۳

هدایت

نگاهی ملامت‌بار کرد. انگار خطایی جبران ناپذیر از من سر زده باشد. چشمان‌اش را دوخت به چشمان‌ام. با طمأنینه و صلابت گفت:

«عشق کاری است که موقوف هدایت باشد!»
پ. ن. نسخه‌ی قبل از خود-دیگر سانسوری:
«قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن!
ظلمات است بترس از خطر گمراهی!»

  1. امين گفت:

    به دلایل شخصی، این شعر یکی از نفرت‌انگیزترین «تکراری‌ها»یی است می‌شنوم.
    به شاعر کار ندارم، استفاده‌ای که مدام از آن می‌شود آن را نفرت‌انگیز کرده‌است. بارها دیده‌بودم وقتی محمد مسیح مهدوی در وبلاگ‌اش «سوآل» می‌نوشت، یقین‌ورزان متصلب برایش همین شعر را کامنت می‌گذاشتند. برای من این بیت نماد «خفه‌شو» است، نماد پدرسالاری، مریدطلبی و بدگمان بودن به آدمی و تشخیص‌اش در مورد خوبی و بدی.
    در ضمن آن‌قدر در فضای عرفان بوده‌ام که معنی این بیت را بفهمم؛ اما در این روزگار محال است گفت‌وگویی را به جایی بکشانم که حریف چنین مزخرفی بارم کند؛ چه رسد به این که با نگاه ملامت‌بار هم باشد.
    راست‌اش، به این خضرهای قلابی ملامت‌گر پرطمأنینه و صلابت سخت بی‌اعتقادم. و به نظرم، یکی از دستاوردهای مهم انقلاب اسلامی بی‌اعتبار کردن این خضرها بود.
    ***
    امین جان،
    البته من هم بیزارم از خضرهای قلابی ملامت‌گر. اگر دقت کرده باشی این «تک‌مضراب‌ها» تفسیر یا جهت دهی خاص معرفتی نیستند. لایه‌ی زیرین همه‌ی این‌ها نکته‌ی ظریف‌تری دارد. فکر کنم بهتر است مدتی صبر کنی تا تصویر کلی پازل شکل بگیر د. اما «طمأنینه و صلابت» چیزهای بدی نیستند. بدون هیچ تردیدی بستر بحثِ من به این‌هایی که گفتی اشاره نداشت. اما برای این که مقصودم روشن باشد، بیت را با بیتی دیگر جایگزین می‌کنم.
    با مهر،
    داریوش

  2. امين گفت:

    داریوش عزیز، کم‌ترین علاقه‌ای نداشتم کامنت من باعث خودسانسوری بشود. شاید بسیاری خوانندگان حرفه‌ای‌تر در دام این «سوءتفاهم» که من افتاده‌ام نیفتند و نکته‌ی ظریف موجود در لایه‌ی زیرین این تک‌مضراب‌ها را به خوبی دریافته باشند. واکنش من هم همان‌طور که توضیح داده‌ام به احساس شخصی برمی‌گردد، مثل کسی که به دلیل خاطره‌ای ناخوش و مهوع، مثلاً از پیاز بدش می‌آید ولی دلیلی ندارد که به دیگری که با لذت همان را می‌خورد اعتراضی داشته باشد. لازم نبود که به دلیل وضعیت احساسی یکی از خوانندگان متن را سانسور کنید، ولی بد نبود که ببینید قبل از شکل گرفتن آن jigsaw puzzle یک نفر بدون اطلاع از تصویر کلی چطور قطعات تک تک‌اش را می‌بیند، شاید به اشتباه؛ ولی به هر حال می‌دانید که متن لزوماًً با خواننده آن کاری را انجام نمی‌دهد که نویسنده می‌خواهد؛ حتی اگر آن تصویر کلی هم کامل شود شاید این اختلاف نظر باقی باشد.
    ***
    امین جان،
    تغییری که دادم چندان صدمه‌ای به اصل ماجرا نمی‌زند. شاید بعدها داستانِ این تک‌مضراب‌ها را جداگانه نوشتم. اما دلیل تغییرش این بود که نمی‌خواستم چیزی بنویسم که باعث رنجش و آزار کسی شود. همین که وقت گذاشته‌ای و دست به کی‌برد نهاده‌ای که احساس‌ات را نسبت به آن بیت بنویسی، معنی‌اش این است که من هم باید واکنشی نشان دهم که دادم. جز این اگر بود نه تو آن نظر را می‌نوشتی و نه من تغییرش می‌دادم. البته حس احترام و دوستی هم که آدم به بعضی‌ها پیدا می‌کند باعث می‌شود بعضی چیزها را بیشتر رعایت کند!
    زنده باشی
    د.

  3. امين گفت:

    درست است که در کامنت قبلی صرفاً احساس‌ام را بیان کرده‌ام و سعی در موجه کردن و مستدل کردن‌اش نداشته‌ام، بد نیست بگویم چرا این بیت مشکل‌ساز است: چون «این مرحله»ای که از آن سخن می‌گوید نامشخص است و بنابراین در هر مرحله می‌توان از این بیت استفاده کرد. این مرحله هرگز تمام‌شدنی نیست، همواره می‌توان ادعا کرد که این همان مرحله‌ی ظلمات است که پدر مهربان و باصلابت باید دست‌گیر آدم خطاکار و مستعد گم‌راهی شود. مشوق همان کودکی طولانی است و داعی به گریز از آزادی و انداختن افسار ارادت به گردن است.
    مثال‌اش هم همان کامنت‌های محمدمسیح است. مثلاً می‌نوشت در تصمیم‌گیری مردد است، فوری برایش این بیت را می‌آمدند… تلویحاً می‌نوشت در حقانیت و مزیت جنگ مقدس دائمی به جای صلح شک کرده، فوری این بیت از آستین برادران بزرگ‌تر در می‌آمد.
    حالا که این را گفتم یک بیت نفرت‌انگیز دیگر از همین سنخ را هم این‌جا بنویسم:
    کار پاکان را قیاس از خود نگیر
    گر چه مانَد در نبشتن شیر و شیر
    این بیت نفرت‌انگیز است، چون وقتی از آن بدت بیاید خودش را به عنوان جواب تکرار می‌کند.
    ***
    امین جان،
    یک بار دیگر هم نوشتم که با استدلال‌ات صد در صد موافقم. نباید به بهانه‌ی این‌که پاره‌ای از مفاهیم سابقه‌‌ای در بستر فرهنگی و معرفتی ما دارند، دست از نقدِ آن‌ها بداریم. این‌ها را می‌فهمم و با تو کاملاً‌ موافقم. اما من اگر چه می‌دانم که با چاقو می‌شود آدم کشت نمی‌گویم از چاقو نفرت دارم، چون با این حساب هر وقت که میوه‌ام را پوست می‌کنم باید نفرت نوش جان کنم به همراه میوه! اما وقتِ آن که باشد، قتل و آدم‌کشی و سوء استفاده از ابزار و وسایل را هم محکوم می‌کنم.
    شاد باشی،
    د. م.

|