۱

راز درون پرده‌ – ۵

پرده‌دری، انواع دارد. یک نوع پرده‌دری، پرده‌دری نور است در برابر ظلمت. خورشید، پرده‌ی ظلمت می‌درد. در چنین اوقاتی است که این خورشید،‌ کنایه می‌شود از دوست، یار، معشوق، سلطان عالم معنا. این خورشید، پرده‌های ظلمت را می‌درد. با طلوع این خورشید، شمع‌ها کارشان کساد می‌شود، علی الخصوص که شمع‌های مرده و بی‌فروغی باشند. این خورشید، از قدح هم بر می‌آید. این خورشید در سیمای ساقی هم می‌درخشد. این خورشید، جامه‌ها دگرگون می‌کند. خورشیدی است که در قبا هم می‌رود: خورشیدِ قباپوش! دوست که نقاب از رخ بر می‌دارد و پرده از چهره می‌گشاید، تازه آغاز کار خلوتیانی است که دیگ سینه‌شان از حکایت‌های نهان جوش می‌زده است. او که می‌رسد – و او می‌رسد – تازه اول نوشانوش است. پرده‌ای اما باید دریده شود: پرده‌ی ظلمت. این‌جاست که می‌شود گفت:
ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت
کار چراغ خلوتیان باز در گرفت…

یک پرده‌دری دیگر هم هست و آن پرده‌دری اشرار است. این پرده‌دری، پرده‌دری ناپاکانی است که در برابر ستاریت و حلم خداوندی دست جسارت و محاربه در برابر پرده‌پوشی او دراز می‌کنند و هر آن‌چه او از بندگان‌اش و از نگاه و علم بندگانِ دیگرش نهان کرده است، آشکار می‌کند. عاقبت این پرده‌دری البته خجلت است و ندامت: خجل از کرده‌ی خود پرده‌دری نیست که نیست!

کاش بیاموزیم و خود را تربیت کنیم که پرده‌دری نخست را تجربه کنیم و در محضر آن خورشید دیده بگشاییم و خصلت خفاشی را ترک کنیم. و کاش این اندازه تقوا بر ما نهیب بزند که پرده‌دری دوم را ترک کنیم. سرسپردگان ظلمه و طاغوت، البته پرده‌دری دوم را ترجیح می‌دهند که از پرده‌دری نخست بهره‌ای و حظی ندارند:
وصف رخساره‌ی خورشید از خفاش مپرس
که در آن آینه صاحب‌نظران حیران‌اند

  1. ف ط گفت:

    سلام
    با سپاس از نکته سنجی شما در مقایسۀ دو گونه پرده دری, باید یادآور شوم که گونۀ سومی از پرده دری هم هست که در حقیقت مورد اشارۀ لسان الغیب در همین مصرعی است که حضرتعالی آنرا (جسارتاً باید بگویم به تساهل) شاهدی بر گونۀ دوم از پرده دری گرفته اید.
    نوع سوم از پرده دری که مراد حافظ در این مصرع بوده, کنار زدن پرده ای است که حقایقی را برملا می سازد و هرچند این حقایق مایۀ آبرو بری از کسی نمی شود (بلکه ممکن است مایۀ سربلندی و عزت فرد یا افرادی باشد) ولیکن خواستۀ قلبی این افراد نیست که آن اسرار از پرده برون افتد. هم از این روست که می فرماید:
    ناظر روی تو صاحب نظرانند آری – سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
    اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب – خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
    تصدیق می فرمایید که این پرده دریِ اشک غماز رازی را برملا می سازد که پنهان ماندنش اولی تر است, و از دیدگاه خواجۀ شیراز این پرده دری موجب شرمساری اشک است که از این بابت گونه اش سرخ رنگ شده و به خون آغشته شده است (همچون گونۀ کسی که خجل از کار خودش باشد و خون در زیر پوستش دویده و صورتش را بر افروخته کرده باشد). البته در اینجا لسان الغیب به زیبایی هرچه تمامتر از صنعت تلمیح استفاده کرده و شرمساریِ اشک را (که از بابت پرده دری از گونۀ سوم است) به خجل بودن آنانی که پرده دری از نوع دوم آنها را خجل کرده تشبیه می کند. گویی حافظ به اشکِ غمازِ خودش کنایه ای می زند و او را ملامت می کند که با این پرده دری راز درون را برملا ساخته و به اشک خودش نهیب می زند که از این کار باید شرمسار باشد همچون کسانی که با پرده دری (از نوع دوم) دیگران را مورد آزار قرار می دهند.
    وما توفیقی الا بالله

|