۳

اضطرار

کودکی بودم. نوجوان بودم. هر بار گذارم به روستای پدری و مادری می‌افتاد، یکی از چیزهايی که بعدها از خاطرات آن روزگار برای‌ام به ياد ماندنی شد، مناجات‌ها و راز و نيازهايی هنگام غروب بود که در ميان جمعی روستايی صميمی و ساده، دل از من می‌ربود. و هر چه بود در آن آهنگ بود، در آن موسيقی. آن موسیقی که چه بسا هر شب در پايان هر دعايی تکرار می‌شد. آن‌که به آوازی حزين می‌خواند: «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء». و من معنای مضطر را آن وقت نمی‌فهميدم. سال‌ها طول کشيد تا معنای اضطرار، مثل زلزله‌ای خانه‌ی روح‌ام را تکان بدهد. و تا اضطرار نيايد تو چه می‌فهمی سوء يعنی چه و کاشف السوء يعنی که؟ تا مصيبتی نيايد تو چه می‌دانی «انا لله و انا اليه راجعون» يعنی چه؟ و تا خاک نشوی، تا «کالعهن المنفوش» نشوی، چه می‌فهمی که «کل من عليها فان و يبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام» يعنی چه؟ و تا همه‌ی اين‌ها را مو به مو و سطر به سطر نخوانده باشی و نیازموده باشی، شادی را نخواهی فهميد. می‌شود بيهوده شاد بود. اما به يک تندباد اگر شادی‌ات بر باد برود، تازه می‌فهمی که شادی‌ات کجا بايد ريشه بدواند تا بازيچه‌ی هر بادی نشوی؛ تا «گر سيل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود»، مثل مرغان آبی، سبک‌بال بزنی به سينه‌ی دريای توفانی! و… قصه‌ی من، افسانه‌ی من، لالايی من، همان آواز بود. همان نغمه. همان «آواز حزين» که عمری است بر بالين من می‌خواند که: «ای عاشقِ ديوانه‌ی من! خواب‌ات هست؟». و تو چه می‌فهمی «باده‌ی شبگير» يعنی چه وقتی که حتی يک بار از تسبيح سحرگاهی مرغان مست نشده باشی؟ می‌دانی بعضی اوقات لازم نيست خم و راست شوی – در واقع اگر کلید را پيدا کرده باشی، هیچ وقت لازم نيست خم و راست شوی؛ بايد مثل موج بروی و بيايی! بعضی وقت‌ها تسبيح و سجاده و عبا لازم نيست. بعضی وقت‌ها گوش شنوا لازم است. بعضی وقت‌ها کافی است بروی وسط حياط. روی پشت بام. روی بالکن. سينه‌ات را از هوای پاک پر کنی و به حوصله به صدای مرغان گوش بدهی. همين. اگر ديوانه شدی و حال‌ات خراب شد و بغض‌ات ترکيد، آن وقت است که معنی «باده‌ی شبگير» را فهميده‌ای! تازگی يک چيز ديگر را هم فهميده‌ام. اين مخمل را تماشا می‌کنم که با معصوميت می‌آيد پيش پای‌ام دست‌های‌اش را دراز می‌کند و چشم‌هاش را هم می‌گذارد. من بعضی وقت‌ها نگاه‌اش می‌کنم و مِهر کم می‌آورم! خيلی سخت است آدم در برابر گربه کم بياورد! خيلی سخت است گربه را ببينی و از خودت و خدای خودت خجالت بکشی! با خودم فکر می‌کنم که اگر عمری عبادت کنی و شفقت بر خلق خدا – نه فقط آدم‌هاش – در درون‌ات رخنه نکند و ملکه نشود، داری ادا در می‌آوری! ناگهان يادِ آن قديم‌ترها می‌افتم. آن روزگار شش هفت سالگی. پدرم – که نور به قبرش ببارد – مرا می‌نشاند پيش روی‌اش. می‌گفت بخوان. این سوره‌های جزء سی‌ام را ديگر حفظ شده بودم. القارعه می‌خواندم. «يوم يکون الناس کالفراش المبثوث و تکون الجبال کالعهن المنفوش» و ما به قدر کوه هم عبرت نگرفتيم و به خودمان نلرزيدیم! زمزمه‌ی امن يجيب در ذهن‌ام جان می‌گيرد. پشت‌اش يکی می‌خواند: «ناد علياً مظهر العجائب…». يکی در دل‌ام دارد می‌گريد. يکی دارد هق هق می‌کند. او از من خراب‌تر، من از او خراب‌تر!
  1. گاوخونی says:

    منظورتان از «این مخمل..» این مخمل است؟
    http://saghar.malakut.org/archives/2008/08/post_520.html
    از خدا پنهان نیست، از ما چه پنهان، من خیال می‌کنم کل این قصه، حدیث مخمل است. اسم پست‌ات را به پی‌روی از شاملوی شاعر در «حدیث بی‌قراری‌های ماهان» ، باید می‌گذاشتی: «حدیث بی‌قراری‌های مخمل»
    خدا پدرت را بیامرزد؛ فکر می‌کنی فکر می‌کرد که روزی از آن روی پا نشاندن‌ها و قرآن بر کردن‌ها، امروز مخمل‌دوست بشوی؟ 🙂
    خوش بود برادر.. خوش شدیم.
    ****
    منظورمان همين مخمل است! پدرمان را هم اگر دوباره برگردانند اين‌جا – یعنی خودش به سرش بزند یک بار بيايد – همين کاری را می‌کند که من می‌کنم! اگر او پدر است و من پسر، قصه همين است که من گفتم!

  2. يکی در دل‌ام دارد می‌گريد. يکی دارد هق هق می‌کند. او از من خراب‌تر، من از او خراب‌تر!

  3. امروز احساس اضطرار می‌کنم. پس کجاست او که پاسخ این همه بی‌تابی در جهان امروز است؟
    دلم گرفته است و مطلب‌تان داغ بر دلم زد.

|