۷

اين غيبت بزرگ، اين عشقِ بی‌کران

از اداره می‌زنم بيرون کتاب به دست؛ بادبادک‌باز. اولين تصنيفی که گوش‌ام را می‌نوازد تا از راه‌پله‌های مترو پايين می‌روم، «زرد، سرخ، ارغوانی» است. انگار آتش زير خاکسترِ درون‌ام را شعله‌ور می‌کند اين ترانه. توی قطار که می‌نشينم دوباره لای کتاب را باز می‌کنم. از وقتی کتاب را شروع به خواندن کرده‌ام يک چيز هست که تمام قد پيش روی‌ام ايستاده و مرتب فقدانی را به رخ‌ام می‌کشد. حضور سنگينِ «بابا»ی امير چيزی را به يادم می‌آورد، حفره‌ای پر ناشدنی. بغض ته گلوی‌ام جا خوش کرده است.

هر چه صفحات را بيشتر می‌خوانم، اين «بابا»، حضورش، سرطان گرفتن‌اش، مرگ تدريجی‌اش، عاشق شدنِ امير، همه‌ی اين‌ها آتش‌ام می‌زنند. شجريان شروع کرده است حالا. در اوج می‌خواند که:
عشق چو کارِ دل است، ديده‌ی دل باز کن
جان عزيزان نگر، مست تماشای عشق

و انگار اين من‌ام که محو می‌شوم در تنهايی و بی‌کسی هميشگی. هر چه اين روزها فشار می‌آوردم به خودم، می‌بينم هر چه ياد و خاطره از پدر هست، خاطره‌های مبهم و گريزپا هستند. هر جا که نگاه می‌کنم، انگار ناخودآگاه‌ام می‌گويد هر چه رنج است و درد، از نبودنِ اوست. انگار اگر او بود پشت‌ام به کوه احد بند بود. انگار نبودن‌اش، خدا را هم با خود برده است. تا چشم به هم می‌زنم قطار از نورتهولت هم رد شده است. کتاب را می‌بندم. دستگاه نوا هنوز غوغا می‌کند. صدای کمانچه‌ی بهاری نمی‌آيد ديگر. بهاری هم رفته است. حالا صدای تارِ داريوش طلايی است که مرا به هم می‌ريزد. شجريان می‌خواند: «آتش عشقِ تو در جان خوش‌تر است» و من بغض‌ام می‌ترکد. اشکی که ساعت‌هاست گوشه‌ی چشمان‌ام جمع شده است زير شيشه‌های عينک فرو می‌غلتند روی گونه‌های‌ام. هم‌نوا با شجريان می‌خوانم: «جان ز عشق‌ات آتش‌افشان خوش‌تر است». نفس کم می‌آورم از زورِ بغض. چهره‌ام در هم می‌رود. همين‌طور که قدم می‌زنم به سمتِ خانه، از هجوم نگاه رهگذران لب‌های‌ام را گاز می‌گيرم که بغض و گريه و آواز در هم نياميزند. ياد امين می‌افتم و آن شب‌های دراز که او يا تار می‌زد يا سه‌تار. اشک‌ريزان غزلی زمزمه می‌کردم و دو سه ساعت بعد تازه‌تر و آرام‌تر بودم. حالا بغض را فرو می‌دهم. اشک‌ها را از گوشه‌ی چشمان‌ام پاک می‌کنم. کليد می‌اندازم به در. در را که باز می‌کند،‌ در آغوش من است و می‌بوسم‌اش. اما بابا نيست. من و او تنهاييم.

  1. سلام… نوشته ات به دلم نشست. راست گفته اند كه هر چه از دل بر آيد بر دل نشيند. اين جمله ات محشر است:« انگار نبودن‌اش، خدا را هم با خود برده است.» مرا به ياد پدرم انداختي كه سالهاست مسافر ملكوت شده است. روحشان شاد.

  2. آبان says:

    سلام قشنگ بود ولي من انگار تنها كسي ام كه خاطره از بابا نداره..

  3. آبان says:

    سلام قشنگ بود..نميدونم آدم خوبه خاطره داشته باشه يا نه….ولي كاش.

  4. rahman says:

    roheshan shad va gharin rahmate elahi.

  5. mohammad says:

    سلام داریوش جان
    من هم بادبادک باز رو خوندم. محشر بود. دو روز وقتم رو گرفت. نمی شد ولش کرد. تا حالا هم خیلی شده که گریز بزنم به اون کتاب. خیلی پدر امیر من را هم متاثر کرد. نه از دیدگاه و. از یه دیده دیگه.

  6. رحيم لقماني says:

    شايد فقدان پدر موهبت الهي بود كه به بركت آن تلاش وپشت كار وتحمل مصائب را به ارمغان آورد ودر پرتوي آن به دانش وخرد وعلم وآگاهي روي آوردي
    نميدانم نور دانش وآگاهي در دالان پر پيچ خم كلمات وعبارات فلسفي اسير شده كه به مدد آن نميتواني مادر ومصائب او را ببيني شايد روزي فقدان او نيز جز آه حسرت حاصلي نداشته باشد

  7. الهه says:

    سلام
    بسيار زيبا و دلنشين بود. منتظر نوشته هاي بعدي شما هستم. راستي چرا چند وقته كه زمزمه هاي دل نمي نويسيد؟

|