۰

هنر خود بگويد نه صاحب هنر

عکس از الهه کيانپور

 

شعر يک شاعر چگونه ماندگار می‌شود؟ آن شاعر اگر شعر درخور و سنجيده و اثرگذاری نگفته باشد، خواهی نخواهی به فراموشی سپرده می‌شود و به هيچ آيه و افسونی نمی‌شود آن شاعر را زنده کرد يا عزیز کرد. قدر شاعر هم به اين نيست که اين حکومت يا آن حکومت درباره‌اش چه بگويد و چه بکند. صاحبان قدرت وقتی هنرمندی يا شاعری را عزیز می‌دارند، در حقیقت گفته‌اند که: هنرشناس بوده‌اند. و اين برای آن‌ها مزيت است و اسباب مباهات. صاحب‌هنر، هم‌چنان صاحب‌هنر است اگر بگويند و اگر نه.

يکی دو روزی است جنجالی کرده‌اند که «خانه‌ی مادری» سايه را در رشت خراب کرده‌اند و البته ملتی نشسته‌اند به نوحه‌سرايی که آی چه ملت و کشور و حکومت هنرناشناسی داریم که با هنر و هنرمند و شاعر چنين و چنان می‌کند. فارغ از اين‌که واقعيات ماجرا در قصه دارد به فراموشی سپرده می‌شود و اين‌که «مادر» سايه يا «پدر» او چه ربطی به فرهنگ و هنر دارند به کنار ولی همان قسمت اسناد و مالکيت و بخش دنيوی قصه هم کلی ابهام دارد. اين‌ها حالا چه ربطی دارد به شاعر ما؟ چه چيزی به سايه می‌افزايد و چه چيزی از او می‌کاهد؟

يعنی اگر حکومتی يا شهرداری يا صاحب‌قدرتی می‌داشتيم که مثلاْ هر جايی که سايه پا گذاشته بود و رفته بود را موزه می‌ساخت و علم و کتل به پا می‌کرد، وضع آيا بهتر می‌شد؟ ناگزیرم خيلی عريان و با صراحت و شايد حتی با قساوت تمام بگويم که تمام اين‌ها روضه‌خوانی است و عوام‌فريبی. سايه عزيز است و عزيز بوده است و عزيز خواهد ماند نه به اين دلیل که اين خانه يا آن خانه را به اسم او نگه دارند يا تبديل به موزه‌اش کنند يا بکنندش ميراث فرهنگی. سايه خواهد ماند به خاطر اين‌که شعرش در ذهن و ضمیر و حافظه‌ی مردم ايران خوش نشسته است. آن توفيقی که سايه در شعرش حاصل کرده به خاطر اين تعلقات يا نشانه‌های دنيوی يا خاکی و زمینی نيست. اين را من می‌دانم و شما هم می‌دانيد. خود او هم بسی بهتر از همگان اين نکته را می‌داند چون شعر از جان او تراويده است و چنين شده که شاعر ما از آن چاه برون آمد و يوسف ما شد.

خواجه حافظ شیرازی قرن‌هاست که در ضمير و روان و رگ و پی فارسی‌زبان گوشه‌گوشه‌ی عالم زنده است و عزيز. کسی خانه‌ی پدری و مادری حافظ را يافته؟ کسی از آن‌ها میراث فرهنگی ساخته؟ حتی همان مقبره‌ی حافظ هم کمترین اثری منفی يا مثبت در حافظ بودن حافظ نگذاشته است. مردم شعر حافظ را به خاطر آن معماری و آن فضای مقبره که تازه پديده‌ای است کاملا مدرن و هيچ ربطی هم به زمان حافظ ندارد، نمی‌خوانند. سايه هم وضع‌اش همین است.

چند سال پيش که به قونيه رفتم بودم برای تدريس، محل اقامتم در مجاورت مقبره‌ی مولانا بود. هر روز می‌رفتم و سری می‌زدم به گورگاه او. روز نخست تنها رفته بودم و واقعاً خلوتی می‌خواستم که بنشينم گوشه‌ای و با خودم راحت باشم. بی هيچ تعارفی بگويم که هول برم داشت از چيزی که ديدم. اين مقبره‌ی شوريده‌ی ديوانه‌ای نبود که هيچ تعلق خاطری به دنیا و عقبا نداشت. تبديل شده بود به امام‌زاده. شده بود بازار. جايی شده بود که ملت می‌رفتند دست به در و ديوار می‌‌ماليدند و زاری و ندبه می‌کردند و دعا و نياز. اشکالی در آن کار آن مردم نمی‌ديدم. مردم عادی به هر سنگ و بتی هم می‌توانند روی نياز بگردانند. توقعی هم از آن‌ها نيست. ولی اين مولوی ديگر آن مولوی من نبود. مولوی من در کتاب و کاغذ خانه نداشت. روحی بود جاری در زمانه که قرن‌هاست با من و بسيار بسیار کسان نفس کشیده است و نفس خواهد کشيد. اگر آن مقبره نبود از مولوی چيزی کاسته می‌شد؟ بی‌شک نه. سايه هم وضع مشابهی دارد.

از اين قبيل روضه‌خوانی‌ها و به تعبيری «دل‌نوشته‌‌»ها – که چه تعبیر مبتذل و بی‌‌مايه و خنکی است به خيال من – درباره‌ی چيزهای ديگری مربوط به سايه هم گفته شده و مطمئنم باز هم گفته خواهد شد. بهترین نمونه‌اش «ارغوان» است. شعر ارغوان سايه را وصل کرده‌اند به آن درخت فيزيکی و مادی که هنوز هم در خانه‌ای که سايه در ايران در آن می‌زيسته زمانی وجود دارد. ملت عوام برای همان درخت گنبد و بارگاه به پا کرده‌اند. هيچ صاحب عقلی هم نيست بگويد که خوب درخت، درخت است. اين درخت خاص به خودی خود هيچ معنايی ندارد. آن درخت نمادی بوده است از چيزهايی که سايه می‌خواسته و می‌طلبيده در عسرت و عزلت زندان. دوست. يار. رفيق. خانواده. زن و فرزند. فضايی که در آن می‌توانسته حرف دلش را بزند. ارغوان شده بهانه‌ی گفتن آن شعر. شده زمينه‌ی آن. به درخت ارغوان گره خورده است. اين است که ديگر آن درخت مادی استعلا پيدا می‌کند و از زمين و زمان خودش بيرون می‌زند و در فضا و افقی بسيار بلندتر و مرتفع‌تر نفس می‌کشد. حالا شما دوباره داريد خودتان را به در و ديوار می‌زنيد که اين درخت ارغوانی را که استعلا پيدا کرده از آسمانی که در آن نفس می‌کشد به زير بکشيد و ببريد در همان چارديواری که ديگر خانه‌ی سايه هم نيست حبس‌اش کنيد؟ چرا؟ چون هوس کرده‌ايد برای سايه و چیزهای مربوط به سايه، گنبد و بارگاه درست کنيد؟ شرم‌آور است انصافاْ.

نکته‌ی آخری را هم بگويم که باعث رهزنی بسیاری شده است. صحبت ميراث فرهنگی می‌شود. می‌گويند و می‌بینيم در کشورهای اروپايی هر جا که صاحب‌نامی رفته علامتی گذاشته‌اند که فلانی اين‌جا بود. ولی هيچ کس فکر نمی‌کند که اين کارها هم ابعادی دارد. مقياس دارد. حد و اندازه‌ای دارد. هر دو قدمی را که کسی از آن عبور کرده باشد تبديل به گنبد و بارگاه نمی‌کنند. از آن جنجال نمی‌سازند. آن را اسباب و دست‌‌مايه‌ی بازی‌های سياسی و سياست‌بازی يا کسب نام و شهرت نمی‌کنند. قدر صاحبان معرفت را درست و در اندازه‌ی خود می‌دانند. تازه آن هم نه قدر همه و همگان را. کم نيستند صاحبان فضيلت و معرفتی که به دلايل مختلفی در گمنامی می‌مانند. اما برگردم به نکته‌ی اصلی: هوشنگ ابتهاج – امیرهوشنگ ابتهاج فرزند خانم فاطمه رفعت – با يا بدون آن خانه هم‌چنان هوشنگ ابتهاج و سايه است. مادرش هم هم‌چنان مادر اوست. هيچ چيزی از شعر سايه و شخصيت سايه يا از شخصيت مادر نه کاسته می‌شود و نه بدان افزوده. تنها آدميانی که دست‌شان تهی‌ست و خودشان را در آويزان کردن خود به سايه پيدا می‌کنند و از اين فضاسازی‌ها لذت می‌برند گمان می‌برند که اين خانه‌ی مادری يا آن خانه‌ی پدری (!) يا آن درخت ارغوان مادی به خودی خود معنای خاصی دارند. آدمی‌زاده را قدر بدانيد. بروید سراغ خود سايه. به خود او گوش بدهيد. با خود او هم‌نفس و هم‌‌‌نوا شويد. شعرش را بخوانيد و بفهميد. دست برداريد از اين روضه‌خوانی‌های بی‌مزه و بی‌معنا. سايه‌ی زنده را دريابيد. شعر سايه که ماندگار شده است و ماندگار خواهد بود. سايه‌ی انسان را سعی کنيد بهتر بفهميد و بهتر قدر بدانيد تا هست. همين.

|