۲

جنبش سبز و جنبش زنان – ۱

Print Friendly, PDF & Email
جنبش زنان کجای جنبش سبز ايستاده است؟ کدام يک به دیگری مدیون است؟ آیا خواسته‌های یکی در تعارض با دیگری قرار دارد؟

پيش از اين‌که نظرم را درباره‌ی سؤال‌های بالا بگویم، خوب است چندین قرن در تاریخ به عقب برگرديم. هنگامی که پیامبر اسلام به نبوت مبعوث شد، گروندگانِ به او و حاميان اوليه‌اش در ميان سه گروه مشخصِ جامعه‌ی عربی زمانِ او جای داشتند: ۱. زنان؛ ۲. جوانان؛ ۳. بردگان. هر کدام ازاين سه گروه به دلایل مختلفی به او گرويده بودند (هر چند نقطه‌ی کانونی اتحادشان ايمان به اسلام بود). زنان وضع کمابيش روشنی داشتند. مشهورترین و شناخته‌شده‌ترین زمينه‌ای که باعث می‌شد زنان به او گرايش پیدا کنند، سنت‌های جاهلی اعراب بود. دفنِ دختران و شرمساری اعراب از داشتن فرزندِ دختر، نقطه‌ی مقابل دعوتِ او بود. زنان ناگهان حقوقی پیدا کرده بودند که پيش از او در جامعه‌ی عربی بی‌سابقه بود. جوانان در جامعه‌ای که شیخوخيت عربی اعتبار و ارزش را در سال‌خوردگان و سران قبايل می‌ديد، نقطه‌ی چرخشی در دعوت محمدی می‌ديدند. بردگان هم گروهی بودند که وقتی با دعوت اسلام روبه‌رو شدند، حقوق و امتيازاتی یافتند که پيش از محمد از هيچ کدام از آن‌ها برخوردار نبودند. در نتيجه، جذب شدن اين گروه‌ها به دعوت پيامبر اسلام عجیب نبود و البته قابل‌تأمل هم هست.

از اين حیث، دو اتفاق مهم در تاريخ سياسی معاصر ایران، به دعوت نبوی شباهت دارد (شباهت البته شباهت صوری و محتوايی است و بدیهی است که شخصيت‌ها هم نه شباهتی به هم دارند و نه قابل قياس‌اند). دوم خرداد و انتخاب محمد خاتمی به رياست جمهوری بر شانه‌ی زنان و جوانان پيش رفت. اتفاق مشابهی در جنبش سبز افتاده است. گروه‌هايی اجتماعی که در ظل سياست‌های حاکمِ دولت‌های وقت در حاشيه قرار گرفته بودند و محروم واقع شده بودند، به طور طبیعی به این جنبش‌ها پيوستند.

پس از انتخابات ۲۲ خرداد (و حتی در روزهای منتهی به آن)، زنان سهمی بسیار مهم و تعيين‌کننده در پيش بردن جنبش سبز داشتند. عجیب نیست اگر بگويیم جنبش سبز، به وجهی جنبش زنان است. گروهی که در جامعه‌ی ایرانی بیش از هر گروه ديگری از سياست‌های حکومتی آسیب می‌بيند، زنان هستند. حساسيتی که حکومت به زنان، به جنسيت، به پوشش زنان و روابط جنسی دارد (و به همه‌ی آن‌ها هم رنگ دينی و ايمانی می‌زند)، ناگزیر صف‌بندی مقابل را منسجم‌تر می‌کند.

با آن‌چه در بالا گفته شد و اتفاق‌هايی که در جامعه‌ی ایرانی افتاده است اين پرسش پیش می‌آید که آن‌چه که در ایران به عنوان جنبش زنان شناخته شده است کجای اين معادله می‌ايستد؟ نخست بايد پرسید که «جنبش زنان» دقیقاً شامل چه کسانی می‌شود؟ پيداست که این برچسب یا مقوله‌بندی، مقوله‌بندی دقیق و جامعی نيست. جنبش زنان متکثر است و شامل گروه‌های مختلفی از زنان می‌شود که ارزش‌های متفاوتی دارد. در ميان آن‌ها زنانی هستند که مذهبی هستند و باورهای دينی رکنی مهم از زندگی‌شان به شمار می‌آید. زنانی هم هستند که مشهورند به «سکولار» (با همان تعریفی که خودشان از «سکولار» در نظر دارند و عمدتاً قرائتی است که در برابر «دینی» می‌ايستد). زنان دیگری هم هستند که خود را «فمينيست» می‌نامند. وقتی می‌گوييم «فمينيست» باز هم دچار مشکلی مفهومی هستيم. دقيقاً به چه کسی می‌شود گفت «فمينيست»؟ این پرسش کمابیش شبیه پرسشی دیگر است که در فضای سیاسی ايران می‌چرخد: به چه کسی می‌شود گفت «اصلاح‌طلب»؟ اگر به یاد بیاوريم در روزهای منتهی به انتخابات، وقتی که زمزمه‌ی نامزدی ميرحسین در محافل سياسی افتاده بود، «اصلاح‌طلب بودن» میرحسین محل بحث‌های داغ و نقدهای جدی بود تا جایی که «اصلاح‌طلبان» کلاسيک (آن‌ها که پس از دوم خرداد به «اصلاح‌طلب» شهره شده بودند)، از به میدان آمدن ميرحسين سخت آزرده‌خاطر بودند و او را به اندازه‌ی کافی «اصلاح‌طلب» نمی‌دانستند. بحث «فمينيسم» هم در ايران کمابيش وضع مشابهی دارد.

آیا مطالبات جنبش سبز موازی با خواسته‌های جنبش زنان است؟ يا جايی در تعارض با آن قرار می‌گيرد؟ برای این‌که تعبیرها روشن‌تر باشد، باید گفت مراد از جنبش سبز کدام گروه است؟ آیا جنبش سبز را از نگاه قدرت مسلط و حاکم می‌بینيم؟ اگر با معيارهای آن‌ها جنبش سبز را بفهميم ناگزير بعضی مواضع و اقدامات را هم باید به جنبش سبز نسبت داد که گروه بزرگی از سبزها حاضر به پذيرفتن آن‌ها نيستند. آیا جنبش سبز را باید از نگاه گروه‌های افراطی اپوزیسیون سیاسی خارج از کشور دید؟ و هم‌چنین می‌شود دیدگاه‌های مختلفی را کنار هم قرار داد. اما اگر به تعريف حداقلی مراجعه کنیم که بتواند جنبش سبز را چتری وسیع برای پوشش دادن مطالبات قانونی و به حق مردم پس از انتخابات ۲۲ خرداد معرفی کند، بعضی از اختلاف‌نظرها رفع می‌‌شود. از آن سو، جنبش زنان هم جنبشی است متکثر. هيچ کس نمی‌تواند از میانِ آن‌ها خود را نماينده یا رهبر جنبش زنان معرفی کند (دقیقاً به دلیل تکثر خواسته‌ها و گوناگونی طيف زنانی که در مطالبات زنان چهره‌هایی مهم و مطرح‌اند). هم‌چنان که در سياست امروزی ایران دوگانه‌ی سکولار-دینی تمایزهای مصنوعی ایجاد می‌کند، همین دوگانه در سطح جنبش زنان هم وجود دارد.

برداشت‌های شعاری و ژورناليستی از مفاهيم دموکراسی، سکولاريسم و دين، در میان «فمينیست‌ها» نيز همچون گروه‌های مختلف سياسی، در مشوش کردن فضا سهمی مهم دارد. به باور من، جایی که گروه‌های مختلف فعالان حقوق زنان می‌‌توانند به جنبش سبز بپیوندند، جایی است که به زمينه‌های مشترک و حداقلی مطالبات عنایت بيشتری می‌شود نه اين‌که هر گروه سياسی سقف خواسته‌های خود را – آن‌ها در قالب فهم‌هايی خدشه‌پذیر و کلی‌گويانه – مترادف با تمام مطالبات جنبش سبز بدانند. هر جا که به سوی مطالبات حداکثری از هر سويی برویم، به نقطه‌ی افتراق گروه‌های مختلف از جنبش سبز می‌رسیم. نمونه‌‌های اين افتراق‌ها زیاد است: گروه‌هایی که تصور می‌کنند جنبش سبز، جنبشی است برای براندازی نظام جمهوری اسلامی و «انقلاب کردن»، نخستین گروه‌هايی هستند که از جنبش سبز فاصله می‌گيرند و تلقی درستی از سرشتِ جنبش سبز ندارند. عجيب هم نيست اگر این گروه‌ها از جنبش سبز دلسرد شوند یا گمان کنند که جنبش سبز مسیری جز مسیر تحقق خواسته‌های آن‌ها را می‌پيماید. گروه‌هايی که درکی ارتدوکس از سکولاریسم دارند و مطلوب‌ترین نظام حکومتی ایران را نظامی «سکولار» می‌دانند که در آن دین به عرصه‌ی خصوصی می‌رود و کانون همه‌ی پرسش‌ها موضع‌گيری در برابر دين می‌شود و کثرت‌گرایی و اعتنا به تنوع فرهنگی، قومی، جنسيتی و دینی جای خود را به مونیسمی تهاجمی در لباس سکولاریزاسیون می‌دهد، طبعاً در نقطه‌ای ديگر با جنبش سبز دچار مشکل می‌شوند.

من جنبش سبز را جنبشی مدنی می‌دانم. تعبیر «جنبش مدنی» را برای این جنبش تعبیری می‌دانم که هم کم‌خطر است و هم استعداد کمتری برای برداشت‌های غلط‌انداز و مشکل‌آفرين دارد (و از همین منظر تعبیر «جنبش دموکراتيک» را برای جنبش سبز هم نادرست می‌دانم و هم حاکی از فهمی نادرست از دموکراسی). در جنبش مدنی، حقوق مدنی و شهروندانی ايرانيان متجلی است. مقوله‌ی کلان‌تر حقوق شهروندی، حقوق زنان را نیز مانند حقوق سایر گروه‌ها در ذيل خود دارد و کمتر به سوی مقوله‌بندی‌های مونيستی می‌رود. جنبش دموکراتيک، به خاطر تعبیر سنگين و پرابهام و جنجال‌آفرين «دموکراتيک» (که پيش‌تر در اين‌جا به تفصيل درباره‌اش نوشته‌ام) باعث افتراق می‌شود و نه کمکی به جنبش زنان می‌کند و نه کمکی به جنبش سبز. اگر خصلت مدنی جنبش سبز را خصلتی ياریگر برای احقاق حقوق شهروندی ایرانيان بدانيم، به همان خواسته‌هایی می‌رسیم که در حالتی خوش‌بينانه در ذيل تعبیر «دموکراتيک» هم گنجاندنی است. فمينيسم رادیکال و حداکثری، ناگزیر به خاطر خصلت مونیستی و ضد-کثرت‌گرای‌اش از جنبش سبز فاصله می‌گیرد. فمينیسم ضد-کثرت‌گرا فمينيسمی است که برای احقاق حقوق زنان، نقطه‌ی ثقل‌اش تفاوت‌اش با مردان است و پارانويايی عجيب نسبت به حتی کلمه‌ی «مرد» دارد (این گونه از فمينيسم نه برساخته است و نه خیالی؛ خیلی هم واقعی است و نمونه‌های زیادی دارد). اين نوع فمينيسم شباهت غریبی دارد به سکولاریسمی که تمام مواضع معرفتی و هنجاری‌اش در نسبت با دین تعریف می‌شود. من جنبش سبز را جنبشی کثرت‌گرا می‌دانم که طيف متنوعی از گروه‌های مختلف قومی،‌ زبان، دینی، جنسیتی و سياسی را در خود جای می‌دهد و مبنای داوری‌اش اين تمایزها نيست.
  1. مهدی says:

    ز نوشته های شما لذت می برم درست به خاطر اینکه نگاهی پویا و اندیشمندانه به رویدادها دارید. جای بحث وجود دارد، اما با شما بر سر این باور شریک هستم که هیچ آموزه و باور و مفهومی را نباید به سطح ایدئولوژی فروکاست. و البته بسیاری نگره ها و آرمان های بشری این خاصیت را دارند تا به ورطه ی ایدئولوژی شدن در افتند.دموکراسی بی شک برای به زیستن در جهان اوروز ابزاری بایا است اما همین دموکراسی چه افسون و افسانه ای شده است! یا سکولاریسم و… با بحث جنبش مدنی هم کاملاً موافقم. چه خوب که بیشتر در این باره سخن بگویید. سپاس

  2. برداشت جالبی بود.
    خواننده ی همیشگی تان 🙂

|