۰

اما اميد همره من ماند…

کارتون از مانا نيستانی
PrintFriendly and PDF

ديرزمانی است که فراز و نشيب‌های سیاسی (داخلی و خارجی) ايران را با تأمل – و گاهی تأسف – تنها تماشا می‌کنم. درس و عبرت البته فراوان است. يک نکته که به گمان‌ام بعد از نزديک به یک سال مشاهده‌ی خاموش و پيگیر به آن رسیده‌ام اين است: تغيير و دگرگونی در آینده‌ی ايران محتوم است. وقوع این تغییر هم چندان دور از دسترس نيست که عمر امثال ما و شما را در نوردد و س‍پس از ره در آيد. آدمی وقتی بر آدمی ستم می‌کنم، تنها کلید استمرار آن ستم اين است که آن سوی ستم‌ديده دل از هر اميدی برای دگرگون شدن ستمکاره ببرد. منطق تداوم بيداد هم چيزی نيست جز همين ریشه‌کن کردن اميد. اين مقدمه را داشته باشید تا شرح بدهم چرا طرح آن در موقعیت کنونی مهم است.

همه کمابيش از ريز و درشت حوادث و جنجال‌های سياسی یک سال گذشته باخبریم. از انتخابات مجلس و خبرگان گرفته تا نزاع‌های تمامی‌ناپذير شورای نگهبان با رقبا و منتقدان‌اش. از برجام تا فرجام آن. از فيش‌های حقوقی نجومی گرفته تا مقاومت ظاهراً تمام‌عیار بخش‌هايی از نظام با فرهنگ و هنر – زیر علم صف‌آرايی در برابر کنسرت که گويی اسم رمز فسق و فجور است برای عده‌ای. بازداشت‌های بی‌حساب و قاعده. احکام قضايی نااستوار و مشکوکی که ظن ضايع شدن عدالت را مدام تقويت می‌کند. همه‌ی اين‌ها قرار است يک نکته را به مخاطب القاء کند: اگر گمان برده‌ايد که ما قرار است تغيير بکنيم يا حتی یک وجب از زمین قدرت را به شما يا دیگری واگذار کنيم،‌ خطا کرده‌ايد. نوشتم «زمين قدرت» چون اين همان قصه‌ای است که روی زمين اتفاق می‌افتد. هيچ وجه و جنبه‌ای از قدسیت و الاهیت و اسلاميت در این بازی نيست. آن‌ها که دست‌‌شان گرم این بازی است اين نکته را بسی بهتر از من و شما می‌دانند. نیازی هم نیست کسی روضه‌ی فاش بخواند. اما چیز دیگری پشت آن واگذاری زمين قدرت نيز هست. ضرورتی ندارد حاکمان زمین قدرت را به کسی واگذار کنند. ستم نکردن هزينه‌ای ندارد. منطق ماجرا ساده است: انَّ فی العدل سعة و مَنْ ضاق علیه العدل فالجور علیه أضیق. فضای جور و بیداد بی‌گمان حتی بر صاحب قدرت تنگ‌تر است از فراخنای عدالت. اين البته درس دشواری است. تاریخ گواه آن است.

قصه را کوتاه کنم. کلید حرکت به جلو امید است و بس. نوميدی از تغيير و دگرگونی و تسلیم فشار یا مهابت ظاهری بیداد شدن همان چیزی است که عمر این جور را درازتر می‌کند. اميد ورزيدن – درست مانند عشق ورزيدن – کار آسانی نيست. هزینه دارد. دلسردی و سرخوردگی دارد. زود نتيجه نمی‌دهد. ولی نتيجه می‌دهد عاقبت. مهم‌ترین کلیدی که همراه و هم‌عنان امید است، زمان است. اين زمان بيکرانه خداوند عدالت است. هنگامی که مدت و مهلت کسی سر می‌رسد، داور زمان ظالم و مظلوم نمی‌شناسند. جای شکر و شکایتی نيست. فرصت و مجال برای همگی به يک اندازه به پايان می‌رسد. زندان‌بان شاید دل‌خوش باشد به حبس و حصر زندانی‌اش اما خود نيز گرفتار همان زندان و زندانی است چون چاره‌ای ندارد جز زندان‌بان بودن.

در ناصيه‌ی آينده‌ی ايران به رغم تمام آشوب‌هايی پشت سر و پيش رو، چيزی جز دگرگونی و حرکت به سوی نور نمی‌بینم. مسیر پرغبار است. حرف پيامبرانه هم سزاوار من نیست. حاشا که پیشگو باشم. اما اين قاعده به تجربه حاصل می‌شود. به قول رفیقی: بيش‌ مانی، بيش بينی. تاریخ بخوانی می‌بینی که تمام صاحبان قدرت از ستمکاره گرفته تا معدلت‌ورز بر می‌آيند و فرو می‌افتند. آن‌چه می‌ماند در اين ميانه انسان است با تمام نقصان‌ها و عظمت‌های‌اش. انسان را هم اميد و عشق معنا می‌کند. اميد و عشق هم بر تراز خرد و فرزانگی محتشم‌اند. خرد و فرزانگی می‌گوید شتاب نباید کرد. صبر باید کرد و خون جگر خورد اکنون. زمان تغيير همان وقتی که باید از راه برسد می‌رسد. تعيين زمان کار ما نيست. اما دل سپردن به اميد هنر ما می‌تواند باشد. اميد را بقا باد!

|