۰

از عمل تا حرفِ سياست

Print Friendly, PDF & Email

آسان‌ترين چيزی که می‌توان درباره‌ی سياست‌مداران – در هر کشوری – گفت این است که: به عمل کار برآيد به سخن‌دانی نيست. تناقض قصه هم درست همين‌جاست. آسان می‌شود گفت که نيکو و پاکيزه سخن گفتن برای سياست‌مدار خوب، کافی نيست. عمل هم لازم است. اما واقعيت قصه اين است که هيچ عمل سياسی مطلوب و معقول بدون مقدمه و درآمد سخن نيکو و نظر منسجم، پا بر زمين نخواهد آورد. روحانی امروز نخستين و مهم‌ترین مانع سياست‌ورزی پريشان و پوسيده را از ميان برداشته است. رتوریک از هم‌گسيخته، پريشان، پرخاش‌جو و دشمن‌تراش و ديگری‌سوز، تا امروز بخشی جدایی‌ناپذير از گفتار سياست‌مداران ايرانی بوده است. عبور از اين زبان و ادبيات، فاصله گرفتن آگاهانه از آن و ميل کردن به سوی زبان ديپلماتيک، ملايم و گشوده، آغاز گشايش‌های احتمالی بعدی است.

ادبيات روحانی تا هم‌اکنون سلاح ريشخند و نوميدی پراکندن را از بسياری گرفته است. با اين دگرگونی معنادار بی‌شک کار منتقدانی که مهم‌ترين منبع ارتزاق فکری و مالی‌شان زبان کوچه‌بازاری، پرخاش‌جو و تحقيرگر احمدی‌نژاد بود، بسيار دشوارتر از پیش شده است. تا تغيير معنادار عملی در سياست البته راه درازی باقی است. اما بخشی از خشونت عملی، از خشونت زبانی آغاز می‌شود. سرکوب و تحقير ديگری، ابتدا از زبان تحقيرگر و پرنخوت و متبختر آغاز می‌شود. اما مغتنم نشمردن اين دگرگونی و تحول مهم و نوميدی پراکندن، باری اگر دهد، بی‌شک پشيمانی خواهد بود و امداد رساندن به تفکری که بقای‌اش در درشتی و خشونت و ديگری‌سازی است.

پر پیداست که کسانی که از اين تفاوت مهم در زبان و گفتار روحانی استقبال می‌کنند هيچ ضمانت و تعهدی به او نداده‌اند که حامی او باقی بمانند يا چشم از رصد کردن گفتار و کردار او بردارند. روحانی هم‌چنان زير ذره‌بین باقی خواهند ماند. اما مراقبت و نظارت بر عمل و گفتار سياست‌مداران به معنای مانع‌تراشی و فلج کردن حرکت او نيست و نبايد باشد.

حضور روحانی در جايگاه رياست جمهوری ايران به گمان من مهم‌ترين حادثه‌ای است که جمهوری اسلامی در اين سال‌ها تجربه کرده است دقيقاً به اين دلیل که منطق فکری و نحوه‌ی عمل او مناسبت تام و تمام دارد با جايگاهی که او در آن واقع است. کارکرد حسن روحانی، نه کارکرد سيد محمد خاتمی است و نه کارکرد ميرحسين موسوی. در واقع بايد اين‌گونه گفت که در چهار سال گذشته، ميرحسين موسوی در ميدانی ديگر زمينه را بر برکشيده شدن حسن روحانی فراهم کرد. موسوی، يک «فرد انقلابی» بود – و هست. برای گذار از تباهی و ويرانی سال‌های تاريک احمدی‌نژادی حضور او ضروری بود. موسوی هم‌چنان نقش مهم خود را در عميق‌ترین لايه‌های جامعه، از همان کنج محبس کوچه‌ی اختر ايفا می‌کند. موسوی قرار نبود بر مسند رياست جمهوری بنشيند. در واقع موسوی زمانی موسوی شد که شب ۲۲ خرداد ايستادگی کرد تا مانع از بروز تخلفات بعدی در موارد مشابه بعدی شود. مقاومت موسوی ميوه‌اش در ۲۴ خرداد ۹۲ برداشته شد. ديگر دست بردن در آراء مردم آسان نيست. اگر گام مهمی که موسوی در ۲۲ خرداد ۸۸ برداشت، در سوم تير ۸۴ هم برداشته شده بود و تنها انتخابات رياست جمهوری ايران که به دور دوم کشيده شده بود، متصف به صفت پاک‌ترین و سالم‌ترين انتخابات از سوی مجريان‌اش نشده بود، چه بسا با هشت سال تباهی ويرانگر در سياست کشور مواجه نشده بوديم. به هر حال، گذشته به عقب بر نمی‌گردد. در ماه‌های گذشته همه‌ی بازيگران اين صحنه، حتی اصول‌گرايان، بهترین نقشی را که می‌توانستند چه سلبی و چه ايجابی ايفا کردند و خواسته يا ناخواسته روزنه‌ای را گشودند تا مردم بار ديگر عاملیت‌شان احياء شود.

با اين دگرگونی فضای سياسی، امروز روحانی به حمايت جدی – و هم‌چنان مشروط – مردم نياز دارد تا بتواند گام‌های بعدی را بردارد. برای رييس جمهوری که در روز تنفيذش پرهيز از «بستن دهان منتقدان» را چراغ راه‌اش قرار می‌دهد، مهم‌ترين سرمايه خودِ مردم‌اند. دريغ کردن اين سرمايه از روحانی به معنای سوزاندن فرصتی تاریخی است که در اختيار اين مردم گذاشته شده است. اين تفاوت را جايی می‌توان فهميد که اکنون هر وقت روحانی سخنرانی دارد يا کنفرانس مطبوعاتی، ديگر کسی نيست که با رغبت و کنجکاوی به سخنان‌اش گوش ندهد. ديگر نمی‌توان از تماشای سخن گفتن رييس جمهور شرمسار بود. دیگر سخنان عمومی رييس جمهور نقل محافل برای مضحکه و تمسخر و هجو و استهزاء نيست – يا برای استهزاء خودِ او و يا برای مشارکت در لودگی او نيست.

نکته‌ی بسيار مهم دیگر اين است که در پديد آوردن وضع فعلی اين فقط حسن روحانی نيست که سهم دارد. حسن روحانی، محصول اعتماد و اميد مردم است. برآمدن چنين رييس جمهوری نتيجه‌ی مسؤوليت‌پذيرفتن مردم برای حال و آينده‌ی خود و فرزندان‌شان است. لذا مردم به مثابه‌ی حاشین‌نشين و تماشاچی از اين پس بی‌معناست. منطق «حالا ببينيم چه می‌کند» و «ببينيم و تعریف کنيم»، منطق اعتزال است نه منطق عاملیت و مشارکت. برای تغيير دادن وضع موجود، کافی نيست مردم رأی بدهند و از آن پس به تماشا بنشينند که برکشیده‌شان چه خواهد کرد. بی‌شک رها کردن سياست‌مدار و تماشای رفتار و کردار او و کناره‌گيری و طعنه و شکايت تنها خاصيتی که خواهد داشت افزودن شکاف است و باز ناکامی و سرخوردگی مضاعف. بايد با روحانی تعامل کرد. باید با او درگير بود. بايد ديالکتيک را با او حفظ کرد. با قهر کردن و بر کرانه رفتن چیزی عوض نمی‌شود. به ياد بياوريم که موسوی هم تا پيش از ۲۴ خرداد، آن همراه و خلاصه‌ی آرمان‌های مردم نبود. موسوی،‌ زمانی موسوی شد که «مردم» از او موسوی ساختند. همراهی مردم با او و همراهی او با مردم بود که ميوه دادن درخت اميد را نتیجه داد. غر زدن و نق زدن کار دشواری نيست. خرده گرفتن بر روحانی و از او انتظار خير محض و مطلق يا شر مطلق داشتن، کارِ بی‌عملان و حاشيه‌نشينان است. بی‌شک روحانی هم نيازمند اصلاح و ياری است. کل سخن اين است که زمین و زمينه اکنون آماده است برای بار آوردن. اين فرصت را سوزاندن، کار خردمندانه‌ای نيست. می‌شود روحانی را میان فشارهای فراوان از همه سو رها کرد و کاری کرد که به منطق بقا و استمرار مناسبات پيشين باز گردد. مسأله فقط روحانی نيست. حتی همان اعضای کابینه‌ی او که بر بسیاری ناگوار و گران هستند همین وضع را دارند. با آن‌ها هم بايد همين معامله را کرد. می‌توان آن‌ها را به سويی ديگر راند يا کاری کرد که آن‌ها هم به ميانه‌ی مردم بازگردند.

واپسين نکته اين است که واقعاً بايد محاسبه کرد که در وضع فعلی از چه کسی دقيقاً چه کاری بر می‌آيد. آيا کسی پيدا می‌شود که از هر حيث بی‌عيب و نقص باشد و منتهای آرمان‌خواهی آزادی‌خواهان باشد. فضای فکری ايرانيان داخل و خارج کشور نشانه‌ای ندارد که دلالت بر وجود و حضور چنين تفکر يا چنين نماينده‌ای باشد. برای گشودن اين همه گره که در کار ايران هست، بايد از جايی شروع کرد. سؤال اين است که آيا اجازه می‌دهيم گره نخستين باز شود؟ يا در آغاز کار، راه گشودن شدن گره‌های بعدی را هم با آرمان‌خواهی بيش از حد – که دوره‌ی هشت‌ساله‌ی اصلاحات بهترین نماينده‌ی آن بود – می‌بنديم؟ همين‌جا خوب است اشاره کنيم به افسانه‌ای که هم‌چنان در ميان بعضی از فعالان سياسی می‌گردد: اصلاح‌طلبی و اصلاح‌طلبان غايت آرمان و آرزوی ملت ما نيستند. آن‌ها متر و ملاک عملکرد خوب و موفق در سياست نيستند. اصلاح‌طلبان يک حزب سياسی‌اند با تمام محاسن و عيوب‌شان. اين تصور که اگر وزیری در کابينه‌ی روحانی از اصلاح‌طلبان شناسنامه‌دار باشد، لزوماً خوب است و اگر از ميان آن‌ها برنخاسته باشد، لزوماً ناتوان است يا مرتجع، تصور ساده‌لوحانه‌ای است. روحانی به درستی و خردمندی می‌گويد که دولت شرکت سهامی نيست. دولت او به حق باید دولت شايستگان باشد. سند شايستگی و عملکرد خوب به نام اصلاح‌طلبان هم نخورده است و ملک طلق آن‌ها نیست. بايد اين تفکر انحصارطلب و نخوت‌آميزِ‌ خود-حق-پندار را کنار گذاشت. کلید ماجرا هم بازگشتن به مردم است. مردم نه در انحصار اصلاح‌طلبان‌ (يا اصول‌گرايان) هستند و نه در دل فضاهای مجازی و اينترنت خانه دارند. شبکه‌های واقعی انسانی، جای ديگری است.

آن‌چه می‌تواند دولت روحانی را به پيش ببرد، مردم هستند نه زد و بندها و معامله‌های سياسی يا حمايت‌های آشکار و نهان مافياهای قدرت. مردم يک بار ديگر در انتخابات ۹۲ اين عرصه را از تماميت‌خواهانی که حتی امروز به قوت در پی مصادره‌ی «اعتدال» هستند و پس از شکست‌شان در انتخابات هنوز گمان می‌کنند که درست آن است که معيارهای دولت منطق شکست‌خوردگان در انتخابات باشد، پس گرفته‌اند. برای حمايت از روحانی لازم نيست کسی چک سفيد امضا به او بدهد. مهم اين است که فعالانه با او به گفت‌وگو ادامه بدهند و مسيرش را بی‌دلیل سد نکنند. بسياری از ايدئولوژی‌های سياسی تا همين امروز رنگ باخته‌اند و حاشيه‌نشين شده‌اند. احيای دوباره‌ی ايدئولوژی‌های فلج‌کننده‌ای که پشت به مردم دارند و تنها محاسبات کوتاه‌مدت يا آرمان‌خواهانه‌ی تحقق‌ناپذير دارند، گرهی از کار اين مردم نخواهد گشود:
در اين چمن گل بی‌خار کس نچيد آری
چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است

|