۲

مرکز خراسانِ بزرگ؟

از این رستوران پاکستانی نوشته بودم و اینکه یاد بیرجند افتاده بودم. ولیعهد بارگاه به آن زبانِ فخیمِ پر اشارت که من دانم و او، سؤال‌ها پرسیده بود آن چنانی! تنها همین را بگویم که اولین بار که به آن رستوران رفتم بدون هیچ‌گونه سابقه‌ی ذهنی یاد بیرجند افتادم. با اینکه تبار و خویشاوندانم همگی از دیار قهستان‌اند، سال‌هاست که بیرجند را ندیده‌ام. شاید آخرین باری که در بیرجند بودم حدود هفت سال پیش بوده باشد. خاطرم نمی‌آید که دقیقاً کی، ولی آخرین سفرم به بیرجند سفری بسیار کوتاه بود که برای مشاهده‌ی خورشید گرفتگی با گروهی از دوستان از مشهد به آنجا رفتیم و آن هم شاید یک روز بیشتر به طول نینجامید. از آنجا تنها مشتی یاد و خاطره برایم مانده است. همین و بس. عمری اگر باشد حتماً باز سر از بیرجند در می‌آورم . . .
هر سرِ موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست
اما گفتی کی شهرها به هم می‌چسبند و همه یک نام پیدا می‌کنند؟ همین حالا من شهری دارم تنها به یک نام و در آن کسی را نمی‌درند و نمی‌خورند. شهرِ من، شهرِ عشق است:
در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
ابروی او گره نشد گر چه که دید صد جفا
اینجا هر که اهلِ مهر است و آشنا به وفا، از ماست و خویشاوندِ ما. «در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس». اینجا، جای خودفروشان مزور و اهل سالوس نیست. اینجا باید ظاهر و باطنت یکی باشد. چنان باشی که اگر دیدی کسی را به دوزخ می‌فرستند، چندانِ غرقِ مهر باشی که خود به جایِ او راهی دوزخ شوی که حیف است . . . سوختن حیف است.

  1. وليعهد گفت:

    قبله ی عالم وقتی از ته دل به سخن می آیْد خیال می کنم از دل کوه راهی باز شده و دارد آبی به زلالی عشق سینه ی خاک را تر می کند. از اینکه بدون بیل می توانم دهانه ی آن کوه ملکوتی را باز کنم خوشحالم و ایام در مسرت می گذرانم. خاصه اینکه حضرت عشق مترصد شکار لحظه ی باریدن باشد. ایام خوش و لندن بارانی. جسارت است – ولیعهد

  2. بلک مک گفت:

    چنانچه مزاج والا حضرت را طعام دیار پاکستانی خوش آمده چه جای گمان که نیک طعامی باید باشد و بندگان درگاه را آب از دهان …بعـــــــــــــــــــله!
    اما بیرجند دیار نکوئی است که مرا بسیار خوش آید هر چند بوی بارگاه رقیب اندکی محرک دماغ این بنده درگاه است!
    راستی تـرشه تره خوردی؟

|