۱

حسّ وطن! الآن من رسيدم

حسّ وطن!
الآن من رسيدم لندن. با چه مصيبتی به اون فرودگاه کذايی رسیدم. با دستپاچگی و شتاب درست ده دقيقه قبل از پرواز رسيدم به شهر ويزه که فرودگاه توش بود. تاکسی گرفتم و سرآسیمه درست يک دقيقه قبل از پرواز و در واقع بسته شدن همه‌ی گيت‌ها رسيدم به فرودگاه دوسلدورف نيدرراين (نزديک مرز هلند)! بگذريم. وقتی رسيدم لندن احساس راحتی و تعلق کردم از اينکه ديگه ناچار نيستم دنبال يکی بگردم زبونِ منو بفهمه. هوای لندن امروز بهم آرامش عجيبی داد. توی آلمان يه حس غريب به خصوصی داشتم اما لندن باز هم برای من جای ديگه‌ای است. آلمان نظم عجيبی داره. سيستم قطاراش بي‌نظيره. از خيلی جهات حرف نداره. بزگترين مشکل مردم اونجا اينکه اولاً زبان بين‌المللی و زنده‌ی دنيا رو درست ياد ندارن. من اکثر جاها با اينا مشکل داشتم و ناچار می‌شدم به ذخيره‌ی زبان آلمانی خودم مراجعه کنم که اذيتم می‌کرد. اينا چهره‌های عبوسی دارن. آدم از وجودشون گرما و صميميت حس نمی‌کنه. بر خلاف انگليسيا که علی‌رغم پدر سوختگيشون مدام لبخند می‌زنن، اينا هميشه جدی و اخمو بودن.
امروز ظهر زنگ زدم به سايه دوباره و ماجراهای از دست دادن هواپيما رو براش گفتم. طفلی گفت وقتی شما رفتين، آلما به من گفت تو چرا يکی از کتاباتو بهشون ندادی؟ می‌گفت من پاک يادم رفته بود از بس که پرحرفی کردم! سايه خيلی آدم شيرين و خوش سخنيه. آدم نمی‌خواد ازش جدا بشه اصلاً. صميميت رو به ابتذال نمی‌کشونه ولی در عين جدی بودن و متين بودن، خيلی صميمی و بی‌رياس.

  1. مهدی علوی says:

    با سلام
    در مورد کتاب دیدار فرهی ، من نوارهای کاست سخنرانی هایی که در کتاب مذکور آمده را در اختیار دارم .
    به امید بسط تفکرات احمد فردید ، محمد مددپور و مرتضی آوینی .
    یا علی .
    a_fardid@hotmail.com

|