۴

عشق و آه

ولیعهدِ بارگاه، صاحبِ حضور خلوتِ انس از پراگ مراجعت کرد. موسیقی صفحه‌اش هم عوض شد. من حیران مانده‌ام که میان ادبیات انتقادی، ادبیات سلطانی و ادبیات امپراتوران باید کدام را اختیار کنم. امروز که داشتم آن مطلبِ عشق را که ولیعهد برای من نوشته بود، برای حضرتِ دوست می‌خواندم، فرمودند که چقدر نثرش شبیه نثرِ من است! خوب معلوم است که نثر عباس شبیه نثرِ من نیست. توضیح دادم که فقط در جوابِ من این‌گونه نوشته است و گرنه ولیعهد کجا و این نثر کجا؟ سمفونی مردگان و سالِ بلوا کجا و قلندری‌های صوفی‌وارِ عاشقانه کجا؟
این وبلاگ برای سلطان شده است بازارِ عطاران که از هر جنس و رقمی در آن می‌توان یافت. این نام سلطان و قبله‌ی عالم و برادر تاجدار و امپراتور و از این قبیل اسامی هم اگر بار طنزِ نداشته باشند عجب وبالی می‌شوند. گویا حلقه‌ی برلینی‌ها و وینی‌ها را خوش افتاده است! خدایتان خیر دهاد، سر سلطان را به باد ندهید. اگر اندک قصوری در حفظ جانب سلطان کنید، شما می‌مانید و ملکِ بی‌صاحب!

  1. مینا گفت:

    شش روز مانده

  2. عباس معروفی گفت:

    قبله ی عالم به سلامت،
    توجه نفرمایید. هر روز نمی شود مرصّع پلو خورد. گاهی ذائقه می زند به نان و طالبی، خاصه در هوای تابستان. از آبدوغ خیار هم غافل نشوید.
    حالا خوب است در بارگاه عشق، از شکار و جارچی باشی و خرکچی و سرسره و سرپرست بیت و پاسدار ویژه و انواع نشانه های سلطانی خبری نیست. ماییم و یک دست قلم. در ضمن نوشتن زندگی هم باید کرد. مزاح را هم فراموش نفرمایید .

  3. فرنشين شهر طوس گفت:

    سلام،
    ازسال فزون است که به بارگاه “ملکوت زمینی”ت گذر ونظریم هست و دورادور می خوانم . ارادت من البته بعد ازآغازطرح توسعهء آستانهء مبارکه و فزونی مقیمان حرم ستر وعفاف ملکوتت ؛ بویژه مسیحا وماه فروزانش؛دو چندان شد. باری دیشب بیدل می خواندم به غزلی رسیدم و بی اختیار یادت کردم ،دریغم آمد که غزل را نخوانیش .
    به بهانه نوشتن غزل به عرض سلام و سپاس تاریخ گذشته ای آمده ام که بابت گرد آوردن دوستان و باز یافتنشان به جنابت بدهکار بودم.این هم غزل:
    همه کس کشیده محمل ،به جناب کبریایت
    من وخجلت سجودی که نکرده ام برایت
    نه به خاک،دربسودم،نه به سنگش آزمودم
    به کجا برم سری را که نکرده ام فدایت؟
    طَرَبِ بهارِ امکان،به چه حسرتم فریبد؟
    به بـــَرِ خیــالْ دارم، گلِ رنگی از قبایت
    هوسِ دماغِ شاهی ،چه خیال دارد اینجا؟
    به فـلک فـــرو نیـایـد، سـرِکاسهء گدایت
    به بهار ، نکته سازم، ز بهشت بی نیازم
    چمنْ آفرینِ نازم،به تصور لقا یت
    نتوان کــشـیــد دامــن،زغبار مستـمندان
    بِخَرام و نازها کن ، سـر ما ونقـش پایت
    نفس ازتوصبح خرمن،نگه ازتوگل به دامن
    تویی آنکه دربرمن،تهی ازمن است جایت
    ز وصال ، بی حضـورم، به پیـام ناصبـورم
    چقدر ز خویش دورم، که به من رسدصدایت

  4. سياوش گفت:

    سلام. چقدر این تصنیف حال داد. نه تنها به من بلکه به همه ی بچه هایی که توی اتاقم بودن! اینجا تنها جایی هست وقتی توی اینترنت خسته می شم، سری می زنم و خستگی یکی دو ساعت وب گردی رو در می کنم! // سیاوش

|