Search
Close this search box.

سیر بی سلوک

می‌خواستم بنویسم آدم گاهی اوقات بازنده‌ی همیشگی است. همیشه بدهکار می‌شود. فرقی نمی‌کند دفاع کنی، یا توجیه. توضیح بدهی یا بگویی توبه. روزگاری صحیفه‌ی سجادیه‌ی مونس شب و روزم بود. و هنوز که هنوز است آثار آن فضا در جان‌ام باقی. یکی از درخشان‌ترین تجربه‌های سلوکی که در صحیفه می‌شود دید این‌جاست که بنده در اوج خاکساری است و در متنهای عبودیت. او توصیفی که از شرمساری و پشیمانی خود می‌کند، چنان عظیم است که مو بر اندام آدمی راست می‌کند. و از همان سو توصیفی که از لطف بیکران و مهر بی‌پایان و بی قید و شرط محبوب می‌کند آن‌قدر امیدبخش است که «جرم» را در برابر «لطف» او عظمتی نمی‌ماند. و توصیفی که او از خطای آدمی می‌کند بسی واقعی است و گویی حاصل سال‌ها روان‌کاوی آدمی است – همه‌ی آدمیان. و وصفی که از رحمت حضرتِ دوست می‌کند هم چیزی نیست یک‌جانبه و اغراق‌آمیز. هر چه هست اوست که آینه‌ای به دست آدمی می‌دهد تا شأن و مقام خودش را بهتر ببیند. گاهی اوقات شرایطی که آدم در آن واقع می‌شود، نیاز آدمی را به چنین تکیه‌گاهی‌هایی بیشتر نشان می‌دهد. نمی‌شود او را از معادله حذف کرد و عنداللزوم وقتی راه دیگری نمی‌یابی به او متوسل شوی. سلوک کار دشواری است. مایه گذاشتن از او دشوارتر.
بایگانی