۰

جايی که تخت و مسندِ جم می‌رود به باد

حق و آزادی را راحت می‌توان توصيف کرد و درباره‌ی آنها قلمفرسايی نمود. تنهايی جايی که می‌خواهی حقِ اينها را ادا کنی کار دشوار است. تازه وقتی هم که خود را ملزم به رعايت اينها کردی، چندان معلوم نيست که حتماً حرفی که زده‌ای درست است. روزگارِ غريبی است. اگر باز متهم به بی‌ادبی نشوم می‌گويم که اگر از خاتمی انتقاد کنيم و نامه‌ی سروش را نقل کنيم، دوستان يا اميدواران خاتمی از زبان او پاسخِ سروش را می‌دهند. اگر به لاريجانی يا مطهری طعنه‌ای زده شود، آه و فرياد بر آوردند که مسلمانی رفت! وقتی که به کديور خرده می‌گيرند، باز هم می‌گويند که از شما بعيد است. مسعود بهنود را هم که حتماً بايد در زمره‌ی قديسين ديد و اگر بگوييم که او نبايد سروش را عينيت مولوی بداند، باز گروهی بر می‌آشوبند. اگر از سروش هم انتقاد کنم، فردا گروهی از دوستان زبان‌شان بر سرِ ما دراز خواهد بود.
می‌بينيد؟ اينها که نام بردم همه با هم تفاوت دارند. مواضع فکری و پيشينه‌های فکری، فرهنگی و سياسی‌شان تفاوتِ بسيار زياد دارد. با اين وجود اگر حرفی بگويی که به گوشه‌ی قبای يکی بربخورد، فغانِ دوستان‌شان به عرش می‌رود که شما حرمتِ قلم شکسته‌ايد! فکر می‌کنم از همه مفلس‌تر حسين شريعتمداری است که هيچ‌کس از او دفاع نمی‌کند!
به گمان من، در اين ميانه‌ی غوغا، چنين بايد بود:
فرخ آن ترکی که استيزه نهد / اسبش اندر خندق آتش جهد
گر پشيمانی بر او عيبی کند / اول آتش در پشيمانی زند
خود پشيمانی نرويد از عدم / گر ببيند گرمیِ صاحب قدم

|