۴

که ز نور اولیایی

پیش از آنکه بخوابم هوس همدلی با مولوی به سرم زد و غزلی آمد که دریغم آمد ننویسمش:
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی / برسد وصالِ دولت، بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید، دو هزار عید آید / دو جهان مرید آید، تو هنوز خود کجایی؟
کرمت به خود کشاند، به مرادِ دل رساند / غمِ این و آن نماند، بدهد صفا صفایی
به مقامِ خاک بودی سفر نهان نمودی / چو به آدمی رسیدی، هله تا بدین نپایی
تو مسافری روان کن، سفری بر آسمان کن / تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره‌ی خون که دلش لقب نهادی / که بگشت گردِ عالم، نه ز راهِ پرّ و پایی
نفسی روی به مغرب، نفسی روی به مشرق / نفسی به عرش و کرسی، که ز نورِ اولیایی
بنگر به نورِ دیده که زند بر آسمان‌ها / به کسی که نور دادش، بنمای آشنایی
خمش از سخن‌گزاری، تو مگر قدم نداری؟ / تو اگر بزرگواری، چه اسیر تنگنایی؟

  1. masoud گفت:

    سلام دوست عزیز.خیلی زیبا بود.ممنون.

  2. ساغر گفت:

    آب زنید راه را ….
    چشم انتظاری ات به سر آمد!

  3. مرضیه گفت:

    سلام. نمی‌دانم شنیده‌ای که عصار این غزل را می‌خواند؟ در کاست حال من بی تو. چندان هم بد از کار در نیامده. البته من از عصار کلاً خوشم می‌آید. چیزی شنیده‌اید یا نه؟

|