آن مير غوغا را بگو

آن مير غوغا را بگو
آن سرو خضرا را بگو: «مستان سلامت می‌کنند». و من که همواره مست توام:
هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم / به کوی تو مگر اين ابرها ببارندم
مرا که مستِ توام اين خمار خواهد کشت / نگاه کن که به دستِ که می‌سپارندم
من آن ستاره‌ی شب زنده‌دارِ اميدم / که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم
چه باک اگر به دل بيغمان نبردم راه / غم شکسته‌دلانم که می‌گسارندم
کدام مست، می از خون سايه خواهد کرد / که همچو خوشه‌ی انگور می‌فشارندم
بله، من هم ميان اين صحرا بيد کهنسالی را مانم که قرن‌هاست سيل سرشک است که از ديدگان فرومی‌ريزد:
به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن / ببين در آينه‌ی جويبار «گريه‌ی بيد»
چه جای من که در اين روزگارِ بی فرياد / ز دستِ جورِ تو ناهيد بر فلک ناليد
بيا که خاکِ رهت لاله زار خواهد شد / ز بس که خونِ دل از چشمِ انتظار چکيد


Posted

in

by

Tags: