چه در ادبيات و زبان تکفير و چه در مطالبی که زمينه را برای تکفيرگری مساعد میکنند، يک نکته سخت مددرسان دامن زدن به فضای پر تنش است: تقرير ضعيف و نادرست مدعای رقيب (يا متهم به کفر و الحاد). پيشتر به نمونههایاش اشاره کردم. بارزترين نمونههایاش نوع برخورد دستگاه خلافت عباسی و تبليغات آنها با شيعيان بود (به تعبير خودشان روافض). زبان، البته زبان جدلی بود و طرف مقابل هم کم نمیآورد. يعنی اگر شيعيان را رافضی میخوانند (باقی اسامی را بايد جای دیگر بررسی کرد)، طرف مقابل هم به آسانی سنيان را «ناصبی» میناميد و اين تعبير را به مثابهی ناسزا به کار میبرد. حال چرا تقرير ضعيف و نادرست؟ وقتی سخن کسی را دقيق نقل نکنی و مضموناش را سرسری بخوانی و روايت کنی، علیالخصوص آن را سادهسازی کنی، البته که ردش آسان میشود و آسانتر از آن میشود به گوينده اتهام زد و او را ملحد و کافر و مرتد دانست. نمونهی تاريخیاش حلاج است. «انا الحق» او به ادعای خدايی تعبير شد. ذهن عوام البته از اين «انا الحق» صريح چيزی جز همين «ادعای خدايی» نمیفهمد. و تفکر حاکم به مدد فقيهان حقوقبگير به شوراندن فضای ذهنی عوام ياری میرسانند. اين در حد تبليغات عاميانه برای شوراندن عواطف مردم است. نمونهی اخيرش همين غوغايی است که بر سر سروش به پا شده است: که سروش به پيامبر اهانت کرده است! کسی هيچ سند دقيقی برای اين ادعا نمیآورد. کسی هم طلب استدلال و سند نمیکند. کافی است نسبتی به کسی بدهی و ابزارهای تبليغاتی هم داشته باشی. چه کسی يقهات را میگيرد؟
اما در مراتب علمی و معرفتی هم که متکلمان و فقيهان درگير بحث بودهاند کمابيش همین مقولهی تقرير ضعيف مدعا حاکم است. مثالی میزنم که پيشتر هم نقل کردهام. گفتم که غزالی متکلم و فقيهی است که سختترين حملات کلامی را به اسماعيليان کرده است. غزالی وقتی به تقرير اصل تعليم (که اسماعيليان را به واسطهی آن در روزگار الموت و حتی امروز «تعليمی» میخوانند) میرسد دقيقاً از همين حربه استفاده میکند: تقرير ضعيف يا محرف مدعا. اساس سخن حسن صباح در تدوين و تبيين اصل تعليم (تعليم امام معصوم) اين بود که: در خداشناسی خرد بس يا نه بس؟ يعنی آيا خردِ انسانی برای معرفت خدا کفايت میکند يا نه؟ غزالی اين سخن را اينگونه نقل میکند که حسن صباح میگويد در خداشناسی به خرد حاجت هست يا نه؟ يعنی شرط کافی را تحويل به شرط لازم میکند. و البته بنای استدلال با همين مقدمات پيش میرود. عينالقضات همدانی (گمان میکنم در نامهی هفتاد و پنجم) اين شيوهی غزالی را به خوبی تشريح میکند و میگويد نمیتوان مدعای کسی را نادرست، ضعيف يا محرف تقرير کرد و بعد مدعی رد آن شد.
در اين قسط کوتاه چهارم، اين نکته را میخواستم برجسته کنم که این مغالطههای منطقی يکی ديگر از زيرساختهای فضای کافرتراشی و مرتدسازی است. بحث البته جوانب ديگری هم دارد که در بخشهای بعدی میشود آن را بيشتر بررسی کرد. اما عجالتاً در باب همين نظريهی دکتر سروش در بسط تجربهی نبوی، فارغ از اينکه نظريهی سروش چه اندازه سنجيده و دقيق هست يا نه، اين نکته را میشود به ضرس قاطع گفت: در اکثر مواردی که اين همه جريانسازی عليه سروش بر پا شده است، مهمترين رکن اين غوغاها، تقرير ضعيف يا محرف مدعای سروش بوده است. «و ان الظن لا يغنی من الحق شيئاً».
(ادامه دارد…)
پ. ن. به اين شيوهی تقرير مدعای مدعی میگويند «مغالطهی پهلوانپنبه» (در ويکیپيديا) به راهنمايی «جام تهی»
مطلب مرتبطی یافت نشد.