۲

خطوط رنج

کهن سال پِیری، گذشته از تندباد قرون، قامت خمیده‌ای در زیر آوار غربت‌ها، سر از زانوی غم بر می‌دارد. گمان می‌بردند که اکنون چون آفتاب صبح‌گاهان نوشخندی خواهد زد از طرب. خیل مشتاقان اما تنها رخساره‌ای تکیده را دیدند و چشمانی بی‌فروغ را: خطوط رنج بود که پیشانی بلند عشق را چین افکنده بودند! قافله رفته است و حتی نوای محتضر جرس نیز از دور دست بیابان به گوش نمی‌آید: تنگ غروب و هول بیابان و راه دور . . .

  1. کریم گفت:

    و نگاهش به افق گره خورده بود و به هیچ چیز نمی اندیشید. احساس غریبی داشت، غم، یأس، بیهودگی. اما نه، آسمان را داشت. چه عظمتی پر از چشمه های نور، با خود اندیشید هر یک از این ستاره ها می تواند کورسوی امیدی باشد در این بیکران.

  2. DayDaD گفت:

    اى که پنجاه رفت و در خوابى … مگر این پنچ روز بگیرى بخوابى که تعطیله … و گرنه دیگه عمرا تا عید وقت بشه!

|