۱۱

معین، آشوری، سیمین بهبهانی و ماجرای یک شعر

دقایقی پیش داریوش آشوری تلفن زد و خواست که لوگوهای سایت‌های حامی معین در انتخابات را به وبلاگ‌اش بیفزایم. خیلی خیلی خوشحالم که می‌بینم زبان‌شناسی که در این سال‌ها مرتب از مدرنیته و مسایل مبتلا به جامعه‌ی ما نوشته است و هر روز دغدغه‌ی این مسایل را دارد، دست رو دست نمی‌گذارد و از شور و حال جوانان به وجد می‌آید و رسماً همراهی‌اش را با ملت و جوانان این دیار اعلام می‌کند و در عین حال خود را به هیچ گروه سیاسی گره نمی‌زند.

در این انتخابات،‌ به اعتقاد من، تمام کسانی که به معین رأی می‌دهند تکلیف‌شان با انتخابات روشن است:‌ این‌ها به شخص معین رأی نمی‌دهند؛ به یک تفکر رأی می‌دهند، به یک تیم و یک گروه رأی می‌دهند و خود را از دایره‌ی انفعال بیرون می‌کشند. رأی به معین، نه رأی به شخص معین است، نه رأی به باورهای مذهبی، نه چیزی است برای بالا بردن مشروعیت نظام و حرف‌هایی از این قبیل. رأی به معین یعنی رأی برای به دست گرفتن حاکمیت و سرنوشت کشور، توسط خود مردم. وقتی مردم به این شعور برسند که حاضر نباشند به هیچ قیمتی، حاکمیت کشور را، با اعتزال و گوشه‌نشینی، یا مخالف‌خوانی و بهانه‌جویی،‌ دو دستی تقدیم اقتدار و انحصار کنند، هر چند ممکن است در مبارزه‌شان شکست بخورند، به نظر من به حرکت مهمی رسیده‌ایم. جناح قیم‌مآب و اقتدار گرا، اگر هم قرار باشد، بر مسند حاکمیت ملی بنشیند، حداقل باید این را بفهمد که آن‌ها که دل‌شان برای ایران می‌تپد، حتی اگر شده با یک رأی، فقط با یک رأی هم که شده، سهم خود را از این حق خواهند گرفت.

اما سیمین بهبهانی که بانوی برجسته‌ی شعر است، چیزی نوشته است که عمیقاً مایه‌ی حیرت من است. هر چه فکر می‌کنم می‌بینیم که این نوع موضع گرفتن‌ها تنها مرا به یاد پنجاه سال پیش و زمان پیش از انقلاب می‌اندازد که روشنفکران برای اعلام برائت‌شان از نظام شاهنشاهی، به هر وسیله‌ای متوسل می‌شدند تا حرف‌شان را بزنند. اما حرف خلاصه‌ی من خطاب به سیمین، که بسیار هم شعرش برای من عزیز است (شخصیت‌اش را که اصلاً نمی‌شناسم)، این است که شاعر تا زمانی که شعرش منتشر نشده است و در دست مردم نمی‌گردد و مردم نمی‌خوانندش، صاحب شعر خودش است. اما وقتی شعرت را منتشر کردی، دیگر مالکیتی بر آن نداری. یاد شاملو می‌افتم که گفته بود چرا نوحه‌خوان کاباره‌های لوس آنجلسی شعر من را خوانده است؟ سیمین اگر واقعاً دغدغه‌‌هایی مشابه داشت، باید به خوانده شدن شعر توسط همان خواننده هم اعتراض می‌کرد. همان اندازه که خواندن شعر سیمین توسط داریوش اقبالی خالی از ایراد و اشکال است،‌ استفاده‌ از آن به عنوان شعاری برای اصلاحات خالی از ایراد است. مگر سیمین دوست ندارد وطن دوباره ساخته شود؟ نکند سیمین بهبهانی هوس کرده است در تنهایی و خلوت خویش و فقط با بازی با کلمات دوباره وطن را بسازد؟ از سیمین بهبهانی واقعاً بعید بود. مگر این همه خواننده‌ی متفاوتی که شعر سایه را جا به جا دارند می‌خوانند، مدام و مرتب باید از سایه اجازه بگیرند؟ شاعری که متعلق به مردم باشد و دل‌اش برای مردم بتپد آن هم در چنین مخمصه‌ی عجیبی که ملت در آن گیر افتاده‌اند، نمی‌آید انگشت بکند توی چشم این همه جوان، فقط برای این‌که بگوید من با این حاکمیت یا این انتخابات مخالفم! آمدیم و فردا میلیون‌ها نفر به معین رأی دادند. سیمین فردا می‌آید می‌گوید من از شما میلیون‌ها اعلام برائت می‌کنم؟ نمی‌دانم. نمی‌فهمم. اصلاً درک نمی‌کنم این رفتارها را.

تکمله: صاحب سیبستان پای آخرین مطلب جمهوری قلم نوشته است:
«با همه احترامی که برای سیمین بهبهانی نازنین دارم این بیانیه اش را نهایت کج سلیقگی و خودخواهی و وقت نشناسی می‌دانم. آخر چه کسی گفته که شاعر باید بدود و هر جا که از شعرش استفاده شد تأیید یا تکذیب کند؟ ساختن وطن ساختن وطن است و به سال ۶۰ یا ۷۰ یا ۸۴ و ۱۴۰۰ هم محدود نیست! فقط هم از عهده شاعران بر نمی‌آید وگرنه همیشه آرزو می‌ماند.»

این هم برای گل‌ روی سیمین خانم از عین‌القضات همدانی:

«جوانمردا! این شعرها را چون آینه دان! آخر دانی که آینه را صورتی نیست در خود اما هر که نگه کند صورت خود تواند دیدن همچنین می‌‌دان که شعر را در خود هیچ معنایی نیست اما هر کسی از او آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کارِ اوست. و اگر گویی شعر را معنی آن است که قایلش خواست و دیگران معنی دیگر وضع می‌‌کنند از خود، این همچنان است که کسی گوید صورت آینه صورت روی صیقلی است که اول آن صورت نموده و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن آویزم از مقصود باز مانم.»

  1. هوشنگ گفت:

    چیزی که شما نتوانسته‌اید ببینید آن است که خانم بهبهانی زنده است، که عمرش دراز باد، و در دسترس. چرا نتوانسته‌اند کسی را پیش او بفرستند و او را از کاری که می‌کنند پیشاپیش آگاه کنند؟ وطیفه داشتند، باید چنین کاری را می‌کردند. و اگر خانم بهبهانی راضی نمی‌شد حق نداشتند چنان کاری بکنند. گیرم که حرف خانم بهبهانی شما را خوش نیامده باشد، چرا نتوانستید تحمل بکنید؟
    هوشنگ عزیز،
    حرف‌ات متین است. اما من نمی‌دانم اعتراض خانم بهبهانی به چی‌ست؟ این‌ها که نرفته‌اند خودشان تمام شعر را بیاورند به عنوان شعار. همان چهار کلمه‌ی اول است. وانگهی گرفتیم این حرف شما درست باشد، چرا خانم بهبهانی به داریوش اعتراض نکرده است؟ مگر داریوش از بهبهانی اجازه گرفته بود؟ چرا باید اجازه می‌گرفت؟ اجازه به نظرم زمانی معنا دارد که این شعر منتشر نشده باشد. نه این‌که منتشر شده باشد و مدت‌ها هم از انتشارش گذشته باشد و توی ذهن و زبان مردم جا گرفته باشد. بهبهانی می‌تواند به مردم بگوید شما حق ندارید بدون اجازه شعر مرا زمزمه کنید؟ زنده بودن بهبهانی دلیل بر این نمی‌شود که این قدر غوغا سر شعر به پا شود. نکته‌ی دیگر این‌که توی بلبشوی انتخابات آیا جای این حرف‌ها هست؟ توی این شلوغی باید کسی برود اجازه بگیرد؟ این‌جا هر کسی هر حرفی می‌زند! می‌شود به لاریجانی گیر داد که تو که نمی‌گذاشتی اسم شاملو را در تلویزیون‌ات ببرند، حق نداری اسم دولت‌ات را بگذاری «هوای تازه». اما مگر معین همچین کاری با بهبهانی کرده است؟ انصاف هم چیز بدی نیست.

  2. با اینکه با بیشتر دیدگاه‌های شما موافق نیستم، اما این یادداشت‌تان را پسندیدم. بسیار دقیق نوشته اید. ممنون.

  3. امیر خان گفت:

    ملکوت عزیز
    من هم با شما در این مورد موافقم که دیگر این شعر متعلق به شخص خانم بهبهانی نیست و من نیز تعجب کردم. از نوشته تان ممنونم.

  4. هوشنگ گفت:

    انصاف نه تنها چیز بدی نیست بلکه بسیار هم خوب است. معلوم است که شما خود بیشتر از آنهایی که نوشته‌اید غرق غوغا هستید و وجود نازنین خانم بهبهانی را در هیاهوی غوغایی که نوشته‌اید گم کرده‌اید. غوغا ماندگار نیست و نیازی نیست ما در آن گم بشویم و یا آنگونه که از نوشته شما برمی‌آید، جوانان را به جان خانم بهبهانی بیاندازیم. آنچه با خانم بهبهانی شده خطا بوده است و بایستی از ایشان دلجویی گردد.
    هوشنگ عزیز،
    بگذار روشن‌تر حرف‌ام را بزنم و قال قضیه را بکنم:‌ من در رد موضع خانم بهبهانی دلیل آوردم. استدلال کردم که وقتی شعری چاپ می‌شود مالکیت‌اش از دست شاعر خارج است (حرف من نیست – می‌توان به قرن‌ها قبل و عین‌القضات و مولوی باز گردی). به همین دلیل این ادعای خانم بهبهانی، ادعایی نامتناسب و نامعقول بود. خوب کاری ندارد برادر، شما هم استدلال کنید و این دلیل ما را مخدوش کنید، نه این‌که بروید- ذیل کامنت آن صفحه – به مهدی جامی بد و بیراه بگویید و متهم‌اش کنید (تازه بگویید آن را کس دیگری نوشته است. یقیناً صاحب سیبستان خودش چشم‌اش باز است و اگر کسی به نام‌اش چیزی بنویسد، تکذیب‌اش را بلد است خودش همان‌جا بنویسد). دلیل‌اش را نشانه بگیرید و بگویید این‌جای‌اش غلط است. فرمان صادر نکنید که چنین باید کرد و چنان باید کرد. بگویید چرا باید چنان کرد؟
    با مهر،
    داریوش

  5. تكمضراب گفت:

    نمی بینی دوباره و یا این احول شدن ، باز از سر صلاح و سیاست است؟حضرت!!!؟ کار را به اشاره و مثالی بر می آورم ، با این امید که در خانه کس باشد و یک حرف هم بس !آقا….در نظر بیاور که فردا روزی ، پینوشه ای وطنی ،این شعر را مایه کار و بار و رنگ و ریای خود کند و نردبام صعود به تخت بارگاه !! آنوقت چه ؟ باز هم همین ها را می گوئی ؟نه پدر جان سیمین خانم مخالف آن نیست که وطن ساخته شود ! بلکه او، اما ها و اگر ها دارد و به حق هم که …کی و چه کسی بسازد ؟ چگونه بسازد ؟ به کدام قیمت ؟ وبا استخوان چه کسانی ؟ یادتان هست لابد یا خوانده اید که از آن شاه بابای مرحوم تا خود هیتلر هم ، همگی ذکر (( دوباره می سازمت وطن )) از ذهن و زبانشان نمی افتاده !!!و ، پس ، یعنی ، اینکه ، شعر و کار هنری مال مخاطبان است ، اما مصادره به مطلوب کردن (( کارها )) و (( شعر ها ))، حق کسی که نیست ،هیچ !! خیلی هم عمل فرصت طلبانه و بی ربطی ست ، هر چند شیوه مرضیه اهل سیاست باشد !برخورد با این شعر ، مرا بیاد برخورد با حکم حکومتی انداخت ، که … حکم حکو ، بد است ، اما برای ما خوب ، و به همین سیاق ، دوباره ساختن وطن ،اگر توسط سیمین و دیگران (( تو بخوان ،نیروهای مترقی اپوزیسیون )) باشد بد است و لغو و خواننده و شاعر را باید گرفت و داغ و درفش کرد ، اما اگر ما بسازیم ، هم شعر خوب است و هم ساختن !! و و در آخر هم در نظر بیاورید که فردا جناب ژنرال ق، به جایی برسد ، و از هم اکنون مجسم اش کنید در حال خواندن این شعر که ..دوباره می سازمت وطن !!! آری دوباره می سازمت ، اما طوری که چهار تا وطن دیگر هم از بغل ات سبز شود !!!و آنوقت چی؟؟ و چه خواهی گفت ؟ یعنی ژنرال هم اجازه دارد که دست بر ادب ما بگشاید و با این استدلال که هرچه برای رسیدن به قدرت طریقیت داشت ، برای تشنه قدرت موضوعیت هم باید داشته باشد ؟؟نه جانم .نه حرف سیمین خانم را گرفته اید و نه معنای واکنش او را دریافته اید ، و این ناگزیر است برای آنان که حرمت کلام آزاد و آزادی کلمه را در پای ارباب قدرت قربانی می خواهند !
    آقا/خانم میم/تک‌مضراب نازنین و عزیز،
    دل‌مان برای افاضات سرکار تنگ شده بود. خوب شد آمدید. داشتیم دق می‌کردیم ها!
    د.م.
    پ.ن. در ضمن، چه کسی گفته است که اگر سیمین بخواهد وطن را بسازد بد است؟ ما که نگفتیم سیمین را باید به خاطر این شعر داغ و درفش کرد. تمام حرف این است که این واکنش نه عقلانی و مناسب است و نه وقت‌ آن است. وانگهی انصاف آیا حکم می‌کند معین و همین جوانانی که با شور و شوق دارند شعر سیمین را می‌خوانند با هیتلر و پینوشه و شاه مقایسه کنیم؟ خدا خیرتان بدهد،‌ برادر/خواهر!

  6. محمود ف گفت:

    سلام داریوش جان. به نظر من هم کار شاعر جالب نبود. اما بالاخره یک روزی باید یاد بگیریم که آن ادب و تعارفی که هر روز در کوچه و بازار حواله این وآن می‌کنیم را در سایر مناسبات هم اندکی به کار گیریم. به نظر من مشارکتی‌ها همان اول می توانستند با یک تلفن کسب اجازه کنند. اینکه نمی شود ما تعارفی‌ترین مردم و ضمنا بی دیسیپلین‌ترین باشیم!
    ضمنا منتظر مطلبت هستم. به خصوص اگر می‌شود قبل از انتخابات. توی خود دبش هم می‌شود منتشرش کرد.

  7. نقطه الف گفت:

    شعر هیچ شاعری ندارد! هر خواننده ی شعری شاعر آن لحظه ی شعر است…و خوب نیست از شاعران دوباره دلگیر باشیم.

  8. تك مضراب گفت:

    آقا،!! افراد با هم مقایسه نشده اند،بلکه اشاره به ،عملکرد ها و شباهت شان شده بود ،این ظریفه را نیز ،چونان مورد پینوشه نگرفته اید که خطاب و اشاره به که بود ،(( این هم سر باقی نگرفتن های مصلحتی و یا از سر غفلت تان ))!و تا شاید بالاخره بگیرید،… داستان آن فلوت نواز شهر (هامل)را بیادتان می آورم ،همانکه ،به فریب نغمه ای از فرط زیبائی ،جادوئی، کودکان محو و شیفته آهنگ ، را بدنبال خود ریسه کرد و برد و برد به همانجا که می خواست و نمی خواستند! حالا باید پرسید آیا این حق آهنگساز آن ملودی نیست ، که دستکم در مقام یک موسیقی دوست معمولی ، آه و فریاد بر آرد که ،مسلمانی نیست ؟ و اما ۲ نکته، اول آن که این که ((چه موقعی وقت چه کاریست و چه موقع نه!)) و این ((موقع شناسی ))ها را، ابزار کردن تا به مقصود برسند ، خاص و ویژه اهل سیاست است و ترجمه اش در بسیاری موارد ، همان فرصت طلبی ست ،و اپورتونیسم !دوم اینکه انصاف طلب کردن ،جائی که حریف در نهایت بی انصافی ،شعر شاعر را که زنده است و قائل به نیت اصلی گفتن شعر، وسیله بردن انتخابات می کند !!!!!! طرف را زیادی بی تفاوت و خام پنداشتن است !به نهایت پیداست که شما دغدغه معین !! و خطوط سیاسی،و برد و باخت بیشتر دارید تا شعر و سیمین و عین القضات !!نیت خود بی پرده و آشکار بگوئید ، تا چند صباحی دیگر که از پس امروز به یقین بود فردائی،ما مخاطبان امروز ، قلب از قلب ، باز شناسیم !
    پ.ن، اینقدر به خود زحمت ، کوچک انگار نوشتن و کنایه زدن هاتی خنک را ندهید !که(( دق کرده اید و یا می کنید از فراق و فراغ یاداشت های این قلم،))…این پیکان باد که رها می کنید ،به هیچ جای هیچ کسی بر نخواهد آمد!
    آقا/خانم میم/تک‌مضراب/جان جهان یا هر که هستید! برادر/خواهر عزیز که نه اسم درست و حسابی داری و نه هویت روشن و مشخص و همیشه دوست داری پشت پرده باشید و پنهان. بنویسید و خالی شوید! چنان که ما می‌نویسیم. ولی خودمانیم ها، بد نیست شما هم وبلاگ بنویسید تا مردم بهتر بشناسندتان و بدانند شما که همیشه اهل واکنش هستید، هنگام کنش چه انسانی می‌شوید؟ روشن کنید که اصلاً موضع شما، حرف شما، ادعای شما چی‌ست؟ به هر حال ما دل‌مان برای لطیفه‌ها و ظریفه‌های ادبی شما همیشه تنگ می‌شود! خرم باشید، برادر/خواهر!

  9. تك مضراب گفت:

    ۱/ همین که ما در این گذار دو روزه از سوی او ،به نان ارزیده ایم از سرمان هم زیاد است .و به نام ارزیدن ،دیگر زیاده خواهی ست ! و تازه چه اهمیت دارد ،نام من یا دیگری چیست ؟(( ما قال)) را که یادتان نرفته !من قال را رها کنیم !۲/ منظور از هویت درست و حسابی !!!را نفهمیدم !!اگر منظور همان است که سرکار و دیگران دارید ،نه ،ممنون !! نه دارم و نه میل اش را !!۳/نا آشکارگی، از آن برگزیده ام،تا مالرو، (( در گله آوردن)) و ((جزوی از گله پنداری )) و بالمآل، داوری بر اساس کار و بار و حرفه و گذشته را کور کنم!۴/وبلاگ هم کسانی باید بنویسند که همیشه و در هر موردی میل به قول خودتان افاضات در ایشان شعله ور باشد و بشود.
    برادر/خواهر عزیز،
    چرا عصبی می‌شوید. من قال و ما قال چه ربطی دارد به این حرف‌ها. من به استدلال شما کار دارم نه این‌که چه کسی هستید. دانستن هویت شما از باب آشنایی است. شما انگار یادتان رفته است که مثل ما آدم هستید و همه‌ی ما خطا می‌کنیم. با این راهی که شما در پیش گرفته‌اید آدم شک برش می‌دارد که نکند شما می‌ترسید از افشا شدن نام‌تان که خدای ناکرده آبرویی برود! البته آن طرف قضیه هم هست که از فرط تواضع و فروتنی، نمی‌خواهید حدیث نفسی باشد و طلب شهرت و جاهی. آخر این حرف‌های حکیمانه‌ای که شما می‌زنید قطعاً مایه‌ی خوشنامی می‌شود و شاید در آیین قلندران اهل مروت که سلطان فتوت هستند، این‌ها باعث ریا می‌شود! خدا عالم است به هر حال!‌ما که سر دل شما را نمی‌دانیم. اسم شما را از این جهت می‌خواهم و آدرس‌تان را که دل کلام با هم بنشینم درد دل بکنیم. شاید با هم رفیق شدیم. خدا را چه دیدی؟ شاید چیز دندان‌گیری داشتید که یادمان بدهید بدون این مانع وبلاگ‌نویسی. برادر/خواهر نازنین! این‌قدر به همه بدبین نباشید. اسم‌تان را هم که بگویید (آدرس ای‌میل من توی همین صفحه هست)، یقین داشته باشید که جایی جارش نمی‌زنم تا یا آبرویی برود و تخریب و پرده‌دری شده باشد، یا خدای ناکرده خدشه‌ای بر گوشه‌نشینی شما وارد شود. بیایید با هم دوست باشیم. از دعوا کردن و یقه‌پاره کردن چیزی حاصل من و شما نمی‌شود برادر/خواهر (ببخشید هی این دو تعبیر را به کار می‌برم. آخر شما اصلاً هیچ وقت نمی‌گویید که خواهرید یا برادر!).
    با دوستی،
    د.م.

  10. میترا گفت:

    خواستم بگویم دست مریزاد من نیز دقیقا به همین استناد کردم که شعر شاعر در پس نشر دیگر ازاو نیست چیزی می شود چون هویت ملی دقیقا مثل بعضی از ترانه ها و تصنیف ها.

  11. بهزاد گفت:

    درود
    دوست عزیز مقایسه شما از این مطلب که آقای معین و آقای داریوش را قیاس کردید کار اشتباهیست به نظر من
    داریوش برای خواندن این شعر اجازه کرفت اما آقای مین اگر می خواست شعر سیمین را شعار قرار دهد باید اجازه می گرفت و من هم هم چین حدسی می زدم که سیمین بهبهانی اعتراض کند به این عمل دکتر معین اما
    ما از یک منظر دیگر اگر نگاه کنیم می بینیم که دوباره می سازمت وطن جیزی نیست که در یک شعر بیاید بلکه در دل مردم ایران نقش بسته است
    اگرمعین می گفت دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش آن وقت خانم سیمین بهبهانی حق اعتراض داشت
    که فکر می کنم معین هم گفت: دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان

|