۱

تشویش

Print Friendly, PDF & Email
برای حال و روز فعلی – تا اطلاع ثانوی!

بنشینیم و بیندیشیم!
 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
 به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟

جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
 ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته‌ی ما مرغی ست
 کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
و اندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش.

هستی ما که چو آینه
 تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
دشمنی دل‌ها را با کین خوگر کرد
 دست‌ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه‌ی دوست
خون فرو می‌ریزد.

دوست کاندر برِ وی گریه‌ی انباشته را نتوانی سر داد
 چه توان گفتمش؟
بیگانه ست
و سرایی که به چشم انداز پنجره‌اش
 نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ، زندان است.

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می‌جویم
 خوب من! دانایی را بنشان بر تخت
 و توانایی را حلقه به گوشش کن!

من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال‌آور
 و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
 آشتی را
 به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می‌کنم تلقین
 وندر این فتنه‌ی بی‌تدبیر
 با چه دلشوره و بیمی نگرانم من!

 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
 بنششینیم و بیندیشیم!

(از سایه‌ی نازنين)

  1. شاخه در شاخه همه آغوش
    زیشه در ریشه همه پیوند
    چقدر زیبا و تلخ …

|