۹

زنده باد رازی، مرده‌ باد هر که دیگر!

یادداشتی که درباره‌ی آرامش دوستدار نوشته بودم، بر بعضی گران آمده است و احساس کرده‌اند من قدر این گوهر ارزشمند و تابناک جهان فلسفه را ندانسته‌ام. من در آن یادداشت چیز زیادی از دوستدار نقل نکرده بودم. گفتم خوب است یکی از قطعات کتاب او را در این‌جا بیاورم تا خود میزان پریشانی، عصبیت و نخوت دوستدار را در عین عبارات خودش ببینید. این قطعه از بخش پنجم کتاب دوستدار است و نمونه‌های شبیه به آن نیز در جای جای کتاب دوستدار مشاهده می‌شود. این قطعه را ابتدا بخوانید و به دنبال آن من نیز نکاتی را می‌افزایم.

«استثناهایی چون ابن مقفع، رازی، و به گونه‌ی خودش، چنان‌که خواهیم دید، فردوسی لو دهنده‌ی این تبانی همگانی و فطری‌شده در فرهنگ «شاعر منش» ما بر ضد اندیشیدنند و تأثیر و برد کلاً مسخ‌کننده‌ی آن را می‌نمایانند. یک شعر توفنده از ناصر خسرو، زارنده از عطار، سینه‌چاک از مولوی، پندآگین از سعدی و فسونگر از حافظ کافی است ما افلیج‌های فرهنگی را چنان از درون مسدود نماید که دیگر هیچ روزنه و درزی برای رخنه‌ی اندیشه‌ی رازی در ذهن ما باز نماند، اندیشه‌ای که در مباینت هزارساله‌اش با جریان مسلط فرهنگی ما تا همین امروز برای ما بیگانه مانده و همین بیگانگی به تنهایی فهمیدن و پیگیری آن را در فرهنگ ما توانفرسا ساخته است. در برابر پرورندگان ناپرسایی و وابستگی و در برابر سدها [کذا] وکیل خانه‌زاد دینی که این دو مائده را چنان یکبند به ما بازخورانده‌اند که مجال بالا آوردن آن را نیابیم، در واقع اندیشه‌ی رازی تنها پرتگاه فرهنگی برای دین بوده است و خودِ او مآلاً تنها کسی که می‌بایست در فرهنگ ایران اسلامی به اندیشیدن متهم و به اتهام این جرم محاکمه و محکوم می‌شد. و عملاً‌ هم شده است: محکوم به این‌که «فیلسوفان» ما در محدودیت ذهنی‌شان جایی برای روبه‌رو شدن با اندیشه‌ی او نیابند، محکوم به این‌که برخی به سبب سخنان‌اش در نفی دین به او ناسزا گویند و برخی دیگر به دفاع از او گفته‌های «ناشایست و نابایست منتسب به او» را جعل تزویر بدخواهانش بدانند، یعنی خیرخواهانه در اعاده‌ی حیثیت به او اندیشه‌اش را که خودینگی و ناوابستگی شاخص آن است هتک نمایند، و سرانجام محکوم به این‌که ما امروزیانِ نوجو و نویاب برای او هزاره بگیریم، اما اندیشه‌های او را که با روند سراسری فرهنگ ما ناسازگارند و آن را نفی می‌کنند نبینیم، نفهمیم و مآلاً نتوانیم به او بیندیشیم. تازه اگر دل به دریا می‌زدیم و به خاطر او از دین «قهر» می‌کردیم، لنگر فرهنگی‌ما را از دست می‌دادیم و نمی‌توانستیم جای خالی شده‌ی این پشت و پناه عنصری و دیرزی را با پاره کالایی که از فرهنگ غرب تا سرزمین‌مان می‌کشانیم پر سازیم، بی‌ آن‌که ساخت‌های ذهنی‌مان که از فرط قالب‌خوردگی‌های یکنواخت فرهنگی خشکیده‌اند بترکند و از هم بپاشند».
(«امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، صص ۲۴۶-۲۴۷)

۱. کسی که ادعای تحلیل فلسفه و نقد دارد، نخستین کاری که باید بکند، کنار گذاشتن احساسات شخصی و عواطف قلبی خودش است (فرقی نمی‌کند منتقد مسلمانی باشد که بخواهد اسلام را نقد کند، یا منتقد غیر مسلمانی که بخواهد اسلام را نقد کند). به قول مولوی: چون غرض آمد، هنر پوشیده شد. نقد کردن عالمانه و منصفانه، در درجه‌ی نخست بی‌طرفی سرد علمی می‌طلبد. مسلمانی که بخواهد اسلام را نقد کند و هر جا نام پیامبران و ائمه را ببیند، بلافاصله علیهم السلام و صلوات الله علیهم بنویسد، هر کاری بکند و هر چقدر نقدش متین باشد، باز هم تعلق خاطر قلبی‌اش بر نقدش سایه‌افکن است. این کار را در جهت عکس‌اش، به شیوه‌ای بسیار زشت و آزاردهنده، آرامش دوستدار می‌کند. دوستدار هر کاری بکند، نمی‌تواند این نفرت و انزجار را پنهان کند. من به کار دوستدار نمی‌گویم نقد علمی و فلسفی. کار دوستدار عقده‌گشایی است و ابراز خشم و نفرت.

۲. دوستدار سخنانی را درباره‌ی رازی می‌گوید که سخت عجیب است. من از سال‌ها قبل با اندیشه‌ی رازی آشنا بودم. هرگز او را مسلمان نمی‌دانستم، هر چند دستگاه بیمار رسانه‌ای ما همیشه رازی را پزشکی مسلمان به ما قالب می‌کرد. اما تمام جفایی که به رازی شده همین بوده است. جز این، اندیشه‌ی رازی آن اندازه که سزاوار بوده است مطرح شده و اگر عالم‌گیر نشده است، دلیل‌اش سرکوب‌گری سایر فلاسفه نبوده است. مهم نیست متاعی که رازی عرضه کرده است، متاع ارزش‌مند، پرمحتوا و مفیدی بوده یا نه. نکته این‌جاست که این دعوت او نگرفته است. همین. به همین سادگی. دلیل‌‌های عجیب تراشیدن برای ناکامی رازی در عالم‌گیر شدن اندیشه‌اش، کار آدم‌های پر سوء ظنی است که همیشه دنبال مقصر می‌گردند. آرامش دوستدار نمونه‌ی منسوخی از باورمندان به تئوری توطئه است. آرامش دوستدار توهم توطئه دارد (دقت کنید: «تبانی همگانی»!). من می‌پذیرم که فرهنگ ما اساساً برای شاعران وزن و منزلت بالایی قایل بوده و هست. اما این اندازه بغض نشان دادن به عطار، مولوی، ناصر خسرو و حافظ، از ذهنی متین و سالم تراوش نمی‌کند. برای آرامش دوستدار، این عده در پا نگرفتن فلسفه، آن هم از نوع یونانی‌اش، در کشور ما تقصیرکارند. این نکته که رازی را به غلط مسلمان می‌خوانند (و در متن بالا هم دوستدار سخت از آن آشفته است) چیز تازه‌ای نیست. من هم چند بار در همین وبلاگ از آن نوشته‌ام. این تصورات غلط رایج در باور عامه فقط به رازی محدود نمی‌شود و فقط خاص فرهنگ‌های شرقی یا دینی نیست. نمونه‌هایی از این قبیل در غرب هم فراوان است (خوب است یکی زندگی‌نامه‌ی داروین، محل تولد و محل دفن او را یادآوری کند!).

۳. دوستدار فکر می‌کند (امیدوارم خودش دچار امتناع تفکر نشده باشد!) که چون اندیشه‌ی رازی رونقی نگرفته است یا عقاید ابن مقفع گسترش نیافته، پس این‌ها خود نشانه‌ی دین‌خویی و جزم‌اندیشی و سرکوب‌ شدن اندیشه هستند. استدلال غریب و بی‌سر و تهی است. اگر باوری آن اندازه زور و قوت داشت که دوستدار برای‌اش قایل است، بدون شک می‌ماند و از همه‌ی سرکوب‌ها جان به در می‌برد. فهمی که دوستدار از تاریخ و سیر تحولات فکری دارد، فهمی ایدئولوژیک است. تاریخ می‌توانست جور دیگری باشد. دیدن این دست‌های پنهان پشت پرده‌ی تاریخ، تنها از ذهن کسانی مثل دوستدار تراوش می‌کند (اتفاقاً این ذهن‌ها در میان دین‌ورزان متشرع و افراطی هم فراوان است؛ دوستدار نمونه‌های مشابهی در طیف مخالف فکری خود دارد). دوستدار هرگز نمی‌بیند و نقل هم نمی‌کند که در همین فضای به قول او «رازی‌کش» و «ابن مقفع-خفه‌کن»، ابن سینا کتاب فلسفی می‌نویسد، شهرستانی در نقدِ او «مصارعه الفلاسفه» می‌نویسد و طوسی در پاسخ به شهرستانی «مصارعه المصارع». نکته‌ی شگفت‌انگیز این است که ابن سینا در خانواده‌ای اسماعیلی متولد شد، اما هرگز ملتزم به مذهب اسماعیلی نبود و عملاً و رسمی دل در گرو هیچ مسلک دینی و مذهبی نداشت (پور سینا از بند تعصبات دینی بسی آزادتر از این‌ها بود که گمان می‌رود). شهرستانی احتمالاً یک داعی اسماعیلی بوده است و علی‌رغم کتاب «نهایه الاقدام» که در کلام اشعری است، نشانه‌های بسیاری دال بر گرایش او به تعلیمیان الموت هست. خواجه طوسی هم که مشخص است کتاب نقدش بر شهرستانی را در الموت و در میان خود اسماعیلیان نوشته است! تناقض‌های ظاهری را می‌بینید؟ دوستدار که حکم به تعطیلی عقل، مسکوت نهادن «پرسایی» و انتقاد می‌دهد، این‌ها را هرگز نمی‌بیند و نمی‌خواهد ببیند. دوستدار هرگز نمی‌بیند و نمی‌خواهد ببیند که غزالی «تهافت الفلاسفه» می‌نویسد و ابن رشد «تهافت التهافت». دوستدار نمی‌خواهد بداند و در آثارش هم نمی‌نویسد که رازی را تنها ناصر خسرو (آن هم در زاد المسافرین) نقد نکرده است. زکریای رازی ملحد (بدون بار ارزشی می‌گویم؛ توصیفی می‌گویم ملحد تا جایگاه‌اش نسبت به دین روشن شود) با همشهری اسماعیلی‌اش، ابو حاتم رازی «مناظره» می‌کند (نه یقه‌درانی و ناسزاپرانی). حاصل مناظره‌ها را می‌توان در «اعلام النبوه» دید. دوستدار سخنان ناصر خسرو خطاب به رازی را، یا خرده‌گیری‌های ناصر خسرو بر او را، ناسزاگویی می‌خواند. چرا؟ چون ناصر خسرو او را «ملحد» خوانده است. دوستدار توجهی ندارد که در روزگاری که ناصر خسرو را آواره می‌کنند و خانه‌اش را به آتش می‌کشند و به کوه و بیابان می‌رانندش (ناصر خسروی دین‌ورز و معتقد را)، همان رازی که او چنین بر فوت اندیشه‌اش حسرت می‌خورد و اکنون به احیای دین‌ستیزی او برخاسته است، گرفتار آن همه تعقیب و آزار نشده بود. پس واقعاً این همه خروش دوستدار از چی‌ست؟ ابو حاتم رازی، داعی اسماعیلی، که با رازی مناظره می‌کند، نه برای رازی فتوای قتل صادر می‌کند و نه حکم به مصادره‌ی اموال‌اش می‌دهد. پسر زکریا می‌گوید، ابوحاتم رازی هم می‌گوید: تنها مناظره‌ای در میان است، نه جنگ و جدل. نه خفه کردن. نه زورچپان کردن عقیده.

۴. دوستدار ما را به خاطر تعلق خاطر داشتن به ناصر خسرو، عطار، مولوی، حافظ و سعدی، «افلیج‌های فرهنگی» می‌خواند! ما از شعر این‌ها انباشته شده‌ایم و «مجال بالا آوردن» این‌ها را نداریم! این هم نمونه‌ای از اندیشه‌ی درخشان حضرت فیلسوف! این هم شمه‌ای از ادب استادی! برای دوستدار، شعر خواندن و اندیشه‌ی عرفانی را خواندن، پسندیدن و فهمیدن، مترادف است با تعطیلی «پرسش‌گری»! شعر پارسی از نظر دوستدار سمی است مهلک که هر چقدر بیشتر در جان‌ات اثر کند، عقل‌ات را ناتوان‌تر می‌کند و قوه‌پرسشگری را بیشتر از تو می‌ستاند. در این ادعای گزاف دوستدار دو مغالطه‌ی بزرگ هست. نخست این‌که دوستدار برای این ادبیات عرفانی شخصیت و هویتی قائم به ذات قایل است چنان‌که انگار این‌ها دست و پا دارند و قوه‌ی قهریه. نخست کسی باید که این‌ کتاب‌های شعر را به دست بگیرد و بخواند. تازه وقتی خواند باید به آن‌ها میل کند و آن‌ها را بپذیرد. وقتی هم پذیرفت باز هیچ تضمینی نیست که عقل‌اش هرگز بر این‌ها شورش نکند. اگر چنین بود، نه در گذشته و نه در حال، هیچ انسان ایرانی مسلمانی، هرگز تغییر و تحول پیدا نمی‌کرد. اگر ادعای دوستدار راست بود، ناصر خسرو باید همان ناصر پیشین باقی می‌ماند و از خواب چهل ساله بیدار نمی‌شد. چنین اگر بود، غزالی نباید هرگز از خدمت در دستگاه عباسیان و مسند افتاء روی‌گردان می‌شد. اگر چنین بود، اکبر گنجی امروز باید همان اکبر گنجی بیست سال پیش باقی می‌ماند. چنین اگر بود، سروش امروزی باید سروش بیست و پنج سال پیش می‌بود. چنین اگر بود، سعید حجاریان امروز، همان حجاریان بیست سال پیش بود. برای دوستدار شخصیت انسان‌ها ثابت است و مرعوب و بنده‌ی کتاب‌ها و محیط‌ها. لابد می‌توانید بفهمید که دوستدار با این طرز تفکر خودخواهانه و طعنه‌زن، باید قایل به این باشد که این آدم‌ها هرگز از آن حیث که او می‌گوید تغییر نکرده‌اند و همان «ناپرساهای همیشگی» هستند. نقض این مدعای کار سختی نیست. تنها کسی که سال‌هاست دارد در موضع خودش در جا می‌زند، همین شخص آرامش دوستدار است. بسیاری از افراطیون و متشرعه و تندروها و رادیکال‌های فکری، دینی و سیاسی، از «ناپرسایی» خویش به در آمده‌اند و خودشان دست به نقد خودشان زده‌اند، الا خود آرامش دوستدار که هنوز پا را توی یک کفش کرده است و همه را «ناپرسا» می‌داند جز شخص «پرسا» و بلندمرتبه‌ی خودش!

۴. اندیشه، از آن منظر که من می‌بینم‌اش، چه اندیشه‌ی دینی باشد، چه اندیشه‌ی غیر دینی، سرنوشت یکسانی دارد. نخست باید حساب مردم عادی را از اندیشمندان و کسانی که کار علمی می‌کنند، جدا کرد. مردم عادی، فرقی نمی‌کند دین‌دار باشند یا غیر-دین‌دار. عوام، همیشه عوام‌اند. اما سرنوشتی که بر یک نفر مسلمان، یک کمونیست، یک مسیحی، یک لیبرال، یک لاییک، یک بودیست رفته است، کمابیش صفات مشترک مشابهی دارد. همه‌ی این‌ عقاید و مکاتب، در جامعه‌هایی بشری رشد کرده‌اند. هیچ کدام از مریخ نیامده‌اند. همه از میان انسان‌ها و برای انسان‌ها بوده‌اند. نگاه دوستدار به دانش، به فلسفه،‌ به عقل و به «پرسش‌گری» سخت تقلیل‌گراست. تقلیل‌گرایی دوستدار تا حدی است که آن قدر دایره‌ی «پرسش‌گری» و «انتقاد» و «روشنفکری» و «عقل» را تنگ می‌کند که آخر کار کسی جز خود او در این حلقه باقی نمی‌ماند. و این یعنی تبختر و نخوت. این یعنی اعتبار ندادن به تکثر معرفتی و اجتماعی انسانی. این همان کاری است که حاکمان ایدئولوژیک دینی می‌کنند. آن‌ها «خودی» و «غیر خودی» دارند، دوستدار هم «پرسا» و «ناپرسا». محمد رضا پهلوی «عضو حزب رستاخیز» داشت و «مخالف حزب رستاخیز»، دوستدار هم «دین‌خو» دارد و «آزاد». دوستدار، فرق چندانی با سایر مرتجعان بزرگ تاریخ در گذشته و واپسگرایان امروزی ندارد. تنها های و هوی و قیل‌ و قال‌اش از بقیه بیشتر است و تظاهرش به فلسفه‌خوانی و فلسفه‌دانی.

۵. نکته‌ی دیگری که می‌خواهم بیفزایم این است که ما امروز از نوک قله‌ی قرن بیست و یکم داریم به قعر دره‌ی تاریخ در قرون چهار و پنج هجری اسلام نگاه می‌کنیم. باید ببینیم اگر آرامش دوستدار خود در همان زمان می‌زیست، چه اندیشه‌ای می‌داشت و چگونه می‌بود. قطعاً‌ او نمی‌تواند ادعا کند که اگر در قرن چهارم هجری زندگی می‌کرد، پیرو رازی یا هم‌عقیده با او می‌بود. معلوم نیست دوستدار آن زمان، یا هر کسی دیگری که به گذشته پرتاب شود، چه موجودی از آب در می‌آید. لذا قهرمان ساختن از رازی و ابن مقفع و اهریمنی (در این‌جا «ناپرسا») قلمداد کردن  ابن سینا، مولوی، عطار و حافظ و سعدی و ناصر خسرو، ادعایی آرمان‌خواهانه و چه بسا خیال‌بافانه است. خصلت طبیعی فکر بشری نه در ایران که در هیچ جای دنیا چنین نبوده است که دوستدار می‌بیند. به هر حال، از این قبیل آشفتگی‌ها و تناقضات شدید فکری در آرامش دوستدار فراوان است. اگر باز فرصتی شد و لازم بود، قطعات دیگری از این کتاب او (یا کتاب‌های دیگرش) را نقل خواهم کرد تا بیشتر این نادره‌ی دوران (!) را بشناسید.

  1. کامران گفت:

    این آدم آنقدر پرت است و پوچ گوی که نمی داند و یا نمی خواهد بداند که مثنوی مولانا کتابی برای اندیشیدن است. یا گلشن راز و حق الیقین شبستری زبده و چکیده حکمت نظری است با زبان شعر. فقر آگاهی دوستدار از گستره معارف دینی باعث هراس او از نزدیک شدن به این پهنه است و برای پنهان کردن این ضعف، آگاهان و آشنایان با این گستره پهناور را “دین خو” می نامد. همین امر یکی از علل ناسزاگویی های او به کسانی چون دکتر نصر و دکتر سروش و دکتر محمد شبستری است که علاوه بر اشراف بر اندیشه های متفکران و حکمای شرق، فلسفه ی غرب را نیز خوب می شناسند. بگذریم که چشم دیدن تألیفات کسانی چون دکتر جواد طباطبایی را هم ندارد. اصلاً چشم دیدن هیچ اندیشمند ایرانی را ندارد. همه را “دین خود و خرفت” می داند و به این “دانش” خود مفتخر است.

  2. علیرضا گفت:

    داریوش عزیز
    من هم ماند شما معتقدم پرستیدن اثری یا خالق ان از اندیشه بدور است. نگاه انتقادی که با شرط پیشین خوانش دقیق و درست به فهم ما منجر میگردد زمینه ساز این است مرز های حفظ کردن متنی و متعاقبا تایید ان نوشتار یا انطرفش برنتابیدن و رد ان را پشت سر بگذاریم. هریک از ین دو افتی است که مای خواننده ممکن است دچارش باشیم و مهم نیست در کدامیک جای میگیرم گرچه حفظ مطلبی ممکن است زمینه ساز مرور ذهنی ان و جرقه ای در اینده برای خوانشی بهتر شود ولی این حتمی رخ نمیدهد و شاید بندرت.
    اشکالاتی که من در متن شما بر نوشتار او دیدم به حتم اشکالاتی است که از دیدگاه شمای فرد به نوشتاری دوستدار وارد است. شخصن بر این نظرم پاسخ بسیاری از انها را نه در کتاب سوم اوبلکه کمی اشکارتر در دو کتاب دیگرش میابید. اگر این برای خواننده ی دیگری پاسخی به شما باشد ممکن است مطمئنن برای شما اطلاق نگردد ولی مسلما موضع دید دوستدار رابه مطالب کاملا برای شما تعریف و مشخص میکند انگاه حتما میتوایندبه تفاوت موضع و نگاه خود به ان بپردازید. بسیاری ابهامات( منظورم ابهامی که از تفاوت دید و تصور خواننده از کلمه ای با دید دوستدار ممکن است پیش اید) در اثر خواندن روشن میشود.
    بنظرم مشخص شدن تفاوت اولین قدم است. مثلا گاه انچه او بر صاحب نامان تاریخ ایران وارد میکند شاید عد م دریافت منظور او را برای خواننده بهمراه بیاورد. ابن سینا. بیرونی و ناصر خسرو و و و انسانهای صاحب بینش در زمینه های مشخصی که حتی غرب در ان زمان به پایشان نمیرسید بودند. من فکر میکنم ایرادات و تعریف برچسب های وارد شده از اندیشه و فسلفه وغیره بر بزرگان از دید یک خواننده و دوستدار میتواند کاملا متفاوت باشد و این تفاوت در دو کتاب با تعریف نقطه شروع و بر چسب ها بیشتر باز شده است. غیراین من به نقد که از نگاه انتقادی بر میخیزد کاملا باور دارم. اگر من نقدی بر متن او ندارم چون فقط تحلیل دوستدار را انجا درست میدانم و کاری به دیدگاه و از کجا میاید ندارم. اما این گونه نقد که شما در نوشته ی خویش به ان اشاره داشتید به حتم من نیز و هر کس نیز میتواند فوری با داشتن دیدگاه دیگر انرا برگزیند. به کلامی دیگر شاید نقد نباشد. مثال پست قبلی درباره ی صفحه پانزده یا به عبارتی متن دوستدار حتما میتواند توسط هر کس یا شما نقد شود منظورم تحلیل دوستدار است ولی انچه شما اشاره کرده بودید از خوانش اشتباه متن و برداشت اشتباه مفهوم کلمات بکار برده شده ناشی میشد که البته برای هر خواننده میتواند رخ دهد چه مخالف چه موافق. این در موارد بظاهر عامی تر مثل برچسب های وارده ی دوستدار هم میتواند صدق کند. ازینرو من گمان میکنم برداشت ها یا تصورات از بسیاری کلمات میتواند اشتباه باشد( اشتباه به این معنی منظور نویسنده درک نشود). از طرفی من بر گمانم ممکن است دیدگاه و نوع خوانش ما باعث گردد به این تفاوت ارزش قایل نباشیم. بنظرم اول میبایست به توصیفات مفاهیم بکار برده شده پرداخت و اگر غلط است توانایی انرا داشته باشیم انرا نقد کنیم.
    برای پرداختن یا نقد اینگونه متنها پایه فلسفی نیاز است ومسلما بسیار زمانگیر اینرا اگر من تایید کنم و یا شما چیزی را عوض نمیکند و اگر حتی همه قابل رد باشند باید انگونه پرداخت. شما میتوانید در خصوص دوستدار از افرادی که شاید بیطرفترند مانند داریوش اشوری بپرسید. منظورم درباره ی اینکه ایا دوستدار بی فلسفه نوشته یا نه غلط یا درست نوشتنش بماند. درباره ی مثال هایی که درباره ی گسترش نگاه و اندیشه افراد چون گنجی و سروش زدید باید به مفهومی که بر گمانم شما ز دین خویی به اشتباه از کلام دوستدار فهمیده اید در نوشته های ان دو کتاب بیشتر بپردازید. پرداختن به سروش و تعیین میزان تغییرات او حتما باید میان بعد اجتماعی و بعد عقاید او تفاوت قایل شد. در باره ی گنجی نیز من هنوز مثل شما به نتیجه اصلا مشخصی نرسیده ام و در اشوب سیاست زیاد برای شخص من مشخص نیست.
    غیر این من نقد و عدم و حفظ و تایید بیجا را درست میدانم ولی متاسفانه هنوز کسی موفق به نقد تحلیل های ارامش دوستدار نشده است. چون با شروع کمی دانش فلسفی و پرداختن به تحلیل یا نقد دوستدار متوجه میشویم توان ادامه نداریم. بهمین دلیل نیز بیشتر نقد ها در سطح بیش نمیمانند. من زیاد به جمع خوانی معتقد نیستم و به کار فردی باور دارم. اینکه با فرا خواندن ما و شما بگوییم ببینیم و بخوانیم و تایید کنیم و یا اشکالی را صحت نهیم با اندیشیدن جور در نمیاید.
    منتقد خوب کارش را انجام میدهد و کاری به این کارها ندارد و جایگاهش را بهر حال زمانی میابد واین خصوصیت در نوشتار اغلب افراد نیست به کلامی دیگر متوسل به یکدیگر میشویم.
    چاپ و انتشار به به گفتنها بنظرم همانقدر مسخره میشود که بر نتابیدن. هر تاییدی و هر نقدی بنظرم میبایست پایه ی تحلیلی داشته باشد اینهم نظر شخص من اینست که اشنایی خود ما با بسیاری از مفاهیم فلسفی میخواهد . بهر من امیداوارم نقدی منتشر شود و کار خوبی باشد که بتوان به این موضوعات بیشتر پرداخت وگرنه تنها چیزی که درین وسط برای خواندن میماند بیان معمولی دیدگاهها است و متعاقبا از همه مهمتر احترامی که به موجودیت دیدگهای یکدیگر ضروری است. عدم موجودیت این احترام به دیدگاهها ( نه خود دیدگاه) این ذهنیت را القا میکند که موجودیت دیدگاه مقابل باعث خطر موجودیت دیدگاه خودمان میگردد. درغیبت این گونه نگاه بنظرم به طرف جزم گرایی حرکت میکنیم. نه اشتباه پذیرفته میشود و نه دیدگاههای خویش را مرتب مرور میکنیم و این بر خواندن و درک ما اثر میگذارد. غیراین مسلما هر کس توجیهات خویش رادارد بنظر من اینکه توجیهات خویش را بهم پاس دهیم فقط حالت تدافعی میشود. درین کمنت هم من نخواستم برای شما توجیه کنم دوستدار حق دارد درست میگوید یا شما غلط میگویید یا حتی بخواهم غیر مستقیم بگویم. این تصور همانقدر اشتباهی میتواند باشد. چکیده ی ان فقط نوع پرداختن به متنهاو تفاوت مفاهیم و باز کردن انها انهم نه سرسری بلکه با اشنایی با ابزار مربوطه است وگرنه میشود فقط دیدگاه. شاید خواننده دیگری به موجودیت دیدگاه شما احترام نگذارد ولی من میگویم این دیدگاه شماست و من به موجودیتش احترام میگذارم و برای نقد انتظار بالاتری برای خویش طلب میکنم. این تمام مطلب است.
    ***
    عجب سخنرانی درازی! پاسخ به همه‌ی این‌ها یک سخنرانی به همین اندازه می‌طلبد. مختصر بگویم که شاید پاسخ برخی از این‌ها که طرح کردی، در یادداشت «چیرگی بر دین‌خویی» که در جستار داریوش آشوری منتشر شده، آمده باشد. باز هم اگر حاجت به توضیح بیشتر بود خواهم نوشت.

  3. علیرضا گفت:

    نه زبان عربی خواندن دارد و نه چشم مسلمان دیدن.چشم ها و گوش ها ، بسته.دل سپرده به نقل کج و معوج چند مستشرق کلاسیک!این کفرخویی جناب آرامش دوستدار پیش رونده است و فراوان برنده .حتی زبان ایرانی را نیز بر نمی تابد.برادر عزیز!آن جا که عرض کردم بهایی هست و اصالتا مرید رضا قلدر، نظرم به همین حضور پررنگ قضاوت های پیشین و کورکورانه بود .نوشته ات بسی نیک بود، اما شاید بسامد آماری واژه ی اسماعیلیه، چشم گیر بود.به ویژه در باب خواجه!! روزت نورانی

  4. سخت با شما موافق ام به تازگی در تهران نسخهای از درخششهای تیره به دستام افتاد و قدری آنرا در مطالعه گرفتم آن مقدار که خواندم به نظرم بیشتر لفاظی عصبانیت آمیز آمد تا نقد و نظر. در میان اینها نیکفر از همه جدیتر است. آقای ملکیان هم باری این سخن را تایید کرد.

  5. علیرضا گفت:

    ان مقاله را خوانده بودم که پارادکس های بسیاری دارد که بر خلاف ظاهرش تخصصی نیست. hlh از قضا بدنیست حداقل! مانند نویسنده ی ان مقاله نوشته ی دوستدار را بخوانید. پاراگراف اخر ان نکته ای در بر دارد. موفق باشید.

  6. ساربان گفت:

    مثل احمد کسروی می مونه! حیف وقت که آدم توی این حال و احوال بذاره واسه خوندن این ها!

  7. Banoo گفت:

    Hey, I have fund very nice web log if you like have look.
    http://sheykhrezaee.blogspot.com/
    All the best
    Banoo

  8. Qolang International Laboratory گفت:

    آقای داریوش میم
    شما با این سه پست اخیرتان مکتب دوستدار را به کلی افشاگری کردید به طوری که هیچ چیز از آن باقی نماند. کارتان به واقع عالیست. حتما ادامه بدهید و اگر میتوانید بقیه همفکرانتان را هم به این جهاد مقدس دعوت کنید تا به حول الهی کار تا همین یکی دو ماه آینده یک سره شود.
    براوو!
    ***
    خیلی خوشمزه بود کلنگ جان! روزمان را خوش کردی با لطیفه‌های‌ات!

  9. حميد گفت:

    آرامش دوست دار ، سخنان و افکارش و نیز نگاه او به فرهنگ دینی ایران زمین کنجکاوی مرا بسیار برانگیخته است
    تصور می کنم سخنانش به شدت سنجیده و متین هستند .
    از جناب علیرضا بسیار سپاسگزارم برای پیوندی که به متن pdf جناب ناصر اعتمادی در جهت نقد کلام آرامش دوستدار و حلاجی سخنان ایشان ارائه کرده اند.

|