۴

پاسخ دکتر سروش به نقدهای اخير

Print Friendly, PDF & Email

در پاسخ به واکنش‌هايی که به سخنان اخير دکتر سروش در سوربن ابراز شده بود، دکتر سروش به سخنان حجة الاسلام بهمن‌پور مطلبی نگاشته است که متن کامل آن را (به نقل از سايت دکتر سروش) در زير می‌آورم.

دو نکته را اما می‌افزايم. نخست اين‌که چنان‌که خواهيد خواند، و من هم با دکتر سروش هم‌رأی هستم، ناديده انگاشتن لغزش‌های عظيم فکری و عملی سياسيون و بهانه جستن بر سروش اين‌جا دور از انصاف است. البته که من مطلقاً رويکردم به سخنان سروش از جنس سخنان بهمن‌پور نيست. در متن نامه‌ی دکتر سروش، جدای از نکات بر حق و به جايی که در آن آمده است، من هنوز باور دارم که بار عاطفی و احساسی اين نوشته بسيار زياد است (اين ايرادی است که بر نوشته‌ی من هم شايد وارد است). همچنين چنان که در نوشته‌ی پيشين‌ام متذکر شدم، نقد سروش بسياری از جوانب سياست حکومتی ايران را به صراحت به نقد گرفته است و نبايد در نقد سخنان او از اين نکته غفلت ورزيد. بايد نشست و اين مقولات را به دقت نقد کرد. در باب عصمت و امامت، مدتی پيش با دکتر سروش خود گفت‌وگو کرده‌ام و هنوز اگر و امای زيادی در برداشت‌های سروش دارم. کاش فضايی آرام‌تر مهيا شود تا بدون برچسب زدن‌های سياسی و متهم نمودن‌های فقيهانه بتوان نقد و جرح صريح يک عقيده کرد.

متن کامل نامه را از آن رو در اين‌جا می‌آورم که اصل آن در سايت دکتر سروش فونت مناسبی ندارد و حداقل برای من يکی چشم‌نواز نيست. اينک متن کامل نامه‌ی سروش:

بر من همه عيـب‌ها بگـفتـيد
يا قـوم الي متي و حتـّام
ما خود زده‌ايم جام بر سنگ
ديگر مزنيد سنگ بر جام

 جناب آقاي حجّة ‌الاسلام بهمن‌پور

نقد مشفقانه و غيرت‌ورزي ديندارانه‌تان را ارج مي‌نهم و نکته‌هاي زير را بر سبيل توضيح براي شما و آيندگان برنوشته‌تان مي‌افزايم و اميدوارم که پايگاه «بازتاب»، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.

يکم. گمان نمي‌کردم سخنان من خنده‌آور يا گريه‌آور باشد. بهتر بود آن را تأمل‌انگيز مي‌خوانديد.

آيا بهتر نبود که براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقه‌يي من در سوربون ـ پاريس ـ مي‌پرداختيد. و به آن خلاصه ناقص که دانشجويان فراهم‌آورده‌اند بسنده نمي‌کرديد، تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزون‌تر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟

دوّم. لُبّ کلام من در باب دموکراسي و اسلام (که گزيده نارساي دانشجويان آن را به‌خوبي منعکس نمي‌کند) اين بود که تمدن اسلامي تمدني فقه‌محور است و از فقه سالاري تا دموکراسي که قلبش قانون سالاري (نوموکراسي) است، فاصله چنداني نيست. مسلمانان به رعايت قانون و مقررات در حيات فردي و جمعي خود خوي گرفته‌اند و لذا با قانون‌سالاري ناآشنا نيستند. نارسايي نظام فقهي البته در اين است که تکليف‌انديش است نه حق‌انديش. و لذا داروي شفا بخش حق را   بايد به اين اندام نيم مردة تکليف‌انديش، تزريق کرد تا تندرستي و چالاکي دموکراتيک پيدا کند و جامة عدالت امروزين (که بر مدار حقوق بشر مي‌گردد) بر قامتش راست آيد و توازني مطبوع و مطلوب ميان حق و تکليف برقرار کند.  و اين بسي فاصله دارد با آرمان خيال‌‌انديشانه کساني که خواهان استخراج دموکراسي از متن تعليمات اسلامي‌اند.

سوّم. نوشته‌ايد که «لاجرم مي‌خواهيد با اين استدلال بگوييد که ملت ايران براي استقرار دموکراسي يا هرچيزي نظير آن بايد دست از تشيع بردارد». قريباً خواهم گفت که من چه مي‌خواهم بگويم اما اي کاش شما شعله‌اي از آتش غيرت ديني خود را درخرقة متکلم رسمي حکومت ايران، محمدتقي مصباح يزدي، مي‌زديد که پانزده سال است به صد زبان و صدبرهان مي‌کوشد تا اثبات کند که دموکراسي و اسلام در تضاد‌ند و به او مي‌گفتيد که  «شما مي‌گوئيد ملت ايران براي استقرار دموکراسي بايد دست از اسلام بردارند». و آنگاه بر او بانگ مي‌زديد که «نمي‌دانم بر سخنان شما بخنديم يا بگرييم و شما مي‌خواهيد به مردم ايران خدمت کنيد يا خيانت؟». آقاي مصباح که تشيع را عين اسلام حقيقي و حقيقت اسلام مي‌داند، مگر مفاد صريح سخنانش اين نيست که تشيع و دموکراسي ناسازگارند و به قول شما «ريشه‌اي‌ترين اعتقاد شيعيان غير قابل جمع با مردم سالاري» است؟ و مگر تشيع چيزي غير از تئوري نبوت و امامت و مهدويت است؟ و مگر تضاد اسلام (بخوانيد تشيع) با دموکراسي، منطقاً مدلولش اين نيست که نبوت و امامت و مهدويت با دموکراسي ناسازگارند و پيامبر و علي و مهدي مخالف دموکراسي‌اند؟

باري من و مصباح يزدي ظاهراً هم داستانيم که اسلام و تشيع موجود با دموکراسي ناسازگارند. وي مي‌گويد براي دموکراتيک شدن دست از اسلام برداريد يا مسلمان بمانيد و با دموکراسي وداع کنيد، اما من مي‌گويم لازمة اخذ دموکراسي ترک مسلماني نيست، شما در کدام جبهه‌ايد؟

چهارم. من در باب امامت و ولايت چيزي بيش از آنچه قبلاً در «بسط تجربه نبوي» و در «مسأله خاتميت» آورده‌ام، نگفته‌ام. شايسته است آن را دوباره بخوانيد. خاتميت، چنانکه من در مي‌يابم، مقتضايش اين است که پس از پيامبر سخن هيچ کس در رتبه سخن وي نمي‌نشيند و حجيّت گفتار او را ندارد. حال سخن در اين است که امامت را شرط کمال دين شمردن و امامان را برخوردار از وحي باطني و معصوم و مفترض‌الطاعه دانستن (چنان که شيعيان مي‌دانند) چگونه بايد فهميده شود که با خاتميت ناسازگار نيفتد و سخن‌شان در رتبه سخن پيامبر ننشيند و حجيت گفتار او را پيدا نکند؟  آنان را شارح و مبيّن معصوم قرآن و کلام پيامبر دانستن نيز گرهي از کار فروبسته اين سؤال نمي‌گشايد. آيا امامان، براي پاسخ به هر سؤالي، به کلمات پيامبر رجوع مي‌‌کردند و آنها را مي‌خواندند (در کجا؟) و مي‌انديشيدند و آنگاه جواب مي‌گفتند يا جواب‌ها (چنانکه شيعيان مي‌گويند) نزدشان حاضر بود و نيازي به اجتهاد و إعمال رويـّت و پژوهش و تحليل نداشتند. و لذا سخني که مي‌گفتند بي‌چون و چرا وبي احتمال خطا و بر اثر الهام الهي، عين کلام پيامبر بود و جاي اعتراض نداشت؟ اگر اين دوّمي باشد، فرق پيامبر و امام در چيست؟ و آيا در اين صورت، جز مفهومي ناقص و رقيق از خاتميت چيزي بر جاي خواهد ماند؟ شما طوري از نقش شارح بودن امامان شيعه سخن مي‌گوئيد که گويي «مجتهد معصوم»اند اما مگر مجتهد معصوم خود مفهومي تناقص‌آلود نيست؟ باري جواب اين سؤالات هر چه باشد، آيا امامان را در رتبه پيامبر ندانستن و بنيان خاتميت را استوار کردن و «سنگ خاتميت را بر سينه زدن» (به قول شما) جفا بر اسلام و کاستن از منزلت ولايت است؟

گفته‌ايد که من ولايتي را که براي ملاّي رومي قائلم از امامان شيعه دريغ مي‌کنم. دريغا که اين جا (و هيچ جا) مقام طرح عقايد شخصي نيست، اما ناچار مي‌گويم که من شيعه غالي نيستم و نه در مورد ملاّي روم و نه هيچ کس ديگر (پس از پيامبر(ص)) قائل به نبوت و شؤون و لوازم آن نيستم. از اين که بگذريم، هر درجه‌اي از درجات قرب الهي را براي آدميان ممکن و ميسور مي‌دانم و از دوام ولايت معنوي و «بسط تجربه نبوي» جز اين مراد ندارم.

روايتي از امامان شيعه رسيده است که: «در مورد ما هر چه مي‌خواهيد بگوئيد، فقط ما را به مرتبه الوهيت نرسانيد» (نزّلوانا عن الرّبوبيّة و قولوا فينا ما شئتم). شما عالم علم‌الحديث هستيد و از اصالت اين روايت با خبرتريد. در اين روايت چنانکه مي‌بينيد فقط اجتناب از ربوبيّت خواسته شده است و از نبوت سخن نرفته است. اگر غلط نکنم اين روايت با آنکه ظاهري ضد غلّو دارد، بايد پرداخته‌ غاليان شيعه باشد. دقيق‌تر آن است که آنان را نه

  1. آخر خط says:

    ملکوت عزيز کجاي متن احساسي است، مگر جايي که به اعتقاداتت فشار مي آورد. بنظرم دکتر با انتشار اين دو مطلب اخير خود را صاحب دو دنيا کرده است. برادر گرامي خير عافيت بهتر از سود دنياست که مي دانم پذيرش گفته هاي ايشان در باب امامت و اوليا يعني دکان علما و آيات عظام تخته شدن.
    دوست عزيز،
    آن‌جای متن احساسی است که مدد از شعر و استعارات بی‌شمار می‌گيرد و البته به جای خود رواست و در پاسخ آقای بهمن‌پور چه بسا چنين جوابی مناسب است. اما دکتر سروش بسی بهتر از اين می‌توانست نوشت و دقيقاً اين جزييات را پاسخ می‌توانست داد. ديگر اين‌که من نفهميدم دکتر سروش چگونه خود را «صاحب دو دنيا کرده است»؟! شما خداييد يا پيامبر؟!
    سخنان دکتر سروش گزند زيادی به باور من يکی وارد نمی‌آورد. چيزی در اين ميانه از دست نمی‌دهم،‌ مطلقاً. اين‌که دکان آيات عظام هم تخته خواهم شد البته بايد دغدغه‌ی آيات عظام باشد نه من.
    تمام اين‌ها مطلقاً به اين معنا نيست که دکتر سروش رواست همه جا مبهم، عاطفی و احساسی با دنيايی از شعر عارفانه سخن بگويد. مقولات دقيق،‌ نقد و بحث دقيق هم می‌طلبد.

  2. Ramin says:

    aval. matin soroush be hich onvan ehsasi nist.
    dovom. Irad shoma be soroush va ehsasi-atefi bodan matnash, adam ra be khande miandazad. Shoma khod az jomle kasani hastid ke tamimi neveshtehayetan be vijeh dar morede Islam sara sar ehsasi ast. Naghd akhir shom, va sahebe sibestan, bar araie akhir soroush az eradate va alaghe shoma be tashaio ab mikhorad va be vageh havi hich nokteh taamol baran gizi nist.
    sevom. “nobat asheghi” be paayan reside ast, biayid chandi “ahan deli” konim, va del be mashogeh doroghini nabandim.

  3. مهرداد says:

    سلام دوست عزيز
    باز هم به وبلاگ من سربزنيد خوشحال مي شم
    برام جالب بود وقتي تو google جستجو كردم و ديدم كه وبلاگ من رو دنبال مي كرديد و معرفي كرديد ممنون از شما

  4. Rouhi says:

    آقا ما بالاخره نفهمیدیم تو به گفته های سروش نقد داری یا نداری؟ الان که جواب داده طرفدارش شدی.
    آقای فرج زاده‌ عزيز،
    قضيه اين قدر پيچيده نيست. لازم نيست همه چيز را سياه و سفيد ببينيم. مراتب ارادت من به دکتر سروش بر کسی پوشيده نيست و بارها هم از آن نوشته‌ام و هنوز هم بر سر سخنان‌ام هستم. اما ارادات داشتن به دکتر سروش مطلقاً به معنای تسليم و تعبد در برابر او نيست. البته که من به دکتر سروش نقد دارم. من «طرفدار» دکتر سروش نيست. بايد «طرفدار»‌ حقيقت بود نه شخص. در ضمن انتقادات من کجا و سخنان آقای بهمن‌پور کجا؟! سخنان من در باب امامت و نبوت کماکان باقی است با همان پرسش‌ها. مزيد توضيح اضافه می‌کنم که هيچ وقت امامت و نبوت را به سياست جمهوری اسلامی پيوند نزده بودم که بخواهم به نحوی از انحاء در نقد و ابطال يکی به همراه ديگری بکوشم.
    به هر تقدير، نوشته‌ی دکتر سروش اگر چه حاوی نکات ارزش‌مند و به جايی در حوزه‌ای که از آن سخن گفته است بود، باز هم جای پرسش و نقد باقی است و مطمئن هستم که دکتر سروش خود بی‌اعتنا به اين پرسش‌ها نخواهد ماند.
    با احترام،
    داريوش

|