۸

تا تو به دادِ من رسی، من به خدا رسیده‌ام!

این نوشته البته که مخاطب دارد. مخاطبش محبوب ازل و ابد است. روی این سخن به هیچ وجه با خاکیان و زمینیان نیست. روزگارمان به در به دری و غربت، از این شهر به آن شهر، از این کشور به آن کشور گذشت. روزی سر به سوی آسمان کردم که در آسمانت بجویم، اشارت به زمین کردی مرا. در زمین، در میان زمینیان، دلِ خود را به هزاران شیوه آزمودم، اما باز هم در میان آنها نیافتمت. سایه‌وار از من می‌گریزی. از آسمان به زمین و از زمین به آسمان. به هر کجا که رسیدم، نامرادی‌ها را برکشیدی و بدگمانی‌های خلایقِ تنگ‌حوصله را. گویی می‌خواستی به عمل بیاموزم و بیازمایم که آن که در خورِ عشق است، تویی و بس! بشریت را آزمودیم تا تهی‌دست از خاک به افلاک نیاییم و سیب زنخدانِ شاهدان گزیده، در حضورت باشیم. اما نه. آنجا هم نبودی. آن آزمون هم هزار مکافات در پی داشت. سود و زیان جهان را آزمودم و رنجش بسی بیش از راحتش بود. اما تا کجا؟ تا کی؟ چقدر باید در پی‌ات دیوانه‌‌وار و هشیار صفت آمد؟ دردی در جانم انداخته‌ای و زخمی به دل نهاده‌ای که درمان‌اش تنها با تست. از این همرهان سست‌عناصر تنگ‌دلم. صاحب‌دردی بودیم، اگر نه صاحب‌دل. بی‌دردان را از این عالم چه خبر؟
هنوز، در پیِ آن سینه‌ی آتش‌افروزم. هنوز ضمیری صافی می‌جویم که هم احتمالِ آدمیت و خطاکاریِ مرا داشته باشد و هم همدلی همراه باشد. آری، یافت می‌نشود! و چه می‌ماند جز آن نکته که هزار بارش تحقیق کرده‌اند و کرده‌ایم. حدیثِ عشق را می‌هلم اکنون که از همین رهگذر قیامت‌ات را به پا کردی:
ان الملوک اذا دخلوا قریه افسدوها و جعلوا اعزه اهلها اذله

  1. sorosuh arz گفت:

    طرییقی که ما میشناسیم قلندر تنها میخواد! گرچه شاید باید همه به تنهایی اون قله رو فتح کنند فعلا فقط منم و من :)))) دوست من! اگه یه بچه هم پیغام میذاره دلیل نداره بکوبندش که تازه کاره و خام و یا تازه کاری رو شو به رخش بکشند
    متشکرم

  2. دی داد گفت:

    خدا رو شکر که هنوز بنده اى براى خدا مى نویسد 🙂

  3. زخمه‌ی ملکوت گفت:

    اویسی باش!
    در پی کس مباش!
    آرزوی آن که یافت می نشود، نیک است اما آرزو ست؛
    همت و طلب و سودای سر بالا، عین نجات است.
    رفتن عین رسیدن است؛ دستگیر بالاتری هست؟
    اویسی باش!

  4. غریب گفت:

    سلام
    چرا آهنگ ونجلیز را از لیست طربستان حذف کرده اید؟

  5. parinaz گفت:

    ……
    هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
    کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
    پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست
    آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
    باقی این غزل را ای مطرب ظریف
    زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست
    بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
    من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

  6. ساغر گفت:

    می یابی، آن صافی ضمیر همدل همراه را می یابی. از مخاطب ات می خواهم که بیابی اش.
    خدانگهدارت باشد.
    راستی ساغر تا لحظاتی دیگر …

  7. شين گفت:

    مثل همیشه با حال و هوایی ویژه این جا را با نوشته هات می آرایی …
    اما نوشته هات آرایه نیستند، خود خود اصل موضوع اند، دست مریزاد!
    و اما حکایت خدواند و خدواندگاری را …

  8. ishaarat گفت:

    حکمتی لابد هست پشت این در به دری ها قبله جان !

|