۱

حافظ و صوفیان

۱. صوفیان جمله حریف‌اند و نظرباز ولی
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

۲. مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده است به هر مجلس وعظی دامی

۳. آن تلخ وش که صوفی ام الخبائث‌اش خواند
اشهی لنا و احلیٰ من قبله العذارا

۴. عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی‌عملان واجب است نشنیدن

پ. ن. برای این «وعظ» پادکستی ساخته بودم. ویران شد! بعد با خودم فکر کردم:
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هر چه کردیم به چشمِ کرم‌اش زیبا بود!

  1. گاوخونی گفت:

    “شما مثل این‌که هنوز سعدی را نشناخته‌ای! و نیک نمی‌دانی که بندهء کوچه و بازاری، یعنی چه! به‌زودی پاسخی خواهم داد شما را، دهان‌شکن!!”
    {این از طرف سوشیانت، که طفلی درگیر امتحانات است و بندهء حقیر، انجام وظیفه می‌کنم جای ایشان}
    —————–
    “ما برمی‌گردیم سر همان بیت:«گفت‌وگو آیین درویشی نبود / ورنه با تو ماجراها داشتیم»
    {این عوض خودمان بود. که هنوز هم فکر می‌کنیم گفت‌وگو آیین درویشی نبود و نیست، و اصلا مگر چه ایرادی دارد که نباشد؟}
    —————–
    خطاب به‌خدا:
    خدایا همان‌طوری که برای دست این بندهء ملکوتی فکری کردی، برای پادکست‌اش هم فکری بکن که این امیر بخت‌برگشتهء عزیز دل، به امتحانات‌اش برسد.
    با تشکر

|