل دیگر اين آلبوم، غزلی است که تصنیف «گلعذار» را ساخته است: گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس… که از شيرین‌ترین غزل‌های حافظ است. شايد اين را يک بار دیگر هم نوشته باشم. از سايه نقل کرده‌ام شايد که می‌گفت این بيت را ببینيد: نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان / گر شما را نه بس اين سود و زیان ما را بس. سايه می‌گويد اگر به جای «بنگر»، «ديدم» می‌آمد، بیت بسیار لطیف‌تر می‌شد. فاصله‌ی ميان شاعر و مخاطب از ميان برداشته می‌شد و صميمیتی در آن می‌آمد که با روایت اول خیلی فرق داشت. حالا حکايت ماست و ديدن نقد بازار جهان و آزارش. همین اثر، غزل سومی هم را دارد: طالع اگر مدد دهد، دامن‌اش آورم به کف…. خوب، من با هر کدام از ابیات اين سه غزل، حالی داشته‌ام. غم داشته‌ام. شادی داشته‌ام. درس آموخته‌ام. خنديده‌ام. گریسته‌ام. بعضی ابيات را گاهی اوقات آدم با همدلی بيشتری می‌خواند و می‌شنود. از جمله اين تک‌مصرع: وه که در اين خيالِ کج، عمر عزیز شد تلف! سايه هم بیتی دارد با همين مضمون: به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت / آن خطا را به حقيقت کم از این تاوان نيست! اين‌جاست که باز همان حکایت «کرم» به ميان می‌آيد: طرف کرم ز کس نبست اين دل پر امیدِ من…
حکايت ماست ديگر: قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند / ما که رنديم و گدا، دير مغان ما را بس! فرق دارد بين اين‌که آدم خودش به لقلقه‌ی زبان بگويد: «ما که رندیم و گدا» و این کلمات را به خودش بچسباند و اين‌که به عيان رندی و گدايی را لمس کند يا احساس کند که چون رندان و گدايان در این عالم گذر می‌کند يا حکايت می‌شنود. وقتی ببینی تنها به معامله و داد و ستد و پاداش عمل، آدميت‌ات را وزن می‌کنند، آن وقت بهتر می‌فهمی «رند» و «گدا» يعنی چه؟ آن وقت حکایت «بازار» و «آزار» را بهتر می‌فهمی و دست از «سود و زيان»‌اش می‌شويی. اما «يار با ماست». با ما؟ آری با ما، اما اين‌جوری:
ما سپر انداختيم گر تو بدين دلخوشی
گو دلِ ما خوش مباش گر تو بدين دلخوشی
نازنینی، حکایتی می‌گفت از ماجرايی ميان دوستان. می‌گفت فلان دوست ما قهر کرده بود و رنجیده بود. دوستی دیگر گفت: خوب فلانی با ما قهر کرده است؛ ما که با او قهر نيستيم! همان دوست چند روز بعد گفت: خوب ما که فلانی را دوست‌ داریم؛ او لابد از رنجیدن از ما، خوش است. حتماً لذتی می‌برد از کناره گرفتن از ما؛ پس بگذاریم در خوشی‌اش بماند و خوش باشد! این هم حکايتی است!
حالا ماجرای ما از اين قرار است که کوشش می‌کنيم تا نرنجيم و نرنجانيم و اگر هم رنجشی بود، گلوی رنجش را بفشاريم که مبادا غباری از ميانه برخیزد:
وفا کنیم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طریقتِ ما کافری است رنجيدن
ولی آدم رنجيدن خودش را می‌تواند درست کند. می‌تواند خودش را ملامت کند. خودش می‌تواند ناز نکند. خودش می‌تواند بنشيند روی زمین. ولی از همه نمی‌شود این توقع را داشت. خیلی که تلاش کنی، باید بگويی:
آن‌چه سعی است من اندر طلبت بنمايم
این‌قدر هست که تغيیر قضا نتوان کرد
آدم‌ها موجودات پيچيده‌ای هستند. در بهترین حالت، فقط می‌توان حسن نیت نشان داد. اشاره‌ای کرد. نشانه‌ای بروز داد که قرار نیست هميشه اوضاع فراقی بماند. بعضی وقت‌ها می‌شود صفا کرد و صافی شد. ولی وقتی آدمی پيچيده باشد، ديگر نمی‌شود به اين سادگی همه چيز را حل کرد. گاهی باید عقب نشست. گاهی باید آرام‌تر بود و «صبر بر داغِ دلِ سوخته باید چون شمع». گاهی می‌شود به اندوه با خودت زمزمه کنی که: «…از ديده افتادی ولی از دل نرفتی». باز هم می‌شود «پیک مهربانی» روانه کنی. هر چه هست، تا زنده هستی، می‌شود بکوشی و آویزه‌ی گوش کنی که «امروز که در دستِ توام مرحمتی کن…»؛ عاقبت همه خاک می‌شویم و این خاک هم به باد می‌رود!
حالا با این همه قصه، اين آلبوم را بشنويد. هر بار که از نو می‌شنوم اين‌ها را داغ‌ام تازه می‌شود که کاش ایرج می‌بود و پرویز می‌بود. کاش اين همه فرصت‌ها کم نبود. کاش این همه دريغ‌ها زياد نبود. کاش تمام این نازنینانی که در اين روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها دیگر کنارمان نیستند، بيشتر با ما می‌ماندند. عاقبت از ما غبار مانَد… تا دير نشده است… تا زمان باقی است… شايد… «فرصتی دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست».

 

  1. ش says:

    عالی. عالی. من فکر می کردم فقط درد خودمند اینها.

|