۳

آدمی به غار بر نمی‌گردد!

از امید نوشتن خوب است، اما کافی نیست. از امید گفتن، سویه‌ی دیگری هم دارد. از نور گفتن، بی آن‌که حکایتی از ظلمتِ عافیت‌سوز بگویی، فریب است. امید، همزاد جاویدانِ ایمان است. اما ایمان و امید در بوته‌ی رنج آب‌دیده می‌شوند. من رنجِ همرهان و دوستان‌ام را می‌بینم و باز هم از امید می‌گویم. باز هم دلی روشن دارم که فردایی روشن در انتظار ماست. فردایی که زلالِ صفا و مردمی را بتوان بهتر در آن دید. از امید گفتن، صداقت هم می‌خواهد؛ صداقتِ تصدیق تلخی‌های و درشتی‌هایی که در دوزخِ حال بر ما می‌رود. همین تصویر را اگر صادقانه و از دل پیش چشمِ خود بگذاریم، دشوار نیست اگر دلربایی امید و اطمینان به آن را باور کنیم. این کاروان به عقب باز نمی‌گردد. شاید رهزنانی در مسیر این کاروان دست در خونِ کاروانیان ببرند. شاید حرامیان به غارتِ امید و ایمان ما بکوشند. اما این کاروان از رفتن نمی‌ماند. سرعتِ رسیدن شاید در زمان‌های مختلف فرق کند. شاید سنگلاخ‌ها بیشتر از وقت‌های دیگر باشند، اما هم‌چنان رسیدن در افقِ نگاه ما هست. این راهِ ناگزیری است که روندگان و ماندگان چه بخواهند و چه نخواهند رفتنی است. پشتِ سر را اگر بنگریم که چقدر راه آمده‌ایم، می‌توانیم باور کنیم که این ستم‌ها به سکسکه‌ای بیش نمی‌ماند. تا رسیدن به مقصود، یک قدم بیشتر باقی نیست. تنها تفاوت این است که مقیاس‌ها متفاوت است و کسی نمی‌تواند دقیقاً بگوید این یک قدم کی تمام می‌شود.

صبر، کیمیایی است که نصیبِ هر هاضمه‌ای نمی‌شود. چه بسا بسیاری از ما دوست داشته باشیم هر چه آزادی و خرمی و شادی و آسایش است همه را همین امروز و به چشمِ خودمان ببینیم. اما از یاد نبریم که نیاکانی داشته‌ایم که صبر تلخ و درازی داشته‌اند برای این‌که روزی برای ما وقتِ بهروزی از راه برسد. نه نیاکانِ ما مرده‌اند و نه ما خواهیم مرد. این پیروزی از آنِ ماست. «مردنِ عاشق نمی‌میراندش / در چراغی تازه می‌گیراندش». نویدِ آزادی در همین نکته است که قدم در راه ایثار هم بگذاریم.

بگذارید این تصویر را هم با شما در میان بگذارم. این تصویر یا این روایت را از سایه وام دارم: آدمی از وقتی پای از غار بیرون گذاشته است، همیشه به جلو حرکت کرده است؛ اما هرگز به غارنشینی بازنگشته است! شاید در مسیر راه‌اش زمین خورده باشد یا راه‌اش دور شده باشد، اما هرگز جهت حرکت‌اش به سوی عقب نبوده است. حال،‌ با آن‌چه تا این‌جا گفتم، شاید بهتر بشود این شعر سایه را خواند و فهمید و با آن همدلی کرد و از آن امید گرفت:

می‌‌خوانم و می‌ستایمت پرشور
ای پرده‌ی دلفریب رؤیارنگ
می‌بوسمت ای سپیده‌ی گلگون
ای فردا ای امید بی‌نیرنگ
دیری است که من پی تو می‌پویم.
هر سو که نگاه می‌کنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاهِ من
هر گام که پیش می‌روم برپاست
سرنیزه‌ی خون‌فشان به راهِ من
وین راهِ یگانه راهِ بی‌برگشت.
ره می‌سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد
یک مرد اگر به خاک می‌افتد
برمی‌خیزد به جای او صد مرد
این است که کاروان نمی‌ماند.
آری ز درونِ این شبِ تاریک
ای فردا من سوی تو می‌‌پویم
رنج است و درنگ نیست می‌تازم
مرگ است و شکست نیست می‌دانم
آبستنِ فتحِ ماست این پیکار.
می‌دانمت ای سپیده‌ی نزدیک
ای چشمه‌ی تابناکِ جان‌افروز
کز این شبِ شوم‌بختِ بدفرجام
بر می‌آیی شکفته و پیروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان.
می‌آیی و بر لبِ تو صد لبخند
می‌آیی و در دل تو صد امّید
می‌آیی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به دامن تو صد خورشید
وز بهر تو بازگشته صد آغوش.
در سینه‌ی گرمِ تست ای فردا
درمانِ امیدهای غم‌فرسود
در دامن پاکِ تست ای فردا
پایان شکنجه‌های خون‌آلود
ای فردا ای امید بی‌نیرنگ!
(سایه؛ ۱۴ شهریور ۱۳۳۰)
  1. رویا گفت:

    از آرامش و اطمینانی که توی نوشته هاتون هست خوشحال می شم/آهسته و پیوسته که عمیقش می کنه شبیه کسایی که می خوان ره صدساله رو یه شبه برن نیست/شاید مشکل ما اینه که زود خسته می شیم یا نگاهمون به خستگی یه فوت کردن و بعد نفس گرفتن و رفتن و ادامه نیست/ ارزش هر چیزی شاید به بهایی است که برایش
    می دهیم آخه هیچی تو این دنیا “مجانی” نیست که ما بدجوری بهش عادت کردیم/پدر “آنت ریویر” توی نامه به دخترش میگه:خدا را شکر که دخترم تو زندگی به انداره کافی رنج و درد داشت!(نقل به مضمون از جان شیفته)
    نمی خوام نگاهی که یه عده به مسیح نسبت می دن رو داشته باشم که تقدیس “درد” و “رنج” است امارنج ها لازمه بدست آوردن هاست/اگه گاهی به نظر میاد جلو نمی ریم شاید داریم عمق پیدا می کنیم/اما “راهزن” و “حرامی” بکار برده تو متن و دوست نداشتم /دوستان ما از این نوع نیستند من هنوز برای بسیاریشون نیت خوب اما روش بد رو می بینم/اینم صبر می خواد ما بالاخره همه با هم زندگی می کنیم نه؟ تغییر نگاه درونی است و وقت می خواد/این اختلاف پتانسیل ها لازمه جریان است نه؟کمی هم فیزیک/دست مهربونتون رو می فشارم و می خوانمتان/ مواظب!
    ————————————
    ما بخواهیم یا نخواهیم در عالم راهزن و حرامی هست. من تعیین مصداق نکردم و از کسی هم اسم نبردم. «دوستان» ما و کسانی که نیت خیری دارند از حرامیان نیستند. حرامیان دقیقاً همان کسانی هستند که دست به قتل و غارت دراز می‌کنند. شما که از قاتلان و هوس‌بازان نمی‌خواهید حمایت کنید. عرض کردم: تعیین مصداق نمی‌کنم و اسم از کسی نمی‌برم ولی فراموش نکنیم که این‌ها وجود دارند. همیشه وجود داشته‌اند و همیشه هم وجود خواهند داشت.
    د. م.

  2. هزاردستان گفت:

    سلام
    بیش از یه ساله که هرزگاه به این وبلاگ سری می زنم و مطالبی که به نظرم جالب میاد رو می خونم ، و البته از موسیقی های فاخری که در ذیل بعضی نوشته ها قرار داده میشه هم شدیداً لذت می برم ، سبک نوشتار نویسنده هم به نظرم جالبه
    الغرض…
    می دونم که اینجا وبلاگ درخواست آهنگ و موسیقی نیست؛
    اما با التفات به این مضمون که ظاهراً نویسنده به بایگانی ارزشمندی از آثار موسیقی سنتی ایرانی و مخصوصاً آثار استاد شجریان دسترسی داره تصمیم گرفتم که یه موسیقی درخواست کنم
    آقای شجریان به همراه استاد پیرنیاکان دوتا کنسرت بداهه خوانی و بداهه نوازی برگزار کردند ، یکی در شور و دیگری در ماهور ، کنسرت شور در دسترس هست ، اما کنسرت ماهور نه ، اگر در دست هست زکاتش رو بدید
    اگه اشتباه نکنم تو این کنسرت این شعر حضرت حافظ در قالب تصنیف ماهور اجرا شده :
    دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد …
    زیردست نشید
    ——————–
    مرحمت دارید. خاطرم نیست دقیقاً چه آلبومی است این ماهوری که گفتید ولی اگر پیدا کردم، اطاعت.
    د. م.

  3. من هم با شما موافقم . انسان هرگز به غار باز نخواهد گشت . و درست به همین دلیل ما نمی خواهیم به سلطنت ستم شاهی و جاهلیت مدرن برگردیم.
    نمی خواهیم دیکتاتور سبزی را که برای بدست گرفتن قدرت مردم را به کشتن می دهد. نمی خواهیم شیخ بی سوادی را که الفبای ادب را نمی داند.نمی خواهیم آزادی را که حجاب از زنان و دخترانمان برگیرد. ما آزادی را می خواهیم که استقلال در آن باشد . آزادی را که کرامت انسان را به وی بازمی گرداند.همانگونه که خدا انسان را می خواهد
    ————————–
    با مزه‌اید ها. خودتان می‌دانستید؟
    :)))
    د. م.

|