۹

زمانه عوض شده است!

خاطره‌ی دیدار پریروز هنوز دارد گوشه‌ی ذهن‌ام، کنج‌ دل‌ام، در آن اعماق روح‌ام زبانه می‌کشد. به خود که نگاه می‌کنم می‌بینم چه اندازه از تو دورم. اما واقعاً ما پیش‌تر از این‌ها برای تو چه بودیم و چه می‌کردیم، امروز چه می‌کنیم؟ پیش‌ترها یعنی پنجاه سال پیش، صد سال پیش، دویست سال پیش، هزار سال پیش! واقعاً آن وقت‌ها تو چه می‌خواستی و ما چه می‌کردیم؟

آن همه جان عاشق که در سودای تو ذره ذره سوختند (و آری، هنوز هم می‌سوزند)، با تو چه نسبتی داشتند و دارند و ما کجاییم؟ هنوز هم کسی برای تو جان می‌دهد؟ نه، زمانه عوض شده است! لباس‌ها عوض شده است. آدم‌ها فرق کرده‌اند. اما تو همانی که بودی. باید کسی با تو هزاران سال راه آمده باشد. باید از صدها گردنه با تو عبور کرده باشد، باید عمری خون دل خورده باشد. باید ایام رنج و محنت و قتل و غارت را از سر گذرانده باشد. باید مرده باشد، باید جان داده باشد، باید شهید شده باشد تا بفهمد تو چه اندازه راه آمده‌ای. تمام تاریخ را قدم به قدم آمده‌ای و هنوز انسان‌ها همدیگر را می‌درند و می‌خورند. هنوز این‌ها با هم صلح نکرده‌اند. حال تو داری رنج می‌بری و آزرده‌خاطری که این‌ها چرا بس نمی‌کنند؟

آری زمانه عوض شده است، ولی ما انگار هنوز دیوانه‌ایم. ما هنوز آن عقل کذایی به سرمان نیامده است (کاش هرگز نیاید!). هنوز دیوانه‌وار دل‌مان به صلح خوش است. هنوز خیال می‌کنیم این همه آدم که دم از صلح و دوستی و مهر می‌زنند (همین‌ها که فریاد آزادی‌خواهی و دموکراسی‌خواهی‌شان گوش فلک را کر کرده است)، واقعاً حسن نیتی دارند. دل‌مان خوش است به خدا! تو هم دل‌ات خوش است! واقعاً امیدواری هنوز! من نمی‌دانم تو و تبارت چرا این‌قدر دیر از این بشر دل می‌کنید؟ نمی‌دانم. ولی مگر فرقی هم می‌کند؟ بدانم یا ندانم، اسیر توام. هر جا بروی من هم باید بروم!

هی با خودم می‌گویم:
دیده می‌باید که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس

ما دل‌مان به شاهی تو خوش است که شاهی هستی بی تخت و تاج! بانو راست می‌گفت. زیاد خوب نیست به تو نزدیک شویم! قربت بیش از حد هزار و یک مصیبت دارد. ولی ذوقی دارد دور از تو (حالا نه خیلی خیلی دور) بال بال زدن. تپیدن. گریستن. سوختن. خودت هم می‌دانی. و می‌دانم که می‌فهمی. بعضی وقت‌ها یکهو همه‌ی قاعده‌ها و اصول را کنار می‌گذاری، می‌آیی آن وسط. یادت می‌رود این آدم‌های دور و برت ازت توقع دارند اتو کشیده باشی. با خودم می‌گویم ما چرا باید خودمان را به او ببندیم؟ ما کجا و او کجا؟ ولی مگر او از آلودگی ما آلوده می‌شود؟ مگر دریا از ناپاکی ما رنجی می‌برد؟ ما اما با رفتن به دریا پاک می‌شویم.

اصلاً چرا من یکی بیهوده برای‌ات باید روضه بخوانم؟ خیلی با حالی به خدا!

پ. ن. فکر می‌کردم محتوای مطلب خیلی روشن‌تر از آن باشد که سوء تفاهم ایجاد کند. اما خوب چاره‌ای نیست باید بنویسم. این زمانه که عوض شده است – و البته معلوم هم هست که عوض شده – هیچ ربطی به «رادیو زمانه» ندارد؛ نه نفیاً نه اثباتاً، نه تلویحاً نه تصریحاً. این مطلب به دو مطلب گذشته مربوط است و البته زمزمه‌ای شخصی است و بله این عشق‌ها هم یافت می‌شوند، هم صادقانه می‌شود تجربه‌شان کرد و از آن‌ها لذت برد، لذت عمیق. مهم این است که من شخصاً از آن لذت می‌برم و با خودم هم رو راست‌ام و می‌گویم‌اش.

  1. واحه گفت:

    این روزها چه می شود قبله عالم را! هوائی دگر است اینجا. گرچه زمانه عوض شده اما خدا همان خداست. تا خدای من و تو که بوده باشد.این هوا برایم عجیب آشناست!

  2. sibil گفت:

    داریوش جان
    من تمام این مطلب شما و مطالب قبلی ای که نوشتی درک نمی کنم. همچین نیست که با شمس طرف باشی و شما مولوی باشی…شما جماعت ملکوت نشین هم گویا آدم و ایده برای پرستش کم دارید ها…یک شب می روید کنسرت شجریان و شب بعدش عزا می گیرید که پادشه موسیقی ایران را چه شد!!
    معلومه است که زمانه عوض شده است…من در تعجب ام که شما چطور در این زمانه عوض شده در حال و هوای هزار سال پیش عاشقی می کنید…یعنی بیشتر می خواهم بدانم که لااقل انصافاً و مراماً حالش را هم می برید ؟چه چیزی در این معشوق هست که شما را اینچنین شیفته کرده است؟ می خواهم بدانم که وجود معشوق برای عاشقی کافی است…یعنی مثلاً اگر در این زمانه عوض شده مولانایی مانده بود شمس اش همین بود که شما عاشقی اش می کنید؟ اینقدر این بیان عشق مشتاقانه بود که من فکر کردم قدم نو رسیده ای در راه هست…امید وارم این قضاوت های عجولانه من را حمل بر بی احترامی نگذاری…فقط درکت نمی کنم
    و در نهایت بعد از این همه شلوغ بازی امیدوارم که درست فهمیده باشم.
    ***
    سعی می‌کنم با ای‌میل توضیحی بدهم تا سوء تفاهم از بین برود.
    د. م.

  3. وحيد گفت:

    سلام
    امیدوارم که حالتون خوب باشه.
    مطالبی که می نویسید خیلی عالی هستندصمیمانه بهتون تبریک میگم.
    فقط یک خواهش هم ازتون داشتم و اونهم اینکه من مدتها بود که دنبال یک آهنگ می گشتم و امشب این آهنگ رو توی سایت شما پیدا کردم می خواستم ازتون با تمام وجود خواهش کنم که این آهنگ رو واسم ایمیل کنید و یا آدرسشو بدید تا خودم دانلود کنم.(صمیمانه ازتون ممنونم)
    اسم آهنگ گلچهره_ استاد شجریان
    همیشه شاد باشی و بهاری
    همیشه شاد باشی و بهاری

  4. امير گفت:

    سلام
    من می خواهم بخش طربستان را با ذکر ماخذ!!! کپی کنم . با خودم فکر کردم اول اجازه بگیرم بهتره.
    ***
    دوست عزیز،
    ممنون می‌شوم اگر تنها جدا جدا از این مجموعه استفاده کنید و همه‌ی طربستان را یک‌جا کپی نکنید!
    د. م.

  5. saeedeh گفت:

    سلام
    من چند سوال داشتم اگر فرصت داشتید emailتون را براو بذارید.
    ***
    ای‌میل من در همین صفحه موجود است، اما بفرمایید:
    dariushm AT malakut DOT org

  6. میرزا گفت:

    داریوش ملکوتی گرامی
    از قلم‌پرانیتان سپاسگذار. حقیر دیرگاهی است که در بلاگستان می‌بلاگم. چون غرض نقشی کز ما باز ماند نیود، بی‌صدا وسر، سر کردام. سیاحتنامه در جابجایی است. جایی که شما سر زدید هنوز گچ دیوارهایش خشک نشده. منزل قدیم را در اینجا میابید:
    http://mirzamir.blogspot.com/
    زت زیاد

  7. سعید گفت:

    من هنوز نمی دانم چه بگویم.برای درک مفهوم، مطلب قبلی رانیز خواندم، اما…من در مورد چیزهایی که قبلاً می دانستم امروز دچار تردیدم وای به این عرصه(خصوصاً خصوصی) که امروز و تازه تازه ( و البته آسه آسه) پا گذاشته ام.
    همه این نفهمیدن ها به کنار، خواندن مطلبی با انشاء درست آن هم به زبان فارسی این روزها کیمیاست؛ آن هم در وصف دیداری از معشوقی چنین/چنان دلدار، که نویسنده هم نمی گوید که کیست و هم می خواهد گویا کسی جز او نفهمد که مقصود کیست.
    می دانم که انشاء متن نیازی به هیچ وجه به تأیید من ندارد. اما ذوق کردم. چه کنم؟

  8. نه دوست عزیز زمانه واقعا عوض شده است. واقعا .
    و ما نیز

  9. با سلام و تشکر از شما نسبت به لطفتون درباره وبلاگ من … من همیشه وبلاگ شما را خوانده و می خوانم و از بسیاری از مطالب شما استفاده کردم … از مطلب ” وبلاگستان: عرصه‌ی فراخ توهم ” خیلی لذت بردم. همیشه پیروز باشید … یا حق …

|