۰

درباره‌‌ی رهبری – ۲

Print Friendly, PDF & Email
در قسمت دوم اين سلسله یادداشت‌ها، به اتوریته پرداخته‌ام. اتوریته جنبه‌ای مهم از پژوهش‌های مربوط به رهبری است. سنجيدن و شناختن نسبت ميان اتوریته و رهبری در فهم کارکردهای مختلف رهبری نقشی اساسی دارد. مفاهیم کلیدی مهم دیگری نیز در این میان افزوده می‌شود از جمله مفهوم کاریزما و رهبری کاریزماتیک. همه‌ی انواع رهبری از جنس کاریزماتیک نیستند. اما رهبری‌هایی هم هستند که عناصری از رهبری کاریزماتيک را در خود دارند. هر رهبری کاریزماتیکی‌، بر خلاف این حس منفی و موضع سرشار از مقاومتی که اين روزها در فضای انديشه‌ی فارسی‌زبان‌ها شکل گرفته است، لزوماً منفی نيست و ضرورتاً منجر به استبداد نمی‌شود. اين تصور که هر رهبری کاریزماتیکی لزوماً به استبداد ختم می‌شود،‌ البته تصوری است خطا و گمراه‌کننده.

اتوريته، ضلع و مؤلفه‌ای اساسی برای رهبری است. رهبری فاقد اتوریته رهبری ضعیفی است. هر الگويی از رهبری که پایگاه اتوريته‌ی آن آسیب دیده باشد، در عمل برون‌دادی در رهبری خواهد داشت که کارنامه‌ای ضعیف و نکوهیدنی درعمل دارد و هیچ فرقی هم نمی‌کند اين رهبری، رهبری سياسی باشد یا دینی یا اداری يا ترکیبی از همه‌ی اين‌ها باشد. بحث رهبری هم بحثی است پيچیده و ذوجوانب. رهبری مسأله‌ای است کثیرالاضلاع. اتوریته هم ویژگی‌های مشابهی دارد. تا به امروز، گفتمان‌های وبری، گفتمان غالب ادبیات سیاسی بوده‌اند و دلیل روشن‌اش هم اين بوده است که تا امروز به ندرت ادبیاتی متفاوت تولید شده است که خارج از اسلوب‌ها يا ترازهای وبری باشد. اما الگوهای وبری در فهم و معرفی رهبری،‌ اتوریته و کاریزما، الگوهایی منحصر به فرد نیستند و به ويژه در دو سه دهه‌ی اخیر رخدادهای مهمی باعث شده‌اند پژوهشگران و استادان علوم سياسی و اجتماعی در این الگوها بازنگری کنند و در پی معرفی ترازهایی تازه باشند. عبور از چهارچوب‌های وبری لزوماً به معنایی اين نیست که ارزیابی‌های وبر خطا بوده‌اند بلکه فرعی است بر خصلت متکامل و پیش‌رونده‌ی پژوهش‌های علوم اجتماعی اما در عین حال منافاتی هم با اين نکته ندارد که بخش‌هایی از رویکرد وبری به هر تقدیر ناقص بوده است و مشخصاً نزد وبر،‌ چهارچوب‌های رهبری و اتوريته نزد مسلمانان،‌ چندان پررنگ نبوده است و او هيچ مطالعه‌ی عميق و به‌سامانی درباره‌ی اسلام و مسلمانان انجام نداده بود.

در این موضوع می‌توان بسیار نوشت و من هم سخنان فراوانی برای گفتن دارم. اما برای فتح باب و آشنایی بیشتر با موضوع، بهتر است ترجمه‌ی بخش دیگری از کتابی را که در يادداشت پيش ذکرش رفت بخوانید. این فصل مشخصاً درباره‌ی «اتوريته» است. نکته‌ای که خواننده به سرعت پی‌ خواهد برد این است که من آگاهانه واژه‌ی اتوريته را ترجمه نکرده‌ام. اتوریته، متأسفانه،‌ در زبان فارسی معادل‌هايی پيدا کرده است که عمدتاً نادقیق و در پاره‌ای موارد گمراه‌کننده است. درست است که خواننده وقتی در متنی خاص به معادل پیش‌نهادی برخورد می‌کند ممکن است ذهن‌اش به سادگی به سوی همان کلمه‌ی اصلی اتوريته برود اما در زبان فارسی، بارهای اضافی ديگری بر مفهوم وضع می‌شود (با معادل‌های نادقیق) که باعث افزودن ابهام‌ها می‌شود. از ابهام‌آمیزترين معادل‌های موجود يکی واژه‌ی «اقتدار» است. یکی ديگر «مرجعيت» است. برای اتوریته می‌توان واژه‌های مختلفی پيش‌نهاد کرد. من شخصاً به معادل «ولايت» متمايل‌ام. اما هم‌چنان که کلمه‌ی «پيشوا» حتی امروزه در آلمان واژه‌ای با طنینی منفی و يادآور خاطراتی تلخ و رنج‌آور است، همين اتفاق ناميمون برای «ولايت» در ايران امروز هم افتاده است. اما اگر به ریشه‌های لغوی کلمه و معانی مختلف آن در سنت و فرهنگ‌های مسلمانی نگاه کنيم، سرراست‌ترین و رساترين معادل برای اتوريته، به باور من، همین «ولايت» است. اما در غیاب معادلی که بتواند نزدیک‌ترین معنا را برساند، به همان کلمه‌ی اصلی که اتوريته باشد، بسنده می‌کنم. به هر حال،‌ هر کدام از معادل‌هایی که ارايه شده است، بخش‌هايی از حوزه‌ی معنایی اصلی واژه را پوشش می‌دهد ولی حق مطلب را درباره‌ی آن ادا نمی‌کند.

جدای این توضيح لغوی، فکر می‌کنم خواندن متن زیر بتواند تا حدودی به رفع پاره‌ای از ابهام‌ها درباره‌ی اتوریته کمک کند. در يادداشت‌های بعدی کوشش می‌کنم به مؤلفه‌های مهم ديگری از رهبری بپردازم که باعث روشنگری مفهومی و عملی بیشتری شود. متن زير را حضرت ياسر يک‌بار ویرايش کرده است اما هم‌چنان اگر ابهام، نقصان و نارسایی مفهومی در آن می‌بينید، تماماً به عهده‌ی من است و اگر خوانندگان نکته‌ای را برای صیقل دادن متن و روان‌تر کردن آن پیش‌نهاد کنند و متن سهل‌الوصول‌تر شود و معنای اصلی از دست نرود، بی‌شک استقبال می‌کنم و سپاس‌گزار خواهم بود.


اتوریته
کریس میلر

از زمان پژوهش کلاسیک ماکس وبر (۱۹۴۷) تلاش‌های اندکی برای تحلیل مفهوم اتوریته صورت گرفته است (نک. سنت ۱۹۸۰؛ راز ۱۹۷۹، ۱۹۹۰). وبر، اتوریته‌ی مشروع را مبتنی بر سه سامانه‌ی کنترل اجتماعی شناسایی می‌کرد: سنت، کاریزما و اتوريته‌ی حقوقی-عقلی که شالوده‌اش تخصص و قواعد و مقررات رسمی است. به کسانی که صاحب قدرت هستند به اعتبار مشروعیت  آن‌چنان اصولی که بر مبنای آن‌، صاحبان قدرت واجد قدرت می‌شوند، اتوریته نسبت داده می‌شود. ادبيات بعدی علوم سياسی مقوله‌ی اتوريته را در نسبت با دولت و مشکلات هماهنگی اجتماعی بررسی کرده است. لوکز (۱۹۸۷) متذکر می‌شود که تمرکز [در ادبیات پسین علوم سیاسی] یا به شکل تحلیلی بوده است و به شناسايی مؤلفه‌های اتوریته پرداخته است و یا هنجاری بوده و به مشروعیت اتوريته توجه داشته است. برای عده‌ای، اين دو مقوله‌ی تحلیلی و هنجاری به طور مشخص مجزا از یکديگرند و مشروعیت به منزله‌ی امری مرتبط با بستر و سیاق‌اش ديده می‌شود و در نتیجه دستخوش تغيیر می‌شود. عده‌ای دیگر استدلال می‌کنند که هر گونه مطالعه و بررسی اتوریته بايد بررسی اتوريته‌ی مشروع باشد و در نتيجه پرسش کلیدی به آن مبنا و نقطه‌ی عزيمتی باز می‌گردد که دستورات مبتنی بر اتوریته بر آن اساس به رسميت شناخته می‌شوند.

کارتر پيشنهاد می‌کند که اتوریته آنتی‌تز قوه‌ی قهریه است (۱۹۷۹:۱۷) و نشان‌گر ظرفيت ایجاد احترام و جلب صورت‌های مختلفی از همکاری داوطلبانه يا «پیروی» است. نزد راز (۱۹۷۹) اتوریته قدرت هنجاری است که متشکل از توانايی تغيیر رفتار با ارایه‌ی دلایلی محکم‌تر به سود عملی است که تعدادی کافی از مردم به آن مشروعيت می‌دهند.

يک فرضيه‌ی کليدی اين است که اتوریته اساساً متعلق به یک جايگاه مجاز است که به طور متقابل به رسمیت شناخته شده باشد (فريدمن، ۱۹۹۰). این جنس اتوريته‌های معطوف به جايگاه و مقام وابسته به پذیرفته شدن آن از سوی کسانی است که به آن گردن می‌نهند و ظرفيت و تمایل اشغال‌کننده‌ی آن مقام به بر عهده گرفتن آن نقش است (لوکز ۱۹۸۷: ۲۰۹). اما به رسميت شناختن متقابل هميشه برای حفظ اتوریته لازم نيست، کاربست اتوريته ممکن است هميشه آشکار نباشد، [بلکه] معيارهای انتخاب شاخصه‌های اعتباردهنده به اتوریته ممکن است روشن نباشند و ماهيت پذیرفتن آن ممکن است منجر به تسلیم شدن قضاوت و داوری افراد شود (لوکز ۱۹۸۷). ماهیت نسبتی اتوریته که بر اساس آن مشروعيت تحکيم می‌شود، حفظ می‌شود يا از دست می‌رود و صداهای تازه‌ی اتوريته که پديدار می‌شوند هنوز حوزه‌ی پرثمری برای پژوهش و پرسش‌گری است درست مانند ظرفيت هم‌زیستی منابع متعدد اتوريته (لاول ۲۰۰۳).

راز (۱۹۷۹، ۱۹۸۵) مدعی است که اتوریته و خرد به يکدیگر گره خورده‌اند. تن دادن به اتوریته بر اين اساس است که اتوريته «راهنمای موفق‌تر و موثق‌تری به سوی دلیل درست» ارایه می‌کند (راز ۱۹۸۵: ۲۵). لوکز اصرار دارد که اهدافی را که يک اتوریته می‌خواهد دنبال کند نمی‌توان به صورت پيشينی معين کرد و اغلب اين اهداف محل مناقشه‌اند. در نتيجه، شناسايی شبکه‌ی مناسبات اتوریته پيچيده است، مستلزم روندی از تفسير و تأويل است و وابسته به منظر و ديدگاه تفسیرگر است. اتوریته در اين‌جا گوهری بی‌ثبات دارد، دستخوش درگیری و کشمکش، مذاکره و تغيیر می‌شود.

درون سنتِ «مناسبات گروهی»، به اتوريته معنايی خاص در بستری سازمانی داده می‌شود که در آن بستر، اتوریته کارکردی از مدیریت خويش بر حسب جايگاه و عملکرد وظیفه‌ی فرد فهمیده می‌شود. (میلر ۱۹۹۳: ۳۱۰). اتوریته مستلزم «تعهد به ساختار قدرت غالب یا شيوه‌ی جاافتاده‌ی انجام امور نيست» (ص. ۳۱۱) و کاربست اتوریته ممکن است متضمن خطر کردن برای فرد مورد نظر باشد. اتوریته از مهارت و تعهد شخصی در قبال وظیفه‌ای مشتق می‌شود که همواره در معرض فساد و تباهی از سوی الگوهای دسيسه‌آميز رفتاری است که هم شامل افرادی صاحب اتوريته می‌شود و هم زيردستان آن‌ها را در بر می‌گیرد (چپ‌من ۲۰۰۳). اما اين وظيفه را هميشه نمی‌توان به صورت سرراست استنتاج کرد (سيلورمن ۱۹۶۸)، هر چند وقتی که اتوریته به چالش کشيده می‌شود، تأکید بر «اتوریته‌ی شخصی» دقیقاً به اين دلیل طنین پیدا می‌کند که هيچ تعریف ثابت و بادوامی از آن وجود ندارد.

در درونِ جامعه‌ی مدنی که نقش‌های غیررسمی در مناسبات عمودی حاکم هستند، نقشی که فرد، هم در استقرار و هم در حفظ اتوریته، يا «شهرت» ايفا می‌‌کند، مهم است. این‌جا مفيد است که ميان فردی که اتوریته‌ای درونی دارد که به نظر می‌رسد در شخصيت فرد عينیت و تجسم يافته است؛ کسی که خود، اتوریته است، و عده‌ی زیادی با احترام به او گوش فرا می‌دهد و کسی که در مقام اتوریته واقع است تمایز قایل شویم. این سه نوع اتوریته به ترتیب به شخص، به شهرت و به جايگاه فرد باز می‌گردند در حالی که با وجود متمایز بودن اين‌ها ممکن است نوعی رابطه و نسبت میان آن‌ها وجود داشته باشد. هر چند این مناسبت‌ها درون بستری اجتماعی که نابرابری‌های ساختاری آن را مشخص می‌کنند رخ می‌دهند، مناسبات اتوریته را نمی‌توان به سادگی به این‌ها فروکاست، و تأثیر ساختاری قدرت زيربنایی نیز در بسترهای خاص این‌اندازه آشکار و بدیهی نيستند.

تحلیل‌های مبتنی بر مناسباتی از اتوریته که به صورتی پويا و دینامیک بسط می‌یابند، بهتر می‌توانند مواردی را توضيح دهند که در آن‌ها اتوريته موقتی و گذراست و افرادی که صاحب اتوريته هستند ديگر آن را به کار نمی‌بندد  و نیازی هم به این کار ندارند. این‌جا کاربست اتوریته خود روندی از اجازه بخشیدن است که ديگری را قادر می‌سازد که خودمختار باشد، و بر حسب اتوریته‌ی خودش احساس و عمل کند. برای سرمایه‌گذاری کردن در يک مناسبت پايدار اتوريته، البته اتوریته‌ای که حاوی بذرهايی از انحلال خود باشد، این مناسبت بايد مستعد به چالش گرفته شدن باشد و داد و ستدها و منطق آن‌ها نیز شفاف باشد. تا جایی که مرزهای اتوريته مبهم باشند، باید درباره‌ی آن‌ها مذاکره و باز هم مذاکره‌ی مجدد کرد. اين مناسبت‌ها نه می‌توانند پیروی گوش‌به‌فرمان را مفروض بگیرند و نه از طریق استفاده از فرمان موفق می‌شوند بلکه گوهری شکننده دارند و مستلزم این هستند که مرتب موثق‌بودن اتوريته و قابل‌اعتماد بودن آن نمايش داده شود.

واکنش‌ها به اتوريته يا استفاده از اتوريته‌ی خود، به نحوی ناهمگون به کار بسته می‌شوند و این بستگی به زمان و بستر آن دارد. اين مناسبات زمینه‌ای متغیر دارند که از مقاومت تا سرسپردگی در نوسان هستند و به دشواری می‌توان آن‌ها را از يک بستر به بستری ديگر منتقل کرد. علاوه بر اين، وقتی که در يک جايگاه وابستگی نسبی هستيم، می‌توانیم هم‌زمان نسبت به کسی دیگر «اتوريته» باشيم. آن‌چه که در ديگری می‌جوییم را می‌توانیم در خودمان نیز امید داشته باشیم. ما در برابر اتوریته بخشیدن به یک جايگاه، یک نهاد یا شخص با پيش‌بینی سرخوردگی یا حتی بدتر از آن، محتاط باقی می‌مانیم. اتوريته‌ی خوب را به سختی می‌توان يافت و سرخوردگی‌های فراوانی رخ می‌دهد. نیاز به اتوریته و حس وابستگی برآمده از آن، با آزادی فردی در کشمکش است، که یک نیاز قوی دیگر است، و می‌تواند حس انزجار و بیزاری عميقی را از اتوريته يا ترس از آن ایجاد کند که اين حس اغلب با رفتار کسانی که «در مقام اتوریته هستند» تشدید می‌شود.

فروید اهمیت بنیادین يک اتوریته‌ی درونی‌شده و ريشه‌های آن را در خانواده برجسته می‌کند و استدلال می‌کند که کودک ابتدا در يک حالت وابستگی کامل به والدین‌اش قرار دارد. این تجربه‌ی اولیه آثار خود را باقی می‌گذارد و ته‌مانده‌های آن باز هم در زندگی بزرگ‌سالی او سر بر می‌کنند و با تجربه‌های بعدی از اتوریته، غالباً به صورتی ناخودآگاه، کنش خواهند داشت. هميشه باید در تمیز دادن تصورمان از اتوريته‌ی چهره‌های پدرانه/مادرانه، «اتوريته‌‌ی ذهنی» خودمان، و خودهای‌مان بازنگری کنيم در حالی که کسانی که مناسبت‌ها و روابط دشواری را از سر گذرانده‌اند ممکن است باز هم برای يافت صدایی واجدِ اتوریته در تقلا باشند يا به نحو مؤثری به چهره‌های صاحب‌اتوریته‌ی دیگری بپردازند.

اتوريته‌ی بیش از حد تبدیل به استبداد می‌شود که مشوق تسلیم و فرافکنی تجاوز ناراضيانه به ديگرانی است که ضعیف‌تر شناخته می‌شوند (آدورنو و ديگران، ۱۹۶۴). می‌گویند اتوريته‌ی کمتر از اندازه قدرت و صلابت لازم برای واکنش را ندارد (لاش ۱۹۷۷، ۱۹۷۹). برای کسانی که اتوریته‌ی درونی‌شان یا خیلی ضعیف است یا خیلی قوی، وظیفه‌ی ایجاد صدایی صاحب‌ِ اتوريته ممکن است تبديل به پروژه‌ای مادام‌العمر شود. در راهِ پیدا کردن حس خودمان از اتوريته و عمل به آن، مهم است که مناسبت‌ها و رابطه‌های اتوريته‌ای را تجربه کرده باشیم که «به قدر کافی خوب» بوده باشند. اما، نداشتن اين تجربه‌ها مانع از بروز سایر مناسباتی نمی‌شود که می‌تواند برای پرداختن به «جراحت‌های پنهان» به قدر کافی مهم باشند و حسی از اتوريته‌ی درونی را ارایه کنند. دیگران با چالشِ طاقت‌فرسای صورت‌های موهنِ اتوريته مواجه می‌شوند که در آن اتوریته خودی فيزیکی شخصی یا عاطفی ما را نقض می‌کند، به آن حمله يا تعرض می‌کند و به انسجام بدنی ما دست‌اندازی می‌کند (ویليامز، ۱۹۹۹).

سِنِت (۱۹۸۰) بن‌بست ميان اتوريته‌ی بد و مقاومت در برابر آن را بررسی می‌کند. مقاومت، بروز رفتار فرد ضعیف است «با واکنش منفی نسبت به هر چیزی که طرف قوی می‌خواهد که او چنان باشد» (ص ۷۲) و اين باعث گرد هم آمدن و متحد شدن مخالفان می‌شود. يک اتوريته‌ی خوب به مرور زمان تبدیل به نمادی از قوت، صلابت و ثبات می‌شود و از آن قوت برای غم‌خواری از دیگران استفاده می‌کند (ص. ۸۲). اين اتوریته در برابر توفان‌های استقلال‌های فزاینده پناه‌گاهی می‌شود و جايگاهی می‌شود برای رمق گرفتن، تأمل و بازآموزی. این اتوریته امیدها، بیم‌ها، تخيل‌ها، تصورات و تجربه‌های متناقض نسبت به اتوریته را در بر دارد. آن‌چه که برای فرد فعال باقی می‌ماند يک احترام و قدردانی از کاری است که مرشد يا راهنما در ادای وظایف آن نقش به عهده گرفته است.

در دلِ تحلیل سِنِت مفهوم «به رسمیت شناختن» را داریم و اين مفهوم در انديشه‌ی هگلی، در انديشه‌ی سياسی معاصر (هونِت ۱۹۹۵) و روان‌کاوری (بنجامين ۱۹۹۰، ۲۰۰۴) مفهومی است محوری. اتوريته‌ی خوب مشوق و مروج به رسمیت شناختن متقابل وجود مستقل ديگری و نيازها و تجربه‌های اوست و در این ماجرا، این به رسميت شناختن حاوی عناصر پذيرفتن و ارزش‌دهی نيز هست. سِنِت، به اقتفای هگل (۱۹۸۰: ۱۲۸-۹) سیری چهار مرحله‌ای را برای آزادی بر می‌شمرد که راهی را پيشنهاد می‌کند که در آن «تجربه‌ی اتوریته ممکن است کمتر خوارکننده باشد و در زندگی روزمره آزادانه‌تر باشد» (ص. ۱۲۷). نزد بنجامين، تلاش برای رسميت یافتن، با حالتی از ارتباط و انتقال معنا متناظر است که مقدم بر افسردگی است و در آن هر يک از طرفین بر اين باور است که تمام فضيلت در اختیار اوست. به رسميت‌شناختن دوسویه و متقابل، عدم تقارنِ اتوريته و وابستگی را ريشه‌کن نمی‌کند، بلکه رابطه و مناسبتی را پيش می‌نهد که در آن هر دو طرف احساس محترم بودن می‌کنند. با هر تغيیر ترازی در آگاهی خود و دیگری تغيیر در رفتار نسبت به ديگری حاصل می‌شود و اين روند به نوبه‌ی خود تغيیری را در رفتار ديگری توليد می‌کند. اگر نه نقش قربانی را بازی کنيم و نه نقش ارباب را، می‌توانیم به شکلی همکارانه با معاودت عمل کنيم (بنجامين، ۲۰۰۴).

مارکس منتقد آرمانی‌گرايی هگل بود که در آن خودآگاهی ذات و گوهر آدمی است (مارکس ۱۹۷۰: ۱۷۶). بر عکس، تاریخ بشری تصويری است از مبارزه‌ی افراد واقعی در مناسباتی سازمان‌دهی شده با يکديگر. سِنِت تلاش می‌کند سير آزادی را با ساختار نهادهای کلان مرتبط کند. او ادعا می‌کند که با آگاهی از پیوند میان قوت و زمان، به اين نکته می‌رسیم که هيچ اتوريته‌ای تا ابد باقی نمی‌ماند. آگاهی از خطاپذیری ديگری مولد دو تقاضاست: اتوريته‌های عمومی بايد «قابل‌رؤيت» و «قابل‌خواندن» باشند. شهروندان بايد از طریق بر هم زدن دوره‌ای سلسله‌ی مراتب فرمان‌دهی، کاربست اتوريته را «قرائت کنند»، بفهمند، به بحث جمعی بگذارند، درباره‌اش داوری کنند و آن را بازنگری کنند و بدين‌سان اتوریته تبدیل به يک روند می‌شود. آن‌چه که در اين‌جا بسیار مهم است يک حس اتوریته‌ی درونی است و تلاش مستمر برای تأمين و حفظ آن، در صورتی که افراد بخواهند سوء‌استفاده از اتوريته را به چالش بکشند و در عين‌حال دیگران را قادر کنند که صدای خود را پیدا کنند و مناسباتی از اتوريته را بر مبنای به رسميت‌شناختن و عدالت اجتماعی ايجاد کنند.

|